پنجشنبه،  ٥  مرداد  ۱۳۸٥ -  ٢٧  ژوئيه  ۲۰۰٦

    کارگر کمونيست  ٣٩

               اى ميل:  kargar_komonist@yahoo.com

     سايت:  www.wpiran.org/kk-index.htm


سنديکا يا شورا مسئله اين نيست، بحث در اين است!

ياشار سهندي

"فرض کنيم اساساً جادو شد و دولت جمهوري اسلامي دود شد و رفت هوا؛ و دولت را دادند به‌همين کارگرهاي پراکنده!! آيا اين کارگرها فردا تقاضا نمي‌کنند ترا خدا برگرديد و مارا دوباره مديريت کنيد؟"اين اساس بحثي کساني است که خود زماني عضو تشکيلات کارگري بودند و اکنون جمع شده اند تا مثلا به کارگران آموزش دهند که کدام تشکيلات براي کارگران مفيد است. لبته عنوان کدام تشکيلات مفيد است به بحث اينها دادن دست ودل بازي است بهتر است بگوييم يک تشکيلات را بکوبند و تشکل ديگر را اسطوره سازند تا نااميدي و بي افقي خودشان را بپوشانند. کساني ( بهمن شفيق و مرتضي افشاري و عباس فرد) جمع شده اند تا " گفتگو هاي" در باب "مسايل جنبش کارگري وسوسياليسم" داشته باشند. البته در خارج از کشور؛ عقده دلشان را تا توانسته اند سر شوراها خالي کردند تا شايد گرايش کمونيسم کارگري را منکوب کنند تا شايد بتوانند از نفوذ روز افزون اين گرايش در درون جنبش کارگري جلوگيري کنند.
اول:افتادگي و حقير کردن ديگران
اين دوستان بي آينده هستند، براي همان هنوز دهن باز نکرده که حرفي بزنند بحثهاي خودشان را ميگويند اين بحثهاي" خارج از کشوري" است. اول مجبوريم تکليف مان را با بحث "خارج" و "داخل" کشور روشن کنيم و ببينيم اين مسئله کجاي بحث است و چرا برخي هميشه اين را وسط ميکشند. اساسا اين چه جايگاهي دارد؟
جمعيت بزرگي به خاطر سبعيت جمهوري اسلامي مجبور شده اند «آواره غربت» شوند، در اين ميان برخي از ايشان هر وقت ميخواهند حرفي بزنند فورا اين موضوع را ياد آور ميشوند که اين "بحث هاي خارج از کشوري " است. و از آنجا که دل نگران جنبش کارگري هستند و دارند مثلا تلاش ميکنند که "افق تاريخي" کارگران شکل بگيرد اما به خاطر اينکه در "فرنگ" هستند خودشان را مقيد ميدانند که بگويند: "حالا ما هم در خارج از کشور مي‌توانيم از زاويه نظري پيشنهادهائي داشته باشيم." و " جنبه عملي" آن را معتقدند "عمدتا در داخل" ساخته ميشود. از آنجا که بنده در داخل هستم و اين داخل بودن ظاهرا امتياز بزرگي است که دوستاني در خارج از کشور پيشکش ما ميکنند، براي همين برخي اوقات امر به ما مشتبه ميشود که هر چه ما بگوييم به قول مسلمانان حجت است؛ اما در ادامه متوجه ميشويم اين ظاهر مساله است. اصل مساله اينست كه «خارجه نشينها» حواسشان است و شديدا نگران هستند که جنبش کارگري به «بيراهه» برود!؟ بعبارت ديگر با اين بحث داخل و خارج ميخواهند كارگر را از سياستهاي معيني بترسانند و دور كنند.
اين موضوع خارج و داخل از آن موضوعاتي است که به سادگي ميشود براي فريب کاري از آن استفاده کرد. خوب نظري دارند بگويند؛ که ميگويند، پس چرا سر مني که داخل کشور هستم منت ميگذارند؟ حقيقت اين است که همه آنهايي که اين ادعا را ميکنند خودشان در پشت اين موضوع پنهان ميکنند تا بي ربطي نظرتشان به موضوع مورد بحث را بپوشانند و وسيله اي باشد که نظرات يک فرد يا يک تشکيلات معين را به همين بهانه خارج از کشوري بودن بکوبند. و در اينجا بحث سنديکا و "تقابل" آن را با شورا مطرح کرده اند و به گفته آقاي عباس فرد "به‌نظر من بيشترين ارزشي که روي اين بحث‌ها مي‌شود گذاشت اين است که بگوييم اين‌ها بحثِ نظري خارج از کشوري است؛ و در داخل و در درون توده‌هاي کارگر کسي به‌اين حرف‌ها گوش نمي‌کند." خوب اگر در درون کسي به اين حرفها توجه نمي کند ايشان چراخودشان را خسته ميکنند؟ امان از وجدان، مگرميگذارد ساکت بمانند، آن هم حالا که "تشکيلات رزمنده" کارگري خيلي چيزها را ثابت کرده است؟ از جمله اينکه نشان داده است پيش به سوي تشکيل شوراها پوچ است و اين سنديکا، اين "سلاح زيباي طبقه کارگر" اين "دانشکده طبقه کارگر" اول و آخر هر چه تشکيلات است.
بعد هم، ".......... کنار نشسته باشيم (منظور خارج از کشور) و يک سري شعار بدهيم که آقا برو شورا درست کن. کي به‌اين حرف‌ها گوش مي‌کند." (عباس فرد) خوب راست ميگويند اين جور که اينها مطرح ميکند کسي به اين حرفها گوش نمي کند. اين جملات را ما بسيار از راديو و تي وي هاي راست اپوزيسيون شنيديم. ازآنجا که ميترسند مردم در خيابان حضور داشته باشند. هر گاه مردمي از ايشان ميپرسند که چه کار ميشود کرد؟ ميگويند: ما در خارج هستيم نمي توانيم بگوييم چه کار کن! خوب يکي نيست بگويد خوب شما هم حق نداريد ما را نقد کنيد وقتي رهنمود نداريد. چه کار ميشود کرد دلشان کوچک است طاقت نمي آورند! کوچکترين حرکتي را مشاهده کنند که به مذاق شان خوش نمي آيد از هر گونه توهيني و تحقيري دريغ نمي ورزند.
دوم: کشف توطئه
تقابل سنديکا با شورا؟ ايشان مدعي اند ابدا قصد مطرح کردن چنين تقابلي را ندارند و ميگويند اين بحثها از بيرون به طبقه کارگر تحميل شده است.اين ديگران "حالا از اسم و رسمش بگذريم" هستند که اين تقابل را تحميل کردند. با تاکيدات ايشان معلوم ميشود که اين ديگران در زخم آن بيداد ، يعني"سرکوب سال ٦٠"، تقابل سنديکا و تشکل هاي ديگر کارگري را مطرح کردند. به گفته ايشان قبل از ٥٧ اصلا از اين حرفها مطرح نبود همه هر وقت از تشکيلات کارگري حرف ميزدند منظورشان سنديکا بود. بعد از ٥٧ بخصوص سرکوب ٦٠ بود که کساني بيخود و بي جهت سنديکا را تنها تشکل طبقه کارگر ندانستند، و سعي کردند که سنديکا و شورا را به تقابل بکشانند. به گفته آقاي مرتضي افشاري توجه کنيد: "ببينيد اين بحثِ تقابل بين سنديکا يا نوع‌هاي ديگري از تشکل‌ کارگري در ايران، بعد از انقلاب ٥٧ و خصوصاٌ بعداز سرکوبي شوراها و تشکل‌هاي سنديکائي در درون جريان‌هاي چپ شکل گرفت؛ يعني اگر ما ‌به‌قبل از انقلاب نگاه کنيم، چنين بحث‌هائي در درون جنبش کارگري مطرح نيست...... متأسفانه در ايرانِ بعداز انقلاب، يعني عمدتاً بعداز سرکوبي سال ٦٠ ، سازمان‌هاي سياسي (که اغلب خارج از ايران بودند) يک تقابلِ غيرواقعي را از بيرون به‌طبقه‌کارگر تحميل کردند...» و در ادامه ميخوانيم: « به‌اعتقاد من‌ سنديکا اتفاقاً بارِ طبقاتي بسيار قوي‌اي دارد و لااقل در ايران، اين‌ سنتي است که زمينه‌هاي سوسياليستي دارد. ريشه‌ي اين مسئله برمي‌گردد به‌سال ١٢٨٤ ، يعني آن موقعي‌که فعالين سوسياليست از روسيه، آذربايجان آمده بودند ايران...به‌هرصورت اين بحث‌ها (يعني تقابل سنديکا و ديگر انواعِ تشکل کارگري) قبل از سال ٥٧ و سرکوبي‌هاي ٦٠ در درون جنبش کارگري و فعالين سوسياليست مطرح نبود."
مساله اي كه اين دوستان پرده پوشي ميكنند اينست كه تا قبل از سال ٥٧ کسي سنديکا را مورد نقد قرار نميداد چون تشکيلات ديگري در ايران شکل نگرفته بود و آلترناتيو ديگري از سوي جنبش کارگري مطرح نشده بود. تا قبل از ٥٧ هم همه کساني که خود را چپ ميدانستند هم "افق تاريخي شان»" سوسياليسم نبود براي همين هم سنديکا را تشکيلات مطلوب کارگران ميدانستند. اما چرا متاسفانه، چرا ايشان تاسف ميخورند؟ چون از پس اين آلترناتيو کارگري بر نمي آيند. کساني هستند که کارايي تشکيلاتي که ايشان تعريف ميکنند را زير نقد ميبرند و اينها جوابي ندارند؟ براي همين طوري مسئله را مطرح ميکنند که کساني عمدا از شورا بعد از سرکوب ٦٠ حرف زده اند در آن وانفساي سرکوب، کساني که شورا ها را مطرح کردند ...بگذريم. انشااله که منظورشان چيزي بدي نبوده، نخواستند بگويند که از فضاي پيش آمده سوء استفاده کرده اند، انشااله!
امااساسا چرا اين گفتگو بين اين سه نفر درگرفته؟ چون آفتاب آمد دليل آفتاب! به خاطر سنديکاي شرکت واحد است و کار بزرگي که سال گذشته انجام دادند. و اين مستمسکي شده تا ايشان يادآور شوند که تشکلي به نام شورا هيچ دردي از طبقه کارگر دوا نمي کند و هيچ جايي در طبقه کارگر ندارد و اين "سلاح زيباي طبقه کارگر" سنديکا است که حلال مشکلات است.
"امروز در ايران اساساً بحث شورا براي کارگران خوش‌آيند نيست. امروزه جمهوري اسلامي از پسِ شوراهاي اسلامي کار، و سرکوب و جنايتي‌که توسط اين شوراها انجام شد، مفهوم شورا ‌بارِ منفي پيدا کرده. تو با هرکارگري‌که بخواهي صحبت کني، بگي که آقا بايد شورا درست کنيم، بايد ١٠٠ ساعت توضيح بدهي که آقا اين شورا يک شوراي ديگري است؛ ولي هرچقدر هم که توضيح بدهي اغلب کارگرها شورا را در اين چارچوبه و با کارکرد ضدکارگري ديده اند. حتي تاريخي هم که نگاه کنيم، مي‌بينيم که در يک بازي سرکوب‌گرانه‌ي اجتماعي، سياسي و اقتصادي شوراهاي خودروي کارگري به‌اين شوراها تبديل شدند. اين سرکوب فقط نظامي نبود...يعني کارگر را فقط با تفنگ وادار نکردن که اين را بپذير که شوراي اسلامي درسته. زمينه‌ اجتماعي اش هم بود...يعني، زمينه‌ي پيدايش شوراهاي کارگري در پروسه‌ي سرنگوني شاه (خصوصاٌ پس از سرنگوني) تماماً بلشويکي نبود و به‌دريافت‌هاي اسلامي و مشورتي هم آميخته بود: «و امرهم شورا بينهم»، يعني، «ما فرمان داديم که بين خودتان شور بگيريد». منظورم اين است که در حال حاضر مفهوم شورا در بين کارگرها مخدوش شده و در حال حاضر انگيزشي ايجاد نمي‌کند. ( عباس فرد)
و بعد از اين توصيف از شورا به مدح تشكل مورد نظر خودشان مي پردازند: "به‌طورکلي سنديکا در ايران مکتب آموزش روش‌هاي مبارزاتي است‌ که ناگزير زمينه‌ي آموزش‌هاي سوسياليستي و طبقاتي را هم فراهم مي‌کند" ،"کلمه‌ي سنديکا کلمه‌ي بين‌المللي پذيرفته شده‌اي است" و از بحثي که بر سر تقابل شورا و سنديکا شکل داده اند خودشان بوي توطئه حس ميکنند که يک عده پاس ميدهند يک عده هم ميکوبند از آنجا که اساسا از نظر ايشان شورا در ميان طبقه جايي ندارد پس وقتي کساني ميگويند " سنديکا يا اتحاديه مالِ رفرميست‌هاست، مال سوسيال دموکرات‌هاست؛ و شورا مال کمونيست‌هاست. " و رفرميستها با کمال ميل ميپذيرند به نظر ايشان اين يک "واليبال مشکوک" است، وبه معني ديگر يک توطئه است. وبراي خنثي کردن اين توطئه وظيفه خود دانسته اند که کارگران را آموزش دهند و آنها را نسبت به ماهيت شورا ها روشن سازند! چاره اي نيست جزاينکه اين توطئه را برملا سازند و"چپ راديکال" را افشا کنند، اما دست و دلشان ميلرزد و ميترسند نام آن جرياني را ببرند که بر شوراها تاکيد دارد. لابد فکر ميکنند با بردن نام آن جريان به توطئه "تقابل" کمک ميکنند. نبايد نام آن جريان را برد تا فکر نکنند کسي هستند! نبايد نام آن جريان را برد تا فکر نکنند از جانب کسي برسميت شناخته شده اند!؟ نبايد نام آن جريان برد تا شايد کارگران هم نام آن جريان را نبرند! بايد کتمانشان کرد.نبايد نامش را برد تا بعد بتوان به آن هر نسبتي داد.
« براي نمونه يک مورد را براي شما بگويم: يکي از جريان‌ها چپ ايراني (حالا از اسم و رسمش بگذريم) بحثي داشت سرِ اين‌که در ايرانِ دوران انقلاب کارگرهاي «راست» و رفرميست رفتند سنديکا زدند، و کارگران انقلابي رفتند «شورا» درست کردند؟ اينها به اين نگاه نمي‌کنند که کارگران پروژه‌اي (چه تهران، چه آبادان و چه تبريز) چه طور بايد شورا مي‌زدند؟ ... مگر اين کارگر( اخراج شده) قبل از هرچيز نمي‌خواهد که به‌سرِ کارش برگردد؟ برگشت به‌کار هم که شورا نمي‌خواهد. مثلاً اگر کارگرهاي بيکار اسم تشکل‌شان را بگذارند شورا، زودتر به‌کار برمي‌گردند؟ ... کارگرهاي بيکار نمي‌توانند اسم تشکلِ خودشان را بگذارند شورا؛ چون‌که نمي‌خواهند و نمي‌توانند نظري را در امر کار و توليد اِعمال کنند، بلکه فقط مي‌خواهند از امکاناتي که کارگرهاي شاغل دارند برخوردار باشند. اين هم به‌راست و چپ بودن کارگرها ربطي ندارد. اين‌که مي‌گويم تقابل بين اتحاديه و شورا از بيرون و از مناسبات غيرکارگري به‌جنبش کارگري ايران تحميل شده، به‌خاطر همين ظرافت‌هاست که فقط در محيط کار و توليد مي‌شود فهميدش. منظورم اين است ‌که خودِ کارگرها تا اندازه‌اي تفاوت شورا و سنديکا را مي‌فهمند و مي‌دانند که کجا شورا درست کنند و کجا سنديکا يا اتحاديه.
........مگر مي‌شود‌که شوراي ٥ يا حداکثر ١٠ نفره داشته باشيم؟ مگر نه اين‌که اکثر کارگرهاي ايران در اين کارگاه‌ها کار مي‌کنند، پس چرا به‌اين واقعيت توجه نمي‌کنند؟ به‌هرصورت، شعار پيش به‌سوي تشکيل شوراهاي کارگري ـ‌حتي به‌لحاظ «شکل»ـ درصد قابل توجهي از کارگرهائي که در ايران کار مي‌کنند را از حق تشکل محروم مي‌کند.» (مرتضي افشاري)
بايد اسم آن جريان را نبرد تا بتوان نظراتش را تحريف کرد. بايد به هر سفسطه اي دست زد که شايد بشود حرف اصلي را نزد. خوب مثل جناب بني صدر بگويند «شورا و پورا ماليده» و به قول اهالي جنوب ايران "خلاص"! مگر کسي جلو ايشان را گرفته که « سلاح زيباي»شان را صيقل دهند؟ درست ميگويند که هر جا صحبت از تشکل کارگري و سنديکا بوده و حتي براي گرفتن کفش کار کمونيستها وسوسياليستها جلو افتادند. اما من يادم نمي آيد جز در گفتگوي ايشان جاي ديگري خوانده باشم که كسي گفته باشد ين کار رفرميستها است. بله، ايشان درست ميگويند تاريخ تاکنوني جنبش کارگري ايران به يك مفهوم تاريخ جنبش سنديکايي است که اگر آنرا در نظر نگيريم چيزي نمي ماند، اما از ايشان ميپرسم از تاريخ مبارزات کارگران ديگر کشورها مبارزات اتحاديه اي را حذف کنيد آيا چيز زيادي باقي خواهد ماند؟ بحث بر سر نفي تاريخ جنبش کارگري نيست که روشن شدن اين قضيه است که جنبش سنديکايي آلترناتيو مشخص يک جريان اجتماعي است .ميگويند که نبايد اينجا را با امريکا و اروپا اشتباه گرفت؛ بله همان بحث آشناي غير بومي بودن و وارداتي بودن اين گونه بحثها، که بايد کارگر در اينجا خودش تجربه کند وسرش به سنگ بخورد تا درک کند کدام تشکيلات مفيد است. مي گويند: درست است که سنديکا در انجا در دست راستها و احزاب سوسيال دموکرات است اما اينجا ايران است که سنديکا هايش کاملا سياسي هستند و ارگان مبارزه طبقاتي کارگران است و اين ها را به استناد به گفته هاي فعالين سنديکا ايران و بيانيه کارگران شرکت واحد ميگويند.
جنبش سنديکايي فعاليت سياسي را براي خود سم ميداند و تاجا دارد از آن پرهيز ميکند. من چند نفري از فعالين سنديکارا از نزديک ميشناسم، چنان بر عدم سياسي بودن سنديکا تاکيد دارند گويي زشت ترين کار عالم را ميخواهي انجام دهي، بدون فوت وقت همان اول بسمه اله اين را در هر بحثي ياد آور ميشوند که ما کار سياسي نمي کنيم. ايشان به "هئيت موسس سنديکا" اشاره دارند. اين هيئت کارش کمک به تشکيل سنديکا در ايران است. حال من از اين بحث در ميگذرم که چرا و چگونه شکل گرفت، که در جاي خود بحث بسيار مهمي است که چگونه افرادي براي کنترل جنبش کارگري اقدام به تشکيل اين هئيت کردند، اما تمام آموزشي که اين هئيت در اختيار کارگران ميگذارد اين است که به مواد قانون کارگران مسلط شوند تا از طريق تناقض گيري بتوانند از دل سياه همين قوانين ضد کارگري جمهوري اسلامي بندي به نفع کارگر پيدا کنند. ايشان با تکيه به امضاي جمهوري اسلامي در پاي مقاوله نامه ٩٧ و ٩٨ سازمان بين اللملي کار خواستار تشکيل سنديکا شدند.در عمل غير از چانه زني بر سر استثمار طبقه کارگر بر اساس قانون کار دولت وظيفه اي برا ي خود قائل نيستند.
اما آنچه در اين ميان اتفاق افتاد اعتصاب شرکت واحد بود که عملا سنديکاي اين شرکت را وادار کرد بالاتر از حد يک سنديکاي کلاسيک عمل کند. اين فشار توده عضو سنديکا و راديكاليسم شماري از رهبران كارگران واحد بود که سنديكا را وادار ميکرد که بالاتر از آنچه براي خود تعريف کرده بود عمل کند. و از سويي با يک رژيم وحشي سر و کار دارند که زباني جز گلوله و باتوم ندارد. ودر جريان همين اعتصاب نشان داده شد که آنجا که سنديکا از استانداردهاي يک سنديکا فراتر رفت موفقتر بود. اگر بيشتر به اعضايش متکي ميشد و هر لحظه به آنها مراجعه ميکرد موفقتر بود. آنجا که خواسته هايي عمومي را مطرح کرد از سوي طيف وسيعتري از اجتماع مورد پشتيباني قرار گرفت. خواسته اي مثل کفش کار در ايران سياسي ميشود چون دولت فورا سربازان گمنام امام زمانش را به سراغ کارگران ميفرستد. در ايران هر کارگري ميداند هر خواسته اي مطرح ميکند با دولت روبرو ميشود براي همين در نهايت خواستار رفتن دولت ميشود. اما سنديكا بنا به تعريف در سياست دخالت نميكند. سنديکا هيچ وقت براي خود وظيفه سياسي قائل نيست. و تا آنجا امکان دارد از آن دوري ميکند اما اينجا ايران است که حتي تشکيل سنديکا از سوي دولت جوابش زندان و باتوم است. سنديکاي شرکت واحد در جاهايي از اين بازي با قانون فراتر رفت و منتظر نماند که دولت برايش تکليف تعيين کند و انتخاباتش را برگزار کرد. اما سنديکا هايي هستند هنوز که هنوز است خيلي راحت از سوي وزارت کار سر دوانده ميشوند. اما اينها نمي خواهند که به توده اعضايشان مراجعه کنند. نميخواهند، چون آنرا کاري فراتر از قانون ميدانند. نمي خواهند با دولت مشکل سياسي پيدا کنند و "همين لنگ کفش را از دست بدهند" براي همين تن به محافظه کارانه ترين کارها ميدهند. اما شرکت واحديها منتظر دولت نماندند و کار خودشان را کردند خواسته هاي عمومي مطرح کردند و اين خلاف آنچيزي است که ماهيت سنديکا را تشکيل ميدهد و آن پيگيري خواسته هاي صرفا صنفي است.دولت اسلامي سرمايه يک لحظه هم به خودش ترديد راه نداده و به هر وسيله اي دست زد که جلوي اين سنديکا را بگيرد، از سعي در جلوگيري برگزاري انتخابات تا ضرب وشتم کارگران و حالا هم که رهبر سنديکا در زندان است. براي اين دولت خواسته صنفي معنا ندارد. خواسته صنفي يعني کم شدن سود سرمايه و اين يعني سياسي ترين عمل ممکن، براي همين حتي کودکان در اين ميان از خشونت اين دولت در امان نيستند. و سنديکاي شرکت واحد دقيقا آنجا که از لاک يک سنديکاي معمولي بدر آمد و رو به جامعه و رو به جهان صحبت کرد توانست با وجود سرکوب وحشيانه از سوي دولت مقاومت کند.
حالا اين دوستان در اين ميان ميخواهند از آب گل آلود ماهي بگيرند. هر آنچه را در دل دارند در پناه اين اتفاق نثار يک آلترناتيو ديگر جنبش کارگري کنند. سوال اينجاست چرا اين گونه به يک نوع مشخص تشکيلات کارگري حمله ميکند و يک تشکيلات ديگر را تا آن حد ستايش ميکنند که حتي سنديکاهاي زرد که توسط ساواک شکل گرفته بود را به قول آقاي بهمن شفيق به عنوان يک فاکت تاريخي مطرح ميکنند که به جايش « نقش خيلي فعالي» در « مبارزه انقلابي عليه رژيم شاه» ايفا کردند! اينها ميخواهند شورا را بکوبند تا در پناه آن «يکي از جريان‌ها چپ ايراني (حالا از اسم و رسمش بگذريم)» که مبلغ شورا ها و مجمع عمومي است را بکوبند. ايشان حتي شهامت عنوان نام آن جريان را ندارند. چون ميدانند که چه نقش فعالي در مبارزات کارگران واحد بازي کرد و با وجود آنکه سنديکا را مطلوبترين تشكل کارگران نميداند اما از هيچ کمکي دريغ نکرده و از اين « دو خشتي» که توسط کارگران چيده شده بود فعالانه و فاطعانه دفاع کرد و ميكند. ايشان از نفوذ کمونيسم کارگري و حزب کمونيست کارگري ترسيده اند. خواننده را توجه ميدهم به جلد ششم مجموعه آثار منصورحکمت و نيز مصاحبه اخير حميد تقوايي در کارگر کمونيست ٢٨ که تماما بحث بر اين است که که شورا آلترناتيو کمونيسم کارگري است در درون جنبش کارگري و تاکيد شده است که در بسياري از جاها امکان ايجاد شورا نيست و "از تلاشهايي براي ايجاد سنديکا و يا هر تشکل ديگر دفاع و ياري ميرسانيم" کما اينکه در جريان اعتصاب کارگران واحد هر چه در توان داشتند انجام دادند و نگفتند" سنديکا مال رفرميستها" است پس به جهنم هر بلايي سر کارگران آمد!
سوم: فهم آلترناتيو
آمال ايشان به ظاهر لغو کارمزدي است ولي عملا آنرا را با گفتن اين قبيل جملات موکول به محال ميکنند: "مديريت جامعه و لغو کارِ مزدي يک پروسه‌ي پيچيده است. اين پروسه حاصل مبارزه‌ي طولاني طبقه‌کارگر در جنبه‌ي نظري و در جنبه‌ي عملي است." بله "مبارزه طولاني" همان بحث آشناي "تمرين کردن" تا يک زماني افق سوسياليستي شکل بگيرد. معلوم است كه اگر به اينها سپرده شود هيچ وقت اين افق شکل نميگيرد. هرچند اين افق از وقتي مارکس مانيفست را نوشت و به جاي شبح کمونيسم واقعيت آنرا گذاشت شکل گرفت، اما ايشان نمي توانند اين افق را ببيند؛ براي همين به تشکيلاتي احتياج دارند که اين افق را نفي کند و منکر شود. چه بهتر از سنديکا که به اعتراف خود ايشان اصلا "افق تاريخي ندارد."
بحث دقيقا بر سر لغو کارمزدي است؛ نه اعمال نظر در " امر کار و توليد"، شورا آن تشکيلاتي که از پس آن بر مي آيد و سنديکا اساسا بحثش اين نيست. تقابل اينجاست نه مقابل قرار دادن سنديکا وشورا. بحث بر سر دو آلترناتيو در درون طبقه کارگر است. آلترناتيوي که چشم اندازش را مانيفست نشان داده است و ميخواهد يکبار براي هميشه سايه استثمار را از سر زندگي توده مردم محو کند. براي اين بايد قدرت سياسي را به کف آورد تا بتوان اساس استثمار را نابود كرد. اين پروسه پيچيده اي نيست، کار هرکول واري ميخواهد اما شدني است؛ براي اين کار بايد کارگران در شورا ها متشکل شوند. شوراها آن تشکيلات مطلوب کارگران است که ميتوانند و بايد اين امر را به سرانجام رساند.
اگر در ايران شورا بعد از انقلاب ٥٧ مطرح شد و اگر در دهه ٦٠ بيشتر روي آن تاکيد شد به خاطر اين بود که عملا سنديکا نشان داد که که بدرد اين امر نميخورد نه آنچنان که آقاي بهمن شفيق ميفرمايند به خاطر عدم رابطه ارگانيک با طبقه کارگر: " در چپ دوران انقلاب ٥٧ و بعد از آن کلاً هيچ وقت گويا آن رابطه‌ي ارگانيکي که با طبقه‌کارگر بايد به‌وجود مي‌آمد، نتوانست شکل بگيرد. نتيجه اين‌که اين نگرش انتقادي نسبت به‌سنديکا و اتحاديه در چپِ بعداز انقلاب هميشه حضور داشته و موج مي‌زده و در دهه ٦٠ با فرمولبندي هايي از قبيل "شورا معادل است با کمونيسم و سنديکا معادل است با سوسيال دموکراسي" به‌اوج خودش رسيد."(بهمن شفيق)
چپ قبل انقلاب اساسا مسئله اش هيچ گاه لغو کارمزدي نبوده که بخواهد ارتباط ارگانيک با طبقه بگيرد يا نگيرد، و باقي مانده همان چپ هم موضوعش اين نيست. اگرايشان مانيفست مارکس را درک ميکردند لغو کارمزدي را پروسه اي عجيب و غريبي تصوير نميكردند و هيچ احتياجي به جادو و جنبل هم نبود. سنديکا في الواقع سلاح زيباي ايشان است، چون اصلا سنديکا وظيفه اينچنيني براي خودش قائل نيست و اين آقايان مشکل شان اين است که باور ندارند ميشود اين نظام را زير و رو کرد، به اين جملات آقاي عباس فرد توجه کنيد: " کارگراني که امروز بيکارند، کارگراني که امروز زير خط فقر زندگي مي‌کنند، کارگراني که امروز (نه هرکارگري، اما در بخش بسيار گسترده‌اي) خانوادهاشان به‌فروپاشي مي‌رود، بعضاً به‌خودفروشي مي‌رود؛ ما چگونه ازشان بخواهيم که شورا درست کنند و جمهوري اسلامي را سرنگون کنند؟ اين آدم‌ها اصلاً نفس ندارند. يک توده‌ي کارگر پراکنده‌ي بدون ارتباط و سازمان نايافته چگونه بيايند شعار لغو کارِ مزدي بدهند؟" اين جان كلام است. فقط شورا نيست كه توسط اين دوستان كنار گذاشته ميشود. شورا را كنار ميگذارند تا سوسياليسم و لغو كار مزدي را كنار بگذارند. و اين همان روندي است كه سنديكاليسم در همه جاي دنيا طي كرده است. اين دلسوزان حداقل قبل از انقلاب تا آنجا که من به ادبيات شان آشنايي داشتم اينقدر کارگر را مورد بي مهري قرار نمي دادند و تا آنجا که جا داشت در وصف قدرت و بازوي پرتوان کارگر شعر مي سرودند. کارگر را موجودي ميدانستند زيبا و پرتوان که آگاهي ندارد، و به همين سبب قابل دوست داشتن و دلسوزاندن، براي همين هيچ کس يه خودش اجازه نميداد کارگر را متهم کند که کلاهش را چسبيده چون فقط براي همان کلاه نداشته کارگران دل ميسوزاندند، و بس.
بعد از انقلاب کارگران با درک نقش تعيين کننده شان در شکست رژيم شاه، خود سعي کردند تا خود را سازمان دهند و نقش «تاريخي» شان را ايفا کنند و به شورا ها مسلح شدند، و بر خلاف آن چيزي که اين دوستان ميگويند رژيم اسلامي چون نتوانست حريف شان شود سعي کرده و ميکند تشکيلات کارگران را خراب کند، و "شوراهاي اسلامي" را بر خلاف آنچه كه اينها ادعا ميكنند به ضرب کشتار شمار زيادي از كارگران سازمان داد. کارگراني را که جرات کردند و سعي کردند که امور را خود به دست گيرند به قتل رساند و به زندان انداخت. و اکنون خيلي ساده ادعا کردند که شوراهاي اسلامي «زمينه‌ اجتماعي اش هم بود» تا کارگران شوراهاي اسلامي را بپذيرند. اين عين ادعاهاي راستها است که مردم را متهم به عقب ماندگي و شکم سيري ميکنند که به دنبال خميني و حکومت اسلامي بودند پس دندشان نرم، بکشند! و حالا که نيروي کمونيست پيدا شده و ميخواهد کارگر را سازمان دهد که حکومت خودش را شکل بدهد هر کس از راه ميرسد يادش مي آيد کارگر آنقدر بدبختي دارد که به فکر لغو کار مزدي نمي افتد!
آقاي عباس فرد درست ميفرمايند:" سوسياليزم زاده‌ي يک مناسبات اقتصادي‌ـ‌سياسي، درک طبقاتي اين مناسبات و فهم آلترناتيوش است‌." و دقيقا بحث بر سر فهم آلترناتيو است. کسي نمي خواهد به قول منصور حکمت هيچ دو خشتي را که کارگران در مبارزه روي هم چيده باشند برچيند؛ بر خلاف تصويري که ايشان ميدهند. و باز به قول حکمت« سياست ما ( کمونيسم کارگري)دامن زدن به جنبش مجمع عمومي و بسط جنبش شورايي است. "سياست ما تضعيف تلاشهاي گرايشات ديگر براي ايجاد سنديکا و تشکلهاي توده اي ديگر نيست" کاري که دقيقا برعکس آن را اين دوستان بي هيچ ابايي دارند انجام ميدهند.
بگذاريد با يك نقل قول از منصور حكمت اين بحث را به پايان ببرم"خلاصه کلام، بحث شورا وسنديکا ، بحثي بر سر انتخاب يکي از "الگوهاي" تشکل توده اي نيست. اين انعکاس جدال الترناتيوهاي دو گرايش اساسي در درون طبقه کارگر است. گرايش کمونيستي و راديکال و گرايش رفرميستي و سوسيال دموکراتيک. اگر شوراها( در مقايسه با اتحاديه ها) به اعتقاد ما، از پايه مادي بسيار مناسب تري براي شکل گيري و رشد در ايران برخورددارند، صرفا به دليل مناسب بودن الگوي سازماني آنها نيست. بلکه خود اين کارآيي بيشتر نيز ناشي از غلبه گرايشهاي راديکال در درون کارگران پيشرو و رهبران عملي، و قوي تر بودن زمينه هاي مادي نفوذ سياست کمونيستي در درون جنبش طبقه کارگر در مقايسه با سياستهاي سوسيال دموکراتيک و رفرميستي است. اين صرف ادعاي ما نيست، تجربه انقلاب ٥٧، نحوه عملکرد کارگران پيشرو، اوضاع و احوال حرکتهاي سنديکاي در مقايسه با حرکتهاي شورايي و نيز امرو نقش روز افزون مجامع عمومي کارگري در مبارزات جاري کارگران گواه اين امر است."( منصور حکمت جلدششم- تشکلهاي توده اي کارگري)