کارگر کمونيست

 شماره ۴ -  بهمن ۱۳۸۲،  فوريه ٢٠٠۴
Email:  kargar_komonist@yahoo.com
Fax:  001 309 404 1794
 
 
"تشکل مستقل کارگرى"
دعوا بر سر چيست؟
nasser_asgary@yahoo.com ناصر اصغرى

 

رسيدن به آزادى و برابرى، يکى از آرزوهاى ديرينه بشر بوده است. رسيدن به آزادى و برابرى، و خلاصى از کار مزدى، آرزوى کارگر و بشر مدرن است. اگر در اين راه قدم هايى برداشته شده و دست آوردى بوده، حاصل تلاش جمعى انسانها بوده است. و کارگر هم درست از همين سر، احتياج به تشکل يابى را در مى يابد. براى تأمين يک زندگى انسانى و دفاع از دست آوردهايش حزب، شورا، سنديکا، کمون و ديگر اشکال تشکل ايجاد کرده و مى کند. سرمايه هم براى اينکه جلوى اين خلاصى را بگيرد و بر انباشت سود بيافزايد، علاوه بر استفاده از ارتش، پليس، زندان و غيره گاها زير فشار مبارزات روزمره کارگران، براى کنترل اين مبارزات از در "تشکل سازى براى کارگران" وارد جنگ با کارگران مى شود.

درباره تشکل کاگرى، يکى از مقولاتى که براى خيلى ها بويژه بر متن شکست انقلاب ٥٧ در ايران و مستقيم و غير مستقيم در تقابل با سنت قوى شورائى متکى بر مجامع عمومى کارگرى مطرح ميشود، "تشکل مستقل کارگرى" است. واضح است که وقتى کمونيستها از تشکل کارگرى حرف ميزنند، بطور قطعى و کامل آنرا مستقل از دولت و دخالت دولت در آن ميدانند، زيرا ايجاد تشکل کارگرى امر خود کارگران است. بنابراين براى کمونيستها مستقل بودن تشکل کارگرى از دولت فرض است و اگر جائى هم به "تشکل مستقل کارگرى" اشاره شود، منظور از استقلال همين استقلال از دولت است. اما در کنار اين، يک درک ضد کمونيستى(١) نيز از تشکل مستقل کارگرى وجود دارد که توسط برخى از فعالين کارگرى، در مواردى خود دولتهاى بورژوائى، و نيز تئوريسينهائى که خواهان پيش بردن سياست بورژوائى در ميان کارگران هستند، ارائه ميشود. جوهر بحث استقلال تشکل کارگرى در نزد گرايش و درک ضد کمونيستى استقلال از سياست و اساسا استقلال از سياست کمونيستى و احزاب کمونيستى است. هر دوى اينها پروسه اى طولانى را پشت سر خود دارند. درک ضدکمونيستى، که من آن را درک گامپرزيستى مى نامم و پائين تر به آن اشاره ميکنم، به استقلال از احزاب کمونيستى نظر دارد. اينها مى خواهند که کارگر را از احزاب کمونيستى و سياست کمونيستى و دخالت در سياست دور نگهدارند و در واقع سياست و پيشبرد امر کارگر در جامعه را به طبقه بورژوا بسپارند و او را به اين شرايط زندگى متقاعد کنند. و کمونيستها مى خواهند کارگر بعنوان يک طبقه که قدرتش در تشکل و اتحادش است و جايگاه مهمى در اقتصاد و سياست جامعه دارد، براى تغيير وضع موجود و رهائى کارگران به ميدان بيايد، و تشکل کارگرى را هم ابزار اعمال اراده کارگر براى احقاق حقوقش و ايجاد تغييرات بنيادى در جامعه مد نظر دارد.

برخورد گرايشات بورژوائى به تشکل کارگرى

براى اينکه بورژوازى بتواند جنبش طبقه کارگر را مهار کند و وکيل سياستش باشد، سعى در به کنترل در آوردن تشکل هاى کارگرى دارد. اين تم اصلى کتاب جورج لاج، "پيشگامان دمکراسى: کارگران در کشورهاى روبه توسعه"(٢) است، که منشأ اصلى تئورى هاى گامپرزيستى درباره کشورهاى "جهان سوم" مى باشد. به اينها بعدا بر مى گرديم. در مواردى بورژوازى به دستگيرى و ارعاب رهبران و سازماندهندگان کارگرى و سرکوب عريان تشکل هاى کاگرى دست مى زند. گاه خود براى کارگران "تشکل" ايجاد مى کند. در کلمبيا و بوليوى رهبران کارگران را شبانه مى ربايند و جسدهايشان را در بيابان ها رها مى کنند. در ايران شوراهاى اسلامى را به کارگران "مرحمت" مى کنند. و در کشورهاى غربى هم کارگران را در اتحاديه هاى مرتبط به احزاب کارگر، سوسيال دمکرات و اروکمونيست، و حتى ليبرال و محافظه کار هم سازمان مى دهند. سرمايه دارى در غرب به اتخاذ اين نتيجه وادار شده است که نمى تواند با زمختى اى که پشتش خوابيده به زندگى ادامه بدهد. براى افراد و اقشار جامعه، حزب و تشکل مى سازد و همه را در چارچوب سيستم سرمايه دارى سازمان مى دهد. وظيفه تمامى اين احزاب که متعلق به يک جنبش اند، حفظ نظام سرمايه دارى و کنترل جامعه است، طورى که انباشت سرمايه به بهترين شکل ممکن صورت پذيرد. خود احزاب سوسيال دمکرات که بيشتر از ساير احزاب بورژوائى به کارگران "توجه" دارند، يک وظيفه شان کنترل طبقه کارگر است. اينکه سنديکاهاى کارگرى بصورت در اکثر موارد رابطه ارگانيک با اين احزاب دارند، ديگر يک فرض است. اما در همين غرب هم که اکنون مى بينيم کارگران را در اتحاديه ها اينچنين کنترل کرده اند، پشت سر آن سرکوب هاى خونينى وجود داشته است.(٣) اما جدا از ترکيب اعضا و پشتيبانان اين احزاب، هيچکدام از اينها نبايد پايش را از چارچوب دمکراسى فراتر بگذارد و مالکيت خصوصى و برده دارى مزدى را زير سوال ببرد، و گرنه بلافاصله مارک خشونت طلب به آن زده مى شود و پليس را سراغش مى فرستند.

از نظر کمونيستها دولت نه تنها نبايد کوچکترين دخالتى در تشکل هاى کارگرى بکند، بلکه ايجاد سازمان کارگران امر خود کارگران است. کارگران براى پايان دادن به دخالت دولت در تشکل هاى کارگرى که در واقع مبارزه براى ايجاد تشکل مستقل کارگرى نيز بوده است، به عناوين مختلف اين مبارزه را به پيش برده اند. گاه مبارزه کارگران براى ايجاد تشکل هايشان حول مبارزه براى انحلال تشکل هاى دست ساز دولت متمرکز بوده است. گاه اين مبارزه به صورت ايجاد تشکل هاى غيردولتى و در تقابل با تشکل هاى دولتى به پيش رفته است. گاه اين مبارزه حالت دفاع از تشکل هاى موجود غيردولتى به خود گرفته است. و در مواردى که توازن قوا هرگونه مبارزه "قانونى"، علنى و رو دررو را از کارگران سلب مى کند، کارگران به تشکل هاى دولتى کاملا بى اعتنائى مى کنند. در همه اين موارد با اينکه مشغله اصلى کارگران و فعالين کارگرى ايجاد تشکل هاى واقعى غيردولتى خودشان بوده است، هميشه جرياناتى سعى در نفوذ در تشکل هاى دولتى را داشته و بدون در نظر گرفتن الزامات عضويت و فعاليت و قيد و شرطهاى تشکل هاى دولتى، انرژى زيادى را صرف اصلاح اين تشکل ها هدر داده اند. اين افراد و جريانات گذشته از همه توهمات و هدر دادن انرژى خود، به ارگانهاى دست ساز دولت و سرمايه، مشروعيت نيز مى بخشند.

درک تروتسکيستى از تشکل کارگرى

يک نگرش حاشيه اى که بخصوص نزد تروتسکيستها مقبوليت دارد، رابطه مکانيکى حزب و طبقه است. فرقه هاى تروتسکيست وقتى از حزب طبقه کارگر سخن به ميان مى آورند، حزب بعد از تصرف قدرت سياسى توسط طبقه کارگر، که آنهم به روز رستاخيز موکول مى شود، را در نظر دارند. (اين را هم نبايد ازشان جدى گرفت. فعلا وارد اين بحث نمى شوم.) از نظر اين نگرش نيز، مانند ساير جريانات چپ غير کارگرى، وجود حزب کمونيستى کارگرى بدليل وجود و حضور گرايش سوسياليستى در درون جنبش طبقه کارگر نيست. براى اينها جايگاه حزب در متن مبارزه طبقاتى که ابزار مبارزه کارگر براى رهبرى کمونيستى بر مبارزه طبقه کارگر باشد، نيست. ابزارى که طبقه کارگر هم براى تامين استقلال طبقاتى کارگران از بورژوازى در همه عرصه ها نياز دارد و هم اساسا ابزارى که براى کسب قدرت سياسى و بزير کشيدن نظام سرمايه دارى برايش حياتى است.

تروتسکى بعد از جدائى از حزب کارگر سوسيال دمکرات روسيه در سال ١٩٠٣، به نقش حزب در سازماندهى انقلاب کارگرى کمترين اهميت را داد و بر اين عقيده بود که کارگران در پروسه رشد مناسبات توليدى، به آن درجه از آگاهى دست خواهند يافت که دست به يک اعتصاب سراسرى مى زنند و قدرت سياسى را، بدون رهبرى حزب کمونيستى، از دست بورژوازى در خواهند آورد. اين نگرش نه تنها به نقش حزب کم اهميت مى دهد، بلکه حتى خود را در مقابل حزب طبقه کارگر مى يابد.(٤) وى اما در کتاب "تاريخ انقلاب روسيه" به اين اشتباه خود به نوعى اقرار مى کند و نمونه انقلاب فوريه ١٩١٧ را مثال مى آورد که پرولتاريا به حزب خود احتياج دارد تا بتواند مبارزات پراکنده کارگران را سازمان بدهد و روى انقلاب کارگرى و تصرف قدرت سياسى تمرکز کند.

روزا لوگزامبورگ يکى ديگر از رهبران تيپيک اين گرايش، با اينکه حزب را محصول طبقه مى داند، اما تشکيل حزب در اين دستگاه فکرى "تجلى پروسه اى است که در آن طبقه کارگر از طريق مبارزه خود به آگاهى رسيده است." در اين دستگاه فکرى "حزب مظهر درجه اى از آگاهى است" که طبقه بدان نائل شده است. شايد توضيح يک نکته اينجا ضرورى باشد. مارکس در جائى مى گويد و منصور حکمت هم بر آن تأکيد کرده است که اگر در جائى طبقه کارگر رشد کند، يعنى رشد سرمايه دارى باعث پيدا شدن طبقه کارگر گردد، مانيفست و کاپيتال خودبخود از ميانشان سر برخواهند آورد و طبقه کارگر شروع مى کند به درست کردن سلاحهاى دفاعى و تعرضى خود. يعنى در فکر تشکيل تشکلهاى سياسى و "صنفى" خود خواهد بود. وقتى روزا لوگزامبورگ از "حزب مظهر درجه اى از آگاهى است"، حرف مى زند، منظورش اينست که کارگرانى که دست به ساختن حزب مى زنند، مثلا مطالعه کرده، کتاب خوانده و آگاه شده اند. اما معلوم نيست که کى بالاخره مطالعه و "آگاه شدن" بايد نتيجه عملى بدهد. ١٦٠ سال از انتشار مانيفست کمونيست ميگذرد و هنوز کسانى دارند کتاب مى خوانند! باز هم اميدوارند که روزى با خواندن کتاب مشکل کار را بيابند؟! اينها تئورى هايى است که تشکيل حزب را به قيامت موکول مى کند. اين دستگاه فکرى عملا خود را در مقابل انقلاب کمونيستى مى يابد، همچنانکه روزا لوگزامبورگ در "دمکراسى يا ديکتاتورى حزبى" خودش را يافت. اين بحث از آنجا حائز اهميت است که با اينکه اين نگرش از تصرف قدرت سياسى توسط طبقه کارگر حرف مى زند، اما ابزار تصرف قدرت سياسى را کنار مى گذارد و آزادى واقعى را به تأخير مى اندازد. حتى تصرف قدرت سياسى توسط کارگران بدون نفوذ و رهبرى کمونيستى، معلوم نيست جامعه را به کدام سمت خواهد برد.

اما با اينکه فرقه هاى تروتسکيست هنوز در همان تروتسکى ١٩٠٣ موميائى شده اند، خود تروتسکى بعدها در سال ١٩٢٩ در جزوه "کمونيسم و سنديکاليسم" چنان نقشى براى احزاب کمونيستى در مبارزات کارگران و تشکل هاى کارگرى قائل مى شود که نظريه "تشکل مستقل کارگرى" را "بت سازى آنارکوسنديکاليستى" مى خواند. وى در همان پاراگراف اول اين جزوه به اهميت تأثير کمونيستها بعنوان يک حزب و سازمان در تشکل هاى کارگرى اشاره مى کند. تروتسکى مى گويد: "از آنجا که حزب کمونيستى حکم سلاح اصلى عمل طبقه کارگر را داشته و سازمان رزمى پيشاهنگ آن بشمار مى رود، لازم است که خود را بدون استثنا در همه حوزه هاى مبارزه، و در نتيجه در ميدان مبارزات مربوط به اتحاديه کارگرى، به رهبرى طبقه کارگر ارتقا دهد." اين نظريه تروتسکى هنوز هم يکى از نظرات معتبر کمونيستها در برخورد به تشکل هاى کارگرى است.

سابقه بحث تشکل مستقل از ديدگاه ضد کمونيستى

آنچه که امروز از جبهه ضد کمونيستى بعنوان "تشکل مستقل کارگرى" در برابر ما قرار مى گيرد، تئورى و سابقه اى نه چندان "مستقل" را پشت سر خود يدک مى کشد. تئورى اى که در سال ١٩٦٢ در کتاب جورج لاج به نام "پيشگامان دمکراسى: کارگران در کشورهاى روبه توسعه"، به کشورهاى در حال توسعه عرضه شد، که خود الهام بخش کتاب "اتحاديه هاى کارگرى و خودکامگى در ايران" حبيب الله لاجوردى شد، در واقع نسخه "جهان سومى" پيچيدن نظرات ساموئل گامپرز(٥) براى کشورهاى در حال توسعه بود. گامپرز که فدراسيون کار آمريکا AFL، را بنيان گذاشت و رهبرى آن را تا پايان عمرش در دست داشت، در جوانى از وى بعنوان يک مارکسيست ياد شده است. اما بعدها شديدا ضدکمونيست مى شود و بتدريج تمامى کمونيستها را از فدراسيون کار آمريکا تصفيه مى کند. وى درست زمانى اقدام به تأسيس AFL مى کند که پليس شديدا در حال سرکوب و تعقيب فعالين "شواليه هاى کارگرى"(٦) بود. گامپرز کارگران را به دفاع از يکى از دو حزب اصلى آمريکا، حزب دمکرات و حزب جمهورى خواه، که قوانين بهترى به نفع آنان وضع کند! دعوت مى کرد. وى عقيده داشت که تشکل هاى کارگرى نبايد "آلت دست" احزاب بشوند.(٧) کارگران بايد در صحنه انتخابات به دشمنان خود، يکى از دو حزب ذکر شده، ضربه بزنند. يعنى به رقيب "دشمن" خود راى بدهند. گامپرز که خود کارگران را به پرهيز از سياست دعوت مى کرد، يکى از اعضاى هيئت مشورتى "شوراى دفاع ملى" و يکى از اعضاى هيئت نمايندگان آمريکا در "کنفرانس صلح پاريس" سال ١٩١٩ بود.

جورج لاج دولت آمريکا را سرزنش مى کند که سياستهاى متفاوتى را در برخورد به کارگران و تشکل هاى کارگرى کشورهاى در حال توسعه در پيش گرفته است و بيشتر به سياست سرکوب و ارتش تکيه مى کند. مى گويد چرا بايد سياستى در پيش گرفت که کارگران عوض اينکه به فکر قراردادهاى دسته جمعى باشند، به فکر تغيير حکومت بيفتند! لاجوردى نيز درست از همين زاويه به دولت ايران خرده مى گيرد که از افرادى چون شمس صدرى، امير اميرکيوان، شريف امامى، خسرو و عزت الله هدايت، شاپور بختيار، حبيب نفيسى، على اصغر آشتيانى و غيره رهبران کارگرى نمى سازد.(٨) لاج و لاجوردى هم خدا را مى خواهند هم خرما را. هر دو کشورهاى مورد نظر خود را کشورهاى حوزه توليد فوق سود مى دانند، با اين وجود به برداشت نوع غربى تشکل کارگرى مى رسند. لاج نمونه هاى مختلفى از کشورهاى آمريکاى لاتين مى آورد که چگونه اتحاديه هاى کارگرى ضد کمونيستى پا گرفتند. اما ايشان به اين نمى پردازد که چرا تقريبا در همه اين کشورها، حکومت ژنرال ها برقرار است و از دمکراسى غربى خبرى نيست. نه لاج و نه لاجوردى به اين سوال نمى پردازند که آيا امکان اين وجود دارد که کارگران را در فقر نگه داشت اما در عين حال به ايجاد تشکل هاى غيردولتى کارگرى ميدان داد؟ٰ آيا امکان اين وجود دارد که کارگران را در فقر نگه داشت و در عين حال انتظار اين را نيز داشت که کارگران به تشکيل احزاب کمونيستى کارگرى مبادرت نورزند؟ اتفاقا نه تنها در ايران و شيلى بلکه حتى در خود آمريکا هم اگر فشار و ارعاب سرمايه از بالاى سر کارگر برداشته شود، کمونيستها در يک دوره بسيار کوتاهى رهبرى تشکل هاى کارگرى را بدست خواهند گرفت. و اين معضلى است که مشغله هميشگى بورژوازى بوده است.

تشکل "رفاهى" کارگران

شکى در اين نيست که يکى از اصلى ترين اهداف تشکل هاى کارگرى بالا بردن سطح معيشت اعضايش مى باشد. اما اين تنها هدف تشکل کارگرى نمى تواند باشد. کارگر به تشکل احتياج دارد چون مى داند که براى ماديت بخشيدن به برابرى و حتى گرفتن ابتدائى ترين حقش، پرداخت به موقع دستمزدهاى ناچيزش، بعنوان فروشنده نيروى کار و بعنوان فردى از جامعه که بخودش تنها بعنوان فروشنده نيروى کار نمى نگرد، احتياج به تشکل دارد. اما ايدئولوگهاى تشکل هاى ضدکمونيستى، از تشکل حرف مى زنند چون مى خواهند کارگر را از ديگر اقشار جامعه جدا کرده و وى را ايزوله کنند. جورج لاج با مراجعه به نمونه هائى از اسرائيل، تونس، لبنان و غيره مى خواهد نشان دهد که با قرار دادن لوازم ناياب و مرغوب در اختيار کارگران، تشکل هاى "مستقل رفاهى ضدکمونيستى" مى توانند کارگران را، بخصوص کارگران صنايع کليدى جامعه را از ديگر اقشار جامعه جدا کرده و از آنها تافته جدا بافته اى درست کنند. وى نشان مى دهد که با اينکه اين جوامع در کليتشان با فقر دست و پنجه نرم مى کنند، اما کارگران مى توانند در عرض ٢٥ سال "صاحب" خانه بشوند. ماهى مرغوب و بسيار گران و کمياب را با قيمتهاى ارزان و به سهولت سر سفره هايشان بيابند. اينها به کارگرانى احتياج داشتند که جلوى سقوط دولت هاى طرفدار آمريکا را مى گرفتند. و براى اين کار کارگرانى را لازم داشتند که خود را از جامعه پيرامونى بيگانه بدانند. اين تم اصلى "تشکل مستقل ضدکمونيستى کارگرى" است. کارگر بايد بفکر شکمش باشد اما سياست را به ديگران بسپرد.

اين "راه حل" موقتى است. انباشت سرمايه و کارکرد آن، به سيستم سرمايه دارى جاى اينچنين مانورهائى را براى درازمدت نمى دهد. تاريخ نشان داده است که تصوير کارگر از زندگى و فضاى پيرامونى، چيز ديگريست. اما وقتى که توازن قوا به نفعش نباشد و زندگيش را به گروگان گرفته باشند، مجبور ميشود به شرايط ديگرى موقتا تن دهد. در نهايت اين سيستم کار مزدى است که کارگر را معترض مى کند و به فکر مبارزه براى ساختن دنيايى بهتر مى اندازد، نه فقط شکم گرسنه. گرچه رژيم پهلوى سعى در ايزوله کردن کارگران نفت را داشت، و براى ايجاد تفرقه در ميان آنان به بخشى از آنها عنوان "کارمند" داده بود، تا باصطلاح موقعيت اجتماعى آنها را ارتقاء دهد، اما چون توازن قوا به نفع کارگران تغيير کرده بود، سوخت و ساز رژيم را فلج کرد و کارى ترين ضربه را همانها به رژيم وارد کردند.

اسطوره تشکل غيرسياسى کارگران

آنچه که امروز به عنوان تشکل مستقل کارگرى خواهان استقلال کارگران از سياست است، در واقع خواهان استقلال تشکل کارگران از سياست هاى کمونيستى است. همين سياست برحذر کردن تشکل کارگرى از سياست در خدمت منافع خاصى است که مبلغان اين سياست خوش دارند ما آن را بر زبان نياوريم. هدف اينها نگه داشتن ابدى کارگران در شرايط کارمزدى است. "کارگران نبايد وارد سياست شوند بايد سر کم و زيادى دستمزدهايشان و يا بقول لاج، قراردادهاى دسته جمعى با سرمايه داران وارد رابطه شوند." در اين سياست "غيرسياسى بودن تشکل کارگران" شرايط کارمزدى فرض است و نبايد مورد سوال قرار گيرد. گامپرز نيز درست از همين زاويه در مقابل شعار شواليه هاى کار، "صدمه به يکى، دغدغه همه ماست"(٩)، شعار "دستمزد عادلانه براى روز کار عادلانه"(١٠) را علم کرد. اين شعار بخودى خود ايرادى ندارد. بقول يکى از دوستان حتى از شعار مارکسيستها هم بوده است. اما وقتى که در مقابل شعار ديگرى قرار مى گيرد، بايد در همان متن بررسى شود.

فرض خوش نيتهايشان، که از کارگر فقط دست هاى پينه بسته را فهميده اند، اين است که اگر کارگران فاکتور سياست را دخيل نکنند، از زمانى که پا به محيط کار گذاشتند حول مسائلى چون قراردادهاى دسته جمعى، کاهش ساعات کار، بيمه بيکارى و غيره، که گويا هيچکدام از اينها سياسى نيستند، متحد هستند. اما اگر اين فاکتور را دخيل کنند، اين اتحاد دچار انشعاب خواهد شد! اين يک کلاهبردارى ناشيانه سياسى است. طرح هر خواسته کارگرى، چه سياسى و چه صنفى، مستلزم حداقل آگاه کردن و آگاه شدن از کارکرد سيستم برده دارى سرمايه دارى است. در سيستم سرمايه دارى هر خواسته اقتصادى کارگران در حيطه خواسته سياسى قرار مى گيرد.(١١) (براى بحث جامع تر خواننده را به سخنرانى منصور حکمت در کنگره ٣ حزب کمونيست کارگرى، مندرج در "کارگر کمونيست" ٣ رجوع مى دهم.)

گامپرزيستهاى شرقزده و عقبمانده ايرانى ادعا مى کنند مخالف اين نيستند که اگر کارگرى بخواهد عضو حزبى بشود و از آن حزب حمايت کند، بلکه مخالف سمت و سو گيرى تشکل کارگران با سياست هاى احزاب و بخصوص احزاب کمونيست هستند. (اينها واقعا به اين هم فکر کرده اند که در تشکل مورد نظرشان به کارگران اجازه عضويت در احزاب را بدهند يا نه!؟) چندى پيش يکى از مدافعين تشکل "غيرسياسى" کارگران، که اتفاقا طرفدار تشکل هاى دست ساز آى ال او نيز هست، در يک سخنرانى اينترنتى، صراحتا رو به فعالين کمونيسم کارگرى گفت: "شما که تشکل پناهندگان، زنان و کودکان ايجاد مى کنيد، در آن دخالت سياسى مى کنيد. فعالين شما مى توانند عضو تشکل مستقل کارگرى باشند، ولى نبايد آن تشکل را سمت و سوى "حزبى" بدهند." هر کارگرى که با اين ها طرف مى شود بايد اين سوال را در مقابل شان قرار دهد که چرا نبايد تشکل کارگرى از حزبى دفاع کند که نه تنها از تمامى مطالبات فورى صنفى و اقتصادى شان دفاع مى کند، بلکه خواهان برچيدن دم و دستگاه زور و پليس، خواهان لغو کار مزدى، خواهان برابرى حقوقى زن و مرد و غيره است؟ حتى اگر تعدادى مرتجع پيدا شوند که به هر دليلى با اين خواسته ها مخالف باشند.

طرفداران تشکل هاى ضد کمونيستى به شما نخواهند گفت که در طول جنگ ايران و عراق طرفدار ضميمه کردن تشکل هاى کارگرى به احزابى بودند که خواهان سکوت کارگران و توليد بيشتر بودند. آنچه که براى اينها مهم بوده، بزور دولت و ارتش بر کار و زندگى کارگران حاکم کرده اند. اين يک سياست شناخته شده اين گرايش است.(١٢) به شما نخواهند گفت که همان احزاب خواستار مسلح شدن سپاه پاسداران به سلاح هاى سنگين تر نيز بودند.

گامپرزيست هاى ايرانى گاها در قامت سنديکاليست هم ظاهر مى شوند، و فخر سنديکاليسم هم به کمونيستها مى فروشند. اما اين هم يک کلاهبردارى است. اگر ادعاى سنديکاليست بودنشان را بپذيريم، تا آنجا که نظراتشان را دنبال کرده ام، يک تفاوت اساسى بين آنها و سنديکاليسم شناخته شده وجود دارد. سنديکاليسم تاريخا طرفدار يک نوع سيستم حکومتى بوده است، حکومت رفاه. اينها نه تنها ابائى از اين نداشته اند که اعضاى اتحاديه و سنديکاها را به عضويت در احزاب سوسيال دمکرات دعوت کند، بلکه حتى در مواردى اعضاى اتحاديه اتوماتيک وار، عضو حزب سوسيال دمکرات آن کشور نيز مى شوند، و بزرگترين منبع درآمد اين احزاب حق عضويت اعضاى اتحاديه ها مى باشد. اتحاديه ها، کنگره هايشان را برگزار مى کنند و در آن سياستهايشان را براى دوره اى به راى نمايندگان مى گذارند. سنديکاليستهاى شرقزده ايرانى اما فکر مى کنند اگر اعلام کنند سياسى نيستند، حتما کارگران به سرشان قسم خواهند خورد. در قاموس اينها سياست مضر مترادف است با کمونيسم. اگر خانه کارگر، آى ال او، سيا، ساواک و وزارت کار جمهورى اسلامى در تشکل هاى کارگرى دخالت مستقيم هم بکنند، ايرادى ندارد، گويا اين تشکل ها هنوز غيرسياسى هستند. اما اگر يک جريان کمونيستى کوچکترين نظرى در باره تشکل کارگرى بدهد، دخالت در تشکل کارگرى بحساب مى آيد و مردود است؟! اين طرز فکر نشاندهنده اينست که ميخواهند فقط سياست بورژوا بر سر کارگر و تشکلش حاکم باشد. اينها به شعور کارگر توهين مى کنند. اينها الحق کارگران را با خرکچى ها عوضى گرفته اند. گروه عظيمى انسان دور هم جمع شده اند که براى امرار معاش مجبورند بخش عظيمى از روز را نه تنها نيروى کارشان را بفروشند، بلکه در کنار هم باشند و به نيروى يکديگر اتکا کنند. بنابراين نوعى تشکل از همينجا شروع شده است. اين انسانها از تجربه روزمره شان اين بديهى را ياد گرفته اند که براى خلاصى از اين وضعيت بايد کل جامعه خلاصى يابد و اين احتياج به تشکل هايى دارد که هم و غمش لغو کار مزدى و سرنگونى جامعه سرمايه دارى است. در دستگاه فکرى سنديکاليسم ايرانى اين حلقه گم است. و گرنه سنديکاليسم شسته رفته از همين منطق است که براى کارگر حزب مى سازد و صاحب اختيار سياست کارگر مى شود.

دعوا بر سر چيست؟

آنچه از نوشته هاى طرفداران تشکل هاى ضدکمونيستى گير خواننده مى آيد، جدا از فحاشى و "نقد" احزابى که "ادعاى" دفاع از منافع طبقه کارگر را دارند، اين است که همگى دنبال راه حلى براى راحت شدن از مبارزه کارگرانند. کارگر در تلاشى شبانه روزى براى خلاصى از اين وضعيت است! چگونه مى شود راه حلى يافت که صدمه به حداقل برسد.(١٣) قطعا سياست سرکوب کارساز نبوده است. بالاخره کارگر به چه مقدار رضايت خواهد داد؟ به نظر من کل سهمش از جامعه را مى خواهد! و براى آن حزب و تشکل کمونيستى مى خواهد. يا طبقه کارگر با حزبش بعنوان ناجى کل جامعه ظاهر مى شود و يا بعنوان يک صنف در جامعه طبقاتى استثمار و سرکوب مى شود. و تمام دعوا بر سر همين است.

دسامبر ٢٠٠٣

----------

پاورقى ها

(١) يک نکته اينجا لازم به يادآورى است که بعضى از طرفداران تشکل هاى ضدکمونيستى کارگران زير علم کمونيسم، شعار "تشکل مستقل کارگرى" را مطرح مى کنند. اما جدا از اينکه اينها زير چه پرچم و بيرقى اين شعار را طرح مى کنند، هدف يک چيز است! "دور نگه داشتن کارگر و تشکل کارگرى از سياستهاى کمونيستى!"

(٢) George C. Lodge: Spearheads of Democracy: Labor in the Developing Countries

لاج جدا از اينکه مشاور سياسى کندى بود، طرفدار سياست سناتور مک کارتى نيز بود. وى در کتابش عينا اصطلاحات "تشکل هاى کمونيستى" و "تشکلهاى مستقل ضدکمونيستى" را بکار مى برد! بدون شک براى درک بهتر نظرات طرفداران تشکل "مستقل" ضدکمونيستى، خواننده بايد به هر دو کتاب لاج و لاجوردى مراجعه کند.

(٣) براى مثال در اوائل نيمه اول دهه ٥٠ قرن گذشته دولت کانادا با همدستى کمپانى کشتى سازى و "کنگره کار و حرفه" (Trades and Labor Congress) هال بنکس (Hal Banks) يکى از سازمان دهندگان "اتحاديه بين المللى دريانوردان" (SIU) که ٢٧ بار به جرم ضرب و شتم کارگران متهم شده بود و يک بار هم يکى از کارگران را با لگد به سر به قتل رسانده بود، از آمريکا وارد کردند تا "اتحاديه دريانوردان کانادا" (CSU) را از بين ببرد. CSU اتحاديه اى راديکال و کمونيست بود. در غياب يک حزب کمونيستى کارگرى قوى، بنکس در عرض دو سال چنان ارعابى بر CSU حاکم کرد که اکثر اعضاى اين اتحاديه از آن استعفا داده و عضو SIU شدند.

(٤) روزا لوگزامبورگ در نوشته اى تحت عنوان "دمکراسى يا ديکتاتورى حزبى" درست از همين زاويه به لنين و تروتسکى حمله مى کند.

(٥) Samuel Gompers

(٦) Knights of Labor

(٧) لازم به توضيح است که اين مسئله مختص به جورج لاج و ساموئل گامپرز نيست. وقتى که محمدرضا پهلوى، "شاهنشاه آريامهر"، بعنوان کارشناس مسائل کارگرى اظهارنظر مى کند، عين همين را براى کارگران ايران موعظه مى کند. وى در کتاب مأموريت براى وطنم مى گويد: "شرط عقل آنست که اتحاديه هاى کارگرى را از احزاب سياسى کاملا جدا نگه داشت. اتحاديه هاى کارگرى بهتر است که اساسا در راه بهبود وضع اقتصادى اعضاى خود تلاش کنند و احزاب به امور کلى ترى بپردازند. زيرا ممکن است برخى از اعضاى اتحاديه اى طرفدار يک حزب و سايرين پشتيبان حزب ديگرى باشند، و بهتر است که کشمکشهاى سياسى اتحاديه سبب تضعيف آن نگردد."

جلال طالبانى، يکى از تيولداران کردستان عراق، نيز يکى از شروط خود براى مذاکره با اتحاديه بيکاران کردستان را مستقل بودن اين تشکل اعلام کرده بود، يعنى از حزب کمونيست کارگرى عراق مستقل باشد.

(٨) ناصر سعيدى در "کتاب پژوهش کارگرى" شماره ٧ با تأکيد بر نقش رهبران کارگرى در اهميت طرح و براه انداختن تشکل هاى "مستقل" اين نوعى مى گويد: "صد البته کارگران با سابقه و استخوان خرد کرده نقش برجسته اى در عموميت يافتن شعار مذکور داشتند."

(٩) An injury to one is the concern of all

(١٠) A fair day's wage for a fair day's work

(١١) يکى از آشفته ترين نظرات در باره "اتحاد" در صفوف طبقه کارگر متعلق به سازمان راه کارگر است. آقاى حشمت محسنى از سازمان راه کارگر، در نوشته "استراتژى جمهورى اسلامى در قبال جنبش کارگرى"، نشر راه کارگر، صفحه ٥٢، مى گويد: "در شرايط کنونى ايران جنبش کارگرى بايد قبل از اينکه بر سياسى يا صنفى بودن حرکتها و تشکل هاى کارگرى متمرکز شود، بر استقلال از دولت تأکيد کند...".

(١٢) لاجوردى در "اتحاديه کارگرى و خودکامگى در ايران" درباره سياستهاى حزب توده در دوره جنگ جهانى دوم در برخورد به اضافه کارى و سکوت کارگران مى نويسد: "با توجه به سياست انعطاف ناپذير کميته مرکزى در مخالفت با اعتصاب، شعبه محلى حزب توده و رهبران اتحاديه چاره اى نداشتند جز اينکه فعاليتهاى خود را به سخنرانى هاى ضدفاشيزم محدود کنند. کنسول انگلستان گزارش داد که "تمام اين حرفها درباره فاشيزم براى کارگرانى که دستمزد روزانه شان ١٠ ريال بود، در حالى که نان پر از شن کيلويى ١٢ ريال به فروش مى رسيد، معنى اندکى داشت و يا اصلا بى معنى بود. در واقع، شوخى تلخى ميان مردم رواج داشت که ضدفاشيزم نوعى نان جديد است."

(١٣) آصف بيات در مقدمه کتاب "کار، سياست و قدرت" (Work, Politics, and Power) مى گويد که اين کتاب را براى کارفرمايان و مديران مى نويسد تا بدانند که گره مشکلات در کجاست. (نقل بمعنى)