کارگر کمونيست

 شماره ۴ -  بهمن ۱۳۸۲،  فوريه ٢٠٠۴
Email:  kargar_komonist@yahoo.com
Fax:  001 309 404 1794
 
 
خروس مرده کارگر کارگريسم!

نکاتى پيرامون شورا و کمونيسم در جنبش کارگرى ايران
به بهانه نقد "پيش نويس منشور تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى"

مصطفى صابر
 

(متن "پيش نويس منشور تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى" در انتهاى اين مقاله آمده است - کارگر کمونيست)

"پيش نويس منشور تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى"، ظاهرا در برخى محافل دست به دست شده و توسط يکى از دوستان کارگر براى ما هم ارسال شده و خواسته اند که نظر دهيم. ما هنوز نمى دانيم که آيا "پيش نويس" نسخه بعدى هم دارد يا نه؟ اما فکر کرديم که چاپ همين "پيش نويس منشور" و نقد علنى آن نه فقط براى کسانى که اين سند را احيانا ديده اند که براى همه خوانندگان نشريه مفيد است.

خلاصه بحث

وقتى به اين سند نگاه ميکنيد ظاهرا از وجود فرد يا افرادى که اينهمه "سرمايه ستيز" هستند و حالا با هر خسن و خسينى ميخواهند کارگران در يک "تشکل ضد سرمايه دارى" متشکل شوند که کلى از مطالبات و خواسته هاى کمونيسم کارگرى را (عليرغم همه دستکاريها و اشتباهات) در دستور خود گذاشته، بايد خوشحال بود. بايد دستشان را فشرد و با صبر و حوصله اشتباهاتشان را به آنها متذکر شد... اما واقعيت چيز ديگرى است. اينجا ما با يک پديده مضر و البته پرت و هپروتى روبرو هستيم که اتفاقا بايد ماهيت اش را جلو همه گرفت. اين پديده را به نظر من بايد دوم خرداد زير پرچم "کارگر کارگر" نام داد. در جايى که خود دوم خرداد را در صحنه سياسى به شکست کشانده ايم و به سوراخ رانده ايم، عده اى پيدا شده اند که کارگر را از مبارزه فعال در صحنه سياسى و بر سر قدرت سياسى منع ميکنند، با موعظه هاى "سرمايه ستيزى" و "تشکل کارگرى" و عبارت پردازيهاى چپ و حتى شبه کمونيست کارگرى، ميکوشند کارگران را سرگرم مبارزه با "رفرميسم" و متشکل شدن در "تشکل" هاى والامقامشان (البته در چند سال نورى آينده) کنند. اينها چه بدانند و چه ندانند بطور واقعى دارند تلاش مضحکى براى وارد کردن پرچم دوم خرداد از در پشتى بخرج ميدهند. درى که به لطف اختناق سياه جمهورى اسلامى گشوده است. عمر اينها هم مثل خود دوم خرداد به اندازه عمر جمهورى اسلامى است. با ذره اى گشايش در فضاى سياسى، با اولين برآمد علنى و وسيع توده هاى کارگر خواهيم ديد که چگونه سياست کمونيستى کارگرى (در همه وجوه و از جمله تشکل شورايى اش) دست بالا خواهد داشت و هرگونه تلقيات و عقب ماندگى هاى چپ سنتى دود خواهد شد. البته اين تحول فرض اش و لازمه اش حضور و فعاليت کمونيستهاى کارگرى است. لذا بايد از پيش به استقبال آن روز رفت و همين امروز اجازه نداد حتى يک کارگر کمونيست سرهم بافى هايى نظير اين منشور را با چيز ديگرى اشتباه بگيرد.

ضمن اينکه واضح است که برخورد با "منشور" بسيار متفاوت است از برخورد با رفيق کارگرى که کنار دست شما ايستاده و اعتصاب را رهبرى ميکند و احيانا در معرض گازهاى متصاعد از اين "منشور" و تفکرات مشابه و سنت پشت آن هم قرار گرفته است. يا حتى خود نويسنده "منشور" ممکن است راجع به خودش طور ديگرى فکر کند و ممکن است جايى هم کار خوبى کرده باشد. اين بحث ديگرى است. اين صفحات عرصه نقد نظرى و افشاى ماهيت سياسى اين "منشور" و تفکرات مشابه آنست. روشن است که علاوه بر اين کمونيست هاى کارگرى بايد با پيشتازى در عمل سياسى و مبارزات روزمره و بويژه برپايى جنبش مجامع عمومى و با دلسوزى به هر فعال کارگرى نشان دهند که بخوبى راه و چاه مبارزه کارگرى و چگونگى متحد کردن و به پيروزى رساندن آنرا ميدانند.

حرف حساب "منشور" چيست؟

همه افاضات و غلط غلوط هاى "تئوريک" منشور (منجمله قلمداد کردن "کارمزدى بعنوان سرمايه متغيير"!) را که کنار بگذاريد، لب کلام آن ظاهرا اين است: "احزاب مدعى نمايندگى طبقه کارگر" (اين عبارت محبوب همه کارگر کارگرى ها براى خطاب کردن احزاب چپ و کمونيست است!) که "رفرميست" هستند و بايد "افشاء" شوند؛ اتحاديه و سنديکا هم که رفرميست است و بايد با تلاشهاى "بخشى از بورژوازى" براى حاکم کردن آنها مقابله شود؛ پس راه حل چيست؟ "مبارزه ضد سرمايه دارى توده هاى کارگر" چه تکليفى دارد؟ هيچ، بايد در "تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى" متحد و متشکل شد! و بعد که "تشکل سرمايه ستيز" را تشريح ميفرمايند يک آش شله قلمکار به تمام معنى است که هم شورا است و هم حزب و هم اتحاديه و هم هيچکدام نيست. هم قرار است کار سنديکايى کند (يعنى مبارزه روزمره را سازمان دهد) و هم قرار است کار شورايى انجام دهد (بوقت خودش و اگر "سير مبارزه" طلب کرد شورا بشود.) و هم از لحاظ "ايدئولوژيک" ضد سرمايه دارى است (که خدا ميداند ايدئولوگ هاى اين "تشکل توده اى" سرشان به کدام حزب و مکتب سياسى بند است!) و هم برنامه تمام کمال يک حزب را (ولو غلط غلوط، اتوپيک و حتى ارتجاعى) (١) در دستور خود دارد.

اما اين صورت ظاهر بحث است. اين بحث بصورتى است که نويسنده محترم منشور بايد سر محفل بغل دستى يا فلان گروه چپ سنتى را با آن بخورد که چرا چنين آجيل مشکل گشايى ضرورى آمد. اينها هنوز حکمت واقعى اين شتر گاو پلنگ را بر ملا نمى کند. "منشور" بعنوان راه حلى براى متشکل کردن توده کارگر حتى براى گرفتن همين مزدهاى چندرغازى اى که نمى دهند (حالا متشکل کردن "مبارزه ضد سرمايه دارى" پيشکش) پوچ و مسخره و بى خاصيت است. کسى که حتى يک فيلم درباره اعتصاب کارگرى ديده باشد مى داند که تشکل علنى و توده اى کارگرى نمى تواند چنين موجود هفت سر و شبه فرقه اسماعيليه اى باشد. کافيست "منشور" را با تشکل شورايى طبقه مقايسه کنيد. تشکلى که پايه آن مجمع عمومى فابريک و عضويت اتوماتيک و ساده هر کارگر در آن است. تشکلى که ميتواند وسيع ترين توده کارگر را اتفاقا بدون هيچگونه شرط "ايدئولوژيک" و يا متعهد کردن از پيش تشکل به يک برنامه غلط غلوط حزبى، در بر بگيرد. تشکلى ساده و سهل و کارساز که عليرغم آه و اشک ريزى هاى امثال منشور نويس ما هم اکنون هم ابزار مبارزه توده کارگر است و آنچه در دستور است گسترش و ارتقاء آن است. اين "تشکل سرمايه ستيز"، اين موجود فانتزى ذهنيت "خط پنجى" و چپ سنتى اى، در عمل هيچ حکمت واقعى ندارد جز آنکه اتفاقا در مقابل سنت شورايى و کمونيستى درون طبقه کارگر ايران قرار بگيرد. و از اين لحاظ در کنار همان "رفرميست" هايى قرار ميگيرد که ميخواهند "سنديکا" را به کارگر در ايران قالب کنند و نويسنده منشور فرمان مبارزه با آنها را صادر کرده اند. اين آن حکمت واقعى منشور است تا آنجا که به تشکل هاى کارگرى بر ميگردد. اين وجهى از آن چيزى است که بايد "دوم خرداد زير علم کارگر کارگريسم" ناميد.

اما اين فقط يک وجه است، به ارزيابى "منشور" از کل اوضاع سياسى و نقش "تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى" در تحولات جارى دقت کنيد تا دم خروس مرده دوم خرداد را زير عباى شندرپندر کارگر کارگريسم بروشنى بيينيد.

اجنه و مبارزه دمکراتيک!

در آخرين بند "منشور" آمده است: "١٠. شرط شرکت پيروزمند طبقه ى کارگر ايران در مبارزه ى دموکراتيک جارى وجود جنبش مستقل سرمايه ستيز طبقه ى کارگر است که در تشکل کارگرى ضدسرمايه دارى متجلى مى شود. در غياب اين صف مستقل ضد سرمايه دارى، هر گونه شرکت طبقه ى کارگر در مبارزه ى دموکراتيک جارى در نهايت به زيان کارگران و به سود نيروهاى غير کارگرى تمام خواهد شد."

اگر کسى منظورش پيرامون غار کهف خويش نباشد، "مبارزه دمکراتيک جارى" به آنچيزى اشاره دارد که در ايران امروز ميگذرد. چه کسى ميتواند به مبارزه اى که اکنون در متن يک بحران عميق اقتصادى، اجتماعى، سياسى، حکومتى و ايدئولوژيک بورژوازى در ايران جارى است لقب "دمکراتيک" اهداء کند؟ جز سى ان ان؟ جز آقاى گنجى تازه "دمکرات" شده؟ جز امثال فرخ نگهدارها، رضا پهلوى ها، داريوش همايونها، بهنود ها و ساير جيره خواران و نمايندگان رنگارنگ بورژوازى؟ آيا اين حضرات در تمام اين سالها مشغول نبوده اند و حريف نشده اند؟

گيريم که نظر نويسنده محترم منشور و درک ايشان از "دمکراتيک" با درک آن يکى ها فرق دارد. خوب سوال اين است که منشاء مادى و نيروى محرکه اين "مبارزه دمکراتيک" مورد نظر ايشان چيست؟ جامعه ايران ديگر هر کسى ميداند که دو طبقه اصلى کارگر و سرمايه دار دارد. البته اقشار رنگارنگى هم از خرده بورژوازى و طبقه متوسط هست. کداميک از اين طبقات منشاء مادى "مبارزه دمکراتيک" و از جمله همان خواسته هايى هستند که "تشکل سرمايه ستيز" کذايى مجبور شده طلب کند؟ خواستهايى نظير "آزادى بى قيد و شرط سياسى"، "رفع تبيعض جنسى و برابرى کامل زن و مرد"، "انحلال ارتش و تسليح عمومى"، "جدايى کامل دين از دولت و آموزش و پرورش" (البته نويسنده محترم "منشور" دبستانها را هم اضافه کرده اند که حقيقتا درافزوده مهمى است!) که "تشکل سرمايه ستيز" در ليست مطالبات خود قرار داده است، از جانب کدام حزب بورژوايى و يا خرده بورژوايى ايران آمده است؟ ميشود چنين بورژواى دمکرات و انقلابى و يا خرده بورژواى متحزب، روشن بين و بدون هيچ تعلقى به محدوديت ناشى از انباشت سرمايه در ايران (يعنى استبداد و سرکوب) را نشان داد؟ مى شود آقايان "مارکسيست" ما مبناى وجودى چنين بورژوايى را در جامعه ايران نشان دهند؟ جز اين است که همين خواستهاى "دمکراتيک" انعکاس حضور طبقه کارگر و مطالبات اوست که بويژه ما کمونيست هاى کارگرى ميخ آنها را در جامعه ايران کوبيده ايم؟

حتى اگر خودمان را در تقسيم بندى هاى متافزيکى و غير واقعى "دمکراتيک" و "سوسياليستى" چپ هاى عصر حجر گرفتار کنيم، حتى اگر مثل آنها فکر کنيم که مبارزات فعلى از پيش و توسط خداوند تاريخ مهر "دمکراتيک" خورده است، حتى اگر مثل آنها چشممان را بر واقعيت حضور کمونيسم و مطالبات و خواسته هاى طبقه کارگر در صحنه سياست ايران ببنديم و به يک بورژوازى که مثل جن غير قابل رويت است ولى آثار "دمکراتيک" او همه جا مشهود است ايمان آورده باشيم، باز سوال اينست که آيا هيچ شانس و منفذى براى طبقه کارگر نيست که بيايد در راس يک "مبارزه دمکراتيک جارى" که عليه فئوداليسم نيست و عليه سرمايه دارى اول قرن بيست و يک در جايى به نام ايران است، قرار بگيرد و انقلاب سوسياليستى بکند؟ آقايان محترم "سرمايه ستيز"!! پس انقلاب سوسياليستى براى کى است؟ وقت گل نى؟

جالب اينجاست ايشان لطف کرده اند و اجازه "شرکت پيروزمند" در "مبارزه دمکراتيک جارى" را صادر فرموده اند. اما اگر شرط اين "شرکت پيروزمند" را "وجود جنبش مستقل سرمايه ستيز طبقه ى کارگر که در تشکل کارگرى ضدسرمايه دارى متجلى مى شود" قرار داده اند، فکر نمى کنيد موکول به محال شده است؟ چند هزار سال وقت لازم است تا "توده هاى کارگر" در آن تشکل عجيب و غريب "سرمايه ستيز" کارگر کارگريست هاى محترم متشکل شوند؟

آيا روشن نيست که حکمت سياسى "تشکل سرمايه ستيز" اينست: درست در لحظه اى که جامعه دارد تعيين تکليف هاى اساسى ميکند، درست در شرايطى که مساله قدرت در دستور است، و جامعه با چيزى شبيه يک رنسانس عظيم و گسترده روبروست، کسانى پيدا ميشوند با عبارات بسيار عميقى که بالاتر نقل شد، با قرار دادن موجود سرهم بندى شده کاغذى مثل "تشکل سرمايه ستيز" بعنوان شرط و شروط "شرکت"، ميخواهند طبقه کارگر را از "مبارزات دمکراتيک جارى" برکنار نگهدارند. کسانى که اصولا طبقه کارگر را در اين "مبارزه دمکراتيک جارى" هيچکاره ميدانند، از کيسه خليفه تمام آنرا به بورژوازى ميبخشند (هرچند خودشان مجبورند براى جلب کارگران مطالبات آنرا بر سر در "تشکل سرمايه ستيز" خود آويزان کنند) و آنوقت موعظه "سرمايه ستيزى" ميکنند! آيا اين، يعنى هيچکاره و بدبخت جلوه دادن کارگر، منتقى دانستن شانس تصرف قدرت براى او و منکر شدن حضور قدرتمند کمونيسم کارگرى در ايران، دقيقا همان چيزى نيست که از دوم خرداد تا انواع احزاب بورژوايى براى آن شب و روز جان ميکنند و هر روز هم معلوم نيست چرا (شايد بخاطر وجود يک جن ديگر!) شکست ميخورند، عقب رانده ميشوند و براى آنکه جا نمانند "دمکرات" تر ميشوند؟

کشفيات کپک زده

با اين تفاصيل آيا مفهوم نيست که مخترعين "تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى" بايد براى طبقه کارگر "دو نوع رفرميسم" کشف کنند و از او دعوت کنند که به جاى بر پا کردن مجامع عمومى و تلاش براى متشکل شدن، به جاى پيوستن به حزب کمونيست کارگرى (و يا ساختن يک حزب بهتر از آن) و دخالت هرچه فعالانه در اوضاع سياسى و يورش بردن به قدرت سياسى، با مبارزه براى نقد و افشاى اين "رفرميسم" ها سرگرم باشد و خروس قندى هايى مثل اين "منشور" را ليس بزند؟ و آيا جالب تر نيست که نوع اول اين "رفرميسم" ناشى از "احزاب غير کارگرى مدعى طبقه کارگر" است!! آيا بى اجر و مزد تر از اين ميتوان ضد حزب و حزبيت آنهم در اين دوره حساس بود؟

بخوانيد و باور کنيد:

"٧ـــ فعالان و پيشروان جنبش کارگرى در عين بسيج توده هاى کارگر عليه نظام سرمايه دارى و مهيا کردن زمينه براى سازمان يابى آنان در تشکلهاى سرمايه ستيز کارگرى بايد رفرميسم را نيز براى کارگران تبيين و افشا کرده و آنان را به ضرورت مبارزه ى نظرى و عملى با اين گرايش بورژوازى حاکم بر جنبش کارگرى و بدين سان ايجاد صف ضد سرمايه دارى طبقه ى کارگر در مقابل طبقه ى سرمايه دار آگاه سازند. رفرميسم اکنون خود را عمدتا در دو شکل نشان ميدهد: شکل نخست، ديدگاه چپ غير کارگرى که مبارزه ى سياسى ضد سرمايه دارى توده هاى کارگر را بوجود احزاب و سازمانهاى سياسى مدعى نمايندگى طبقه ى کارگر و پيوستن کارگران به اين احزاب و سازمانها مشروط ميکند و جز در اين حالت سهم توده هاى کارگر را صرفا اقتصادى و حداکثر مبارزه سياسى تريديونيونيستى در چارچوب سرمايه دارى مى داند. شکل دوم ديدگاه سنديکاليستى است که با قرار دادن سنديکاها و تريديونيونها به جاى تشکل سياسى ضد سرمايه دارى طبقه ى کارگر سد راه مبارزه ى سياسى توده هاى کارگر براى برچيدن نظام سرمايه دارى است."

به نوع دوم رفرميسم بعدا ميرسيم. اما نوع اول آن، آيا ميشود زمخت تر از اين تمايلات ضد حزبى عتيق "کارگر کارگرى" را فرموله کرد؟ آيا هر کسى که کلاس اول اکابر مبارزه را گذرانده باشد نمى داند که "مبارزه سياسى ضد سرمايه دارى توده هاى کارگر" مستقل از احزاب و سازمانها در جريان بوده، در جريان هست و در جريان خواهد بود؟ و آن "ديدگاه چپ غير کارگرى" که "وجود" چنين مبارزه اى را بوجود "احزاب مدعى نمايندگى طبقه کارگر" و بدتر عضويت کارگران در آن ها گره زده است، بايد شبيه نويسنده محترم "منشور" از تاريخ و دنيا و واقعيت مبارزه کارگرى کاملا پرت باشد؟ آيا روشن نيست که مساله اصلى نه وجود چنين اعتراضى بلکه سرانجام و نتيجه آنست؟ و آيا روشن نيست که از قريب ٢٠٠ سال پيش و بطور قطع از زمان مانيفست کمونيست براى کارگران کمونيست جهان روشن است که براى پيروزى رساندن مبارزه شان بايد قدرت سرمايه دارى را به زير بکشند، حاکميت سياسى طبقه خود را برپا کنند و براى اين کار حزب لازم است؟

کسى ميتواند بگويد اين حزب يا آن حزب "مدعى نمايندگى طبقه کارگر" است، يعنى "ادعا" ميکند ولى کارگرى نيست، کمونيستى نيست. اين ايراد ندارد. (بشرط آنکه چنين کسى جرئت و همت کند و اينرا نشان دهد.) ولى کسى که کلا مبارزه حزبى و ضرورت حزب براى مبارزه کارگرى را زير سوال ميبرد و يک کاسه آنرا "رفرميسم" مينامد و حتى عليه آن فراخوان به "افشاگرى" ميدهد تا بعد همه را به شير بى يال و دم و اشکم خودش (تشکل سرمايه ستيز) حواله دهد، موجود مهجور سياسى محصول اختناق جمهورى اسلامى است که: ١. از هر چپ غير کارگرى اى پرت تر و غير کارگرى تر است. چرا که ضرورت و اهميت حزب و تصرف قدرت سياسى را از دستور کارگر بيرون قرار داده و او را دربست در اختيار طبقات غير کارگر و قبل از همه بورژوازى قرار داده است ٢. از هر تريديونيستى تريديونيونيست تر است با اين تفاوت که رياکار و بى پرنسيب هم هست. (چرا که يک تريديونيونيست اصيل به صراحت به شما ميگويد برو عضو حزب سوسيال دمکرات شو. نويسنده محترم منشور ميگويد بى خيال حزب و عملا شما را رها ميکند تا برويد حزب سوسيال دمکرات و يا چيزى شبيه آنرا انتخاب کنيد!!)

سفيد برفى و متل "رفرميسم"

اما اين حرفها و نقدها حقيقتا از سر "منشور" زيادى است. چون ما داريم صورت ظاهر بحث او را نقد ميکنيم. "منشور" به لحاظ سياسى و ضديتش با تحزب کمونيستى هيچ مشکلى با خواهران و برادران و عمو زاده هاى قد و نيم قد خود در طيف چپ سنتى که در هسته ٤ نفره و سازمان ١٦ نفره و حزب چند ده نفره خود جمع شده اند و خوشبختانه همه "مدعى نمايندگى طبقه کارگر" هستند، ندارد. "تشکل سرمايه ستيز" خود نيز يکى مثل اينهاست. البته که باهم اختلاف هم دارند، اختلافات ميان فرقه اى. اينها "قبايل" مختلف چپ سنتى اند. "منشور" هم قرار است پرچم محفل کارگر کارگرى تازه از غار بيرون آمده اى باشد، که ميگويد حالا منم بازى! منظور از آن "احزاب و سازمانهاى سياسى مدعى نمايندگى طبقه ى کارگر" و کشيدن شلاق "رفرميسم" بر آنها اتفاقا شامل اين هفت کوتوله هاى قصه سپيد برفى ما نيست. منظورش بويژه حزب کمونيست کارگرى است و دست بر قضا چنين خط و نشان کشيدنى سبب اختلاف با آن عمو زاده ها که نيست، منشاء خير و برکت و هم خطى است. آن بقيه که جايى چندان مطرح نيستند، کسى را دنبال خود نکشيده اند که حالا هشدار "وا رفرميسما" برايشان سردهيم و يک نوع جديد و بديع از "رفرميسم" کشف کنيم و در کنار شکل شناخته شده و جهانى از رفرميسم يعنى اتحاديه گرى قرار دهيم.

موضوع بسادگى اينست: حزبى که در چند سال اخير بسرعت در ايران مطرح شده و کارگران به آن چشم دوخته اند و حتى خود منشور نويس محترم مجبور است زبان و عبارات و خواسته هاى آن را با غط غلوط بکار گيرد و آبنات اش را با آن شيرين کند، حزب کمونيست کارگرى است. معنى "رفرميسم نوع اول" در دنياى واقعى بسادگى اينست: نکند به حزب کمونيست کارگرى بپيونديد! نکند فريب اينها را که ميگويند کارگران بياييد قدرت سياسى را بگيريم بخوريد؟ (درضمن اگر نويسنده منشور از سواد سياسى برخوردار بود حزبى را که ضرورت تصرف قدرت سياسى از زبانش نمى افتد را هرچيز ديگرى الى رفرميست بايد خطاب ميکرد!) نکند يک وقت سوسياليسم و انقلاب کارگرى هوش از سرتان ببرد و برويد يک کارهائى کنيد که به نفع "نيروهاى غير کارگر" تمام شود. کنار بايستيد و به "تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى" دلخوش باشيد و اگر هم خواستيد کارى بکنيد با اين "رفرميسم" حزبى ها که شما را به انقلاب فراميخوانند و هر گوشه جامعه را با آزادى و برابرى و حکومت کارگرى پر کرده اند، مبارزه کنيد!

باز تکرار ميکنم آيا ميتوان بى جيره مواجب تر از اين ضد حزب، ضد قدرت گيرى کارگرى، يعنى ضد کمونيست بود؟

اتحاديه و رفرميسم در ايران

و اما "رفرميسم نوع دوم"، چنانکه پايين تر خواهيم ديد، حتى گويا تر از قبلى نشان ميدهد که نويسنده "منشور" اهل کدام قبيله است. منشور يک بند تمام بالاى منبر ميرود که رفرميسم "حاکم بر جنبش کارگرى جهان" سنديکاليسم و اتحاديه گرايى است تا خواننده اش را قانع کند همين رفرميسم در ايران نيز در کار است که مانع مبارزه طبقه کارگر براى رهايى از سرمايه دارى بشود. بگذريم از اين موضوع به جاى خود مهم که عليرغم همه ماهيت و محتواى بورژوايى سر به سوسيال دمکراسى اى اتحاديه گرايى، ولى اگر حقيقتا اتحاديه هاى به همان مفهوم غربى اش در ايران ايجاد ميشد خود گام واقعى و مهمى به جلو به نسبت شرايط خفقان و سرکوب فعلى بود. (به مصاحبه مشهور منصور حکمت در باره تشکل هاى توده اى رجوع کنيد.) اما مساله واقعى اينست که سنديکاليسم بصورت کلاسيک و غربى آن در جنبش کارگرى ايران پايه مادى و زمينه ذهنى ندارد. بعلاوه از زمينه هاى بسيار ضعيف ذهنى و تاريخى هم برخوردار است. در کل اين گرايش و تشکل اش دستکم على الحساب شانسى ندارد. اجازه بدهيد مختصرا به اين دو فاکتور اشاره کنيم. تا بعد نشان دهيم منظور "منشور" از وارفرميسما کردن در اين مورد دوم چيست.

پايه مادى و عينى سنديکاليسم و اتحاديه گرى در عصر ما بورژوازى ليبرال و سوسيال دمکرات (به همان مفهومى که در غرب هست) و يا بهر حال وجود بورژوازى اى با حداقلى از قابليت در رفرم اقتصادى و پذيرش درجه اى از فعاليت سياسى و آزادى تشکل است. هرجا که بورژوازى به نيروى کار ارزان نياز دارد، اتحاديه به مفهوم غربى اش جايى ندارد. (حتى در خود غرب هم با افول دولت رفاه، اتحاديه ها در بحران قرار دارند و توده هاى کارگر بسرعت هرگونه اعتمادى به آنها را از دست ميدهند.) در ايران آن بورژوازى که بتواند پايه مادى سنديکاليسم و اتحاديه گرى شبيه سنت غربى اش باشد، موجود نيست. دستکم در ٥٠ سال گذشته بطور قطع موجود نبوده و در چشم انداز قابل پيش بينى هم قابل رويت نيست. (اين که در آينده اى ناپيدا و نامعلوم چنين چيزى ممکن است بوجود آيد را به جن گيرهاى سياست بايد سپرد!) سنت هاى واقعى بورژوازى ايران موجود و شناخته شده اند. چه سنت ملى اسلامى (جمهورى اسلامى) و چه سنت ناسيوناليسم پروغربى (رژيم سابق) هر دو حکومت کرده اند. اتحاديه کارگرى اى که ظرفى براى چک و چانه زدن جمعى و متحد کارگران بر سر قيمت نيروى کار و بهبود شرايط کار باشد و اصولا "رفرميسم" در جنبش کارگرى در ايران که از جانب دولت تحمل شود (و مهمترين نقطه قوت رفرميسم هم همين است!) سرنوشتى بهتر از "سنديکاهاى فرمايشى زمان شاه" و يا "شوراهاى اسلامى" نمى تواند داشته باشد. (براى مطالعه عميق تر در اين زمينه خواننده را به نوشته هاى منصور حکمت در باره سرمايه دارى ايران، بويژه "اسطوره بورژوازى ملى و مترقى" و همينطور نوشته هاى وى در مورد شورا و سنديکا و تشکل هاى توده اى کارگرى در جلد ٦ مجموعه آثار او، رجوع ميدهيم.)

البته در دوره هاى انقلابى ممکن است بورژوازى از سر ناچارى و فشار توازن قواى طبقاتى به سنديکا و اتحاديه به مفهوم غربى اش کم و بيش ميدان دهد. اما هم بورژوازى و هم کارگران ميدانند که اين يک دوره گذرا است. يا دوره انقلابى با پيروزى بورژازى فيصله پيدا ميکند و مردم به خانه هايشان فرستاده ميشوند، که سنديکا بايد همان خاصيت چانه زنى دسته جمعى بر سر مزد و شرايط کار را از دست بدهد و به تشکلى رسما دولتى و تماما بى بو و خاصيت و ضدکارگرى تبديل شود، (که ديگر سنديکا به مفهوم غربى و کلاسيک آن نيست) و يا برعکس انقلاب پيش ميراند و همان سنديکايى که فرضا درست شده به تشکل اعمال اراده مستقيم و انقلابى کارگر براى گرفتن خواسته هايش تبديل ميشود، که بازهم ديگر اتحاديه نيست! اين يک حدس و پيش پينى نيست. اين يک تز تئوريک نيست. سير واقعى مبارزه کارگرى در ايران اينرا فى الحال اثبات کرده است. جنبش کارگرى در همان سال ٥٧ بسرعت ايده اتحاديه را کنار گذاشت و بحکم اعمال اراده مستقيم توده کارگر شورايى شد. اينجاست که فاکتور دوم، يعنى فاکتور ذهنى و تاريخى که عليه پا گرفتن اتحاديه در ايران عمل ميکند، مطرح ميشود.

اما قبل از پرداختن به اين فاکتور خوبست به يک نکته غلط انداز ديگر اشاره کنيم. آيا امکان سنديکاى هاى مثلا نوع ترکيه اى و پاکستانى و در يک کلام جهانسومى (که با نوع غربى اش متفاوت است) در ايران منتفى است؟ بگذريم که چنين اتحاديه هايى چه مطلوبيتى ميتوانست داشته باشد، اما بنظرم ظهور چنين اتحاديه هايى در ايران تاريخا غير ممکن نبوده است. شايد اگر به جاى کودتاى ٢٨ مرداد، جبهه ملى و حزب توده قدرت را قبضه ميکردند، چه بسى سير تاريخ ايران اندکى متفاوت ميشد. يا مثلا اگر در جريان انقلاب ٥٧ جناح هاى چپ جنبش ملى اسلامى قدرت را بدست ميگرفتند شايد وضع فرق ميکرد. (آنهم تازه شايد!) اما بهر دليل عملا اينطور نشد و همان اتفاقى افتاد که بالاتر اشاره شد. سنت هاى بورژوايى ايران آمدند و حکومت کردند و جز اتحاديه فرمايشى و شوراى اسلامى را برنتابيدند. کسى که نخواهد براى تاريخ نسخه هاى هپروتى بنويسد، کسى که مبارزه واقعى طبقات و امکانات و سنت هاى واقعى و زنده مبارزه کارگرى را مبناى کار خود قرار دهد، بروشنى ميتواند اينرا ببيند که مبارزه طبقاتى در ايران هرجور که سير کرد فعلا ما با اين واقعيت روبرو هستيم که ايده سنديکا و اتحاديه در ايران بطور کلى از سابقه تاريخى و زمينه هاى ذهنى بسيار ضعيفى برخوردار است. در همان سال ٥٧ بخش هاى معدود محافظه کار جنبش کارگرى اتحاديه و برخى اصناف که از نوعى سنت اتحاديه اى برخوردار بودند، اتحاديه را بعنوان ظرف مناسب تشکل کارگران پيش کشيدند ولى بسرعت شکست خوردند و مجبور شدند براى اينکه ايزوله نشوند خودشان يک پا شورايى از کار در بيايند.

سنت شورايى و کمونيسم

در ايران يک سنت قوى سوسياليستى و راديکال در بين کارگران موجود است که پايه مادى آن جنبش شورايى انقلاب ٥٧ است. با وجود آنکه تمام چرک و کثافت جامعه تحت نام جمهورى اسلامى عليه آن به حکومت رسانده شد، عليرغم همه خونريزى ها و جنايت ها که براى پاک کردن آن از خاطره ها صورت گرفته، نه فقط از بين نرفته که قوى ترين گرايش موجود در بين طبقه کارگر است. سنت مجمع عمومى و شورا در ايران نزديکترين و زنده ترين سنت متشکل شدن در بين کارگران است. هر کارگر جوانى هم شنيده که شوراهاى واقعى کارگران در انقلاب ٥٧ (عليرغم همه ضعف ها و توهمات شان) چه اقدامات انقلابى و کارگرى انجام ميدادند. شما بايد هزار و يک کله معلق بزنيد تا به کارگر ايرانى بقبولانيد اتحاديه بهتر از شوراى واقعى کارگرى است. (آنهم در دوره اى که اتحاديه هاى کارگرى در غرب که عملا تنها نقطه قوت جدى براى قانع کردن کارگران به مطلوبيت اتحاديه ميتوانست باشد، خود در دوره افول هستند.) در همين مبارزات روزمره عليرغم خفقان و وحشى گرى جمهورى اسلامى، باز اين مجمع عمومى است که ظرف طبيعى اتحاد کارگر و ابزار مبارزه اوست. (امروز هرکسى که از تشکل کارگرى حرف ميزند، چه از اتحاديه و چه انواع "تشکل هاى مستقل" يعنى عمو زاده هاى همين "تشکل سرمايه ستيز"، همه مجمع عمومى و "شکل شورايى" را مجبور شده اند بپذيرند!) بعلاوه شوراها فقط خاطره اى از انقلاب ٥٧ که سينه به سينه نقل شده باشند، و يا مطلوبيت روزمره داشته باشند، نيستند. شورا و جنبش شورايى در ايران به نسبت سال ٥٧ قدم هاى تعيين کننده اى به جلو برداشته است. يک قدم تعيين کننده درافزوده مهم منصور حکمت به مارکسيسم و تئورى تشکل هاى توده اى کارگرى است که مطلوبيت شوراهاى کارگرى را بمثابه تشکل توده اى سنت کمونيستى طبقه کارگر، توضيح ميدهد و اثبات ميکند. اگر در سال ٥٧ بحث شورا يا سنديکا بدون هيچ تلاش تئوريکى جدى پيروز شد، امروز کل ادبيات کمونيسم کارگرى هم پشتوانه شوراهاست. اين ادبيات به هر کارگر کمونيستى اجازه ميدهد تا جواب هر اتحاديه چى و "رفرميستى" را فورا کف دستش بگذارد. و مهم تر از اين، امروز کل پراتيک سياسى جنبش و حزب کمونيست کارگرى پشتوانه شوراها است. اين فاکتور از جانب چپ هاى سنتى و حقير ما که دنيايشان از چهارچوبه محفل شان و دشمنى تنگ نظرانه و دهاتى با ما فراتر نمى رود بسيار دستکم گرفته ميشود. حزب سياسى و پرقدرتى که در چند سال گذشته صحنه سياسى ايران را عوض کرده است، نيرويى که تمام سنت هاى بورژوايى از سلطنت طلب تا اسلامى و ملى و اکثريتى توده اى را به واکنش هاى هيستريک واداشته و گيج کرده است، حزب و جنبش "حکومت شورايى"، حزب "جنبش مجامع عمومى" و حزب "زنده باد شوراها" است. شورا و جنش شورايى در ايران البته مثل ٥٧، يعنى به مثابه تشکل توده اى و ابزار اعمال اراده توده اى، هنوز قد علم نکرده است. ولى در قامت حزب و جنبش کمونيسم کارگرى يک قدرت غير قابل چشم پوشى سياسى، يک غول آماده رها شدن از شيشه در صحنه سياست ايران است. دشوار نيست تصور کرد که با ذره اى گشايش فضاى سياسى اين جنبش، اين جنبش شورايى، چه قدرت عظيمى بهم خواهد زد. اين قدرت چنان واقعى و خرد کننده است که اگر حتى بپذيريم که آسمان سوراخ شود و يک بورژوازى رفرميست به زمين بيفتد و بلافاصله توسط بانک جهانى و بورژوازى جهانى مورد حمايت قرار گيرد، باز بدون يک جنگ عظيم و خونبار با اين سنت شورايى با اين سنت کمونيسم کارگرى و شکست دادن ميليونها انسان زنده قادر به برداشتن قدمى به جلو نخواهد بود. در واقع آنچه که در ايران آينده دارد "رفرميسم" نيست، کمونيسم است!

از "ملى" تا "رفرميست"

خوب حالا اگر کسى بيايد و به شما بگويد آى "رفرميسم"، آى يکعده ميخواهند "سنديکا" بياورند، بروبر به او نگاه نمى کنيد و نمى گوييد دوست عزيز، اگر يکذره دلت براى ايجاد تشکل کارگرى توده اى سوخته است، برو همين سنت موجود، انقلابى، کمونيستى، کمونى، بلشويکى، ٥٧ اى يعنى مجمع عمومى و شوراى کارگرى را دست بگير و جلو ببر؟ اگر هم بخواهى واقعا عليه "رفرميسم" بجنگى هيچ چيز بهتر از آن نيست که در عمل وسيع و توده اى کارگران شکستش بدهى؟ پس سوراخ دعا را گم نکن، "جنبش مجامع عمومى" را دامن بزن! هم زمينه دارد، هم سنت، هم تئورى و هم ابزار دست ماست. و اگر او واقعياتى به اين مسلمى را نديد و انکار کرد و باز از "خطر رفرميسم" براى شما سخن گفت، و بعد موجود کارتونى و مسخره اى مثل "تشکل سرمايه ستيز" را بعنوان دواى معجزه آسا به شما معرفى کرد، به فکر نخواهيد رفت که ايشان حتما حب توهم بورژوازى ايران به خودش که ميتواند رفرميست باشد و اتحاديه هم درست کند را ميل کرده است؟ آيا چنين کسى در توهم عميق و دير پاى چپ سنتى ايران به وجود نوعى بورژوازى "ملى و مترقى" (که بوى عفن آن در سال ٥٧ همه جا را گرفته بود و لطمه اى اساسى به طبقه کارگر زد) غلت نمى زند؟ همان تفکرى که حالا "پيشرفت" کرده و با توسل به نوشته هاى کارشناسان بانک جهانى نوعى بورژوازى "رفرميست" در ايران را بشارت ميدهد که دوم خرداد و حتى ولى فقيه آنرا به ارمغان خواهد آورد؟! نخواهيد گفت مگر تمام فلسفه دوم خرداد دست گذاشتن روى همين توهم نبود که بورژوازى (دوم خردادى ها و ملى اسلامى هاشان) ميتوانند يک "جامعه مدنى"، "مردم سالارى"، "جمهورى تمام عيار"، يا چيزى شبيه اينها (و التبه بهر حال با اتحاديه ها و ديگر "نهادهاى جامعه مدنى") سر کار بياورد؟ پيش خودتان فکر نمى کنيد در جايى که دوم خرداد و ايده هاى هپروتى اش در روز روشن شکست خورد و معلوم شد چيزى جز نسخه اى براى دوام همين جمهورى اسلامى نبوده است، چرا اين چپ "سرمايه ستيز" و اين قسم خوردگان به "تشکل توده اى کارگرى ضد سرمايه دارى" هنوز دست بردار نيستند و مدال اتحاديه غربى و رفرميسم ناشى از آن را بر سينه اين اوباش اسلامى و هوادران آنها ميزنند؟ آيا شباهت اين ها را با دوم خرداد نمى بينيد؟ آيا همين امثال "منشور" بنويس ها، تا آنجا که به درک اوضاع ايران، افق هاى اجتماعى که جلوى جامعه ايران قرار دارد، قادر هستند يک قدم فراتر از آن چيزى را که قبلا خاتمى و گنجى و حجاريان جار زده بودند و گندش درآمد، ببينند؟ آيا اين وارفرميسما کردن اين حضرات مکمل "مبارزه دمکراتيک جارى" و بذل و بخشش هاى ايشان به يک "بورژوازى دمکرات" نيست و آيا اين همان بورژوازى نيست که قرار است اتحاديه هاى رفرميست را به ارمغان بياورد؟ و آيا اين همان تلاش براى زنده کردن و زنده جلوه دادن دوم خرداد مرحوم در جنبش کارگرى و عرصه تشکل هاى توده اى (و البته تحت لواى مبارزه آنها) نيست؟

معنى واقعى ضد "رفرميسم"

چرا دقيقا اينطور است. پاسخ همه اين سوالها مثبت است. بخصوص وقتى که دقت کنيم که پايه اصلى فراخوان ضد "رفرميستى" و ضد "تريديونيسم" اينها چيزى نيست جز تلاش هاى اخير وزارت کار، دوم خردادى ها و آى ال او براى مطرح کردن "انجمن هاى صنفى" و البته پامنبرى هاى نوع اکثريتى توده اى آنها که گاه تلاش ميکنند کمى از خود دوم خردارى ها "رفرميست" تر باشند. در مورد اين تلاش ها ما در دو شماره قبل همين نشريه مفصلا بحث کرده ايم. اطلاق "رفرميسم" به اين تلاشها، و عوضى گرفتن "انجمن هاى صنفى" نوع دوم خردادى نظير "انجمن صنفى خبرنگاران" با اتحاديه ها و سنت اتحاديه اى نوع غرب، همانقدر معنى دارد که باور کنيم سى ان ان و بى بى سى که سفت و سخت دوم خردادى ها را "رفرميست" و "دمکرات" مينامند، درست ميگويند. اين تلاشهاى "رفرميستى" سرنوشتى بهتر از خود جمهورى اسلامى و دوم خرداد و شوراهاى اسلامى اش نخواهد داشت. حضور "آى ال او" اين وسط نبايد کسى را به اشتباه بيندازد. همانطور که راه انداختن پروژه شيرين عبادى توسط اتحاديه اروپا سبب نجات "رفرميستها" يعنى همان دوم خردادى ها نشد و نخواهد شد. تا وقتى جمهورى اسلامى و وزارت کارش (در دوره کمالى) تحت تاثير باند خانه کارگرى ها به پدر خواندگى رفسنجانى بود، آى ال او قفاى شوراهاى اسلامى را هم با دستمال پاک ميکرد. اکنون محبت آى ال او به امثال "اتحاديه روزنامه نگاران" دوم خردادى و حلوا حلوا کردن آنها بعنوان "تشکل مطلوب" و "مطابق استاندارد هاى بين المللى" و طرح انتقادات لطيف به موجودات ارتجاعى و ضد کارگرى (يعنى شوراهاى اسلامى و خانه کارگر جمهورى اسلامى) که سالها بعنوان "نمايندگان کارگران ايران" پذيرفته بود، کسى را رنگ نخواهد کرد. اين لاطائلات "کارشناسان" آى ال او حتما آب از دهان جبهه مشارکت و توده اى اکثريتى ها سرازير کرده، اما در دنياى واقع و البته به يمن تلاشهاى ما به اندازه جمهورى اسلامى و خاتمى و وزير کارش بر باقى ماندن بر سر کار، دولت مستعجل خواهد بود. چقدر اصلاحات و "رفرم" هاى دوم خرداد در بين کارگران و مردم برد داشته و دارد؟ همانقدر هم اتحاديه هايشان و "رفرميسم" شان دارد! چقدر از نظر توده کارگران خاتمى و حجاريان و اصلاح طلبان (يعنى "رفرميست" ها!) با خامنه اى و رفسنجانى و شوراى نگهبان فرق داشت و دارد؟ همانقدر هم "انجمن هاى صنفى" دوم خردادى و "رفرميسم" ناشى از آن با شوراهاى اسلامى و خانه کارگر برايشان فرق دارد!

يک جمعبندى مجدد

خوب حالا يک بار کل ديگر کل تصوير را در برابر خود قرار دهيم. در شرايطى که در جامعه ايران بورژازى و دولت اسلامى اش سخت به تنگنا افتاده است، در شرايطى که يک جنبش عظيم براى از سر راه برداشتن رژيم اسلامى بورژوازى بر پا شده است، در شرايطى که همه شواهد دال بر يک انقلاب عظيم قريب الوقوع است، در شرايطى که جنب و جوش براى متشکل شدن در طبقه کارگر بالا گرفته است، در شرايطى که جنبش شورايى ريشه هاى قوى در بين کارگران ايران دارد و تاريخا اثبات کرده است که بهترين ابزار توده اى طبقه کارگر براى متشکل شدن (لااقل در اوضاع ايران) و براى مبارزه با سرمايه دارى است، در شرايطى که حزب کمونيست کارگرى دارد بسرعت پيش مى تازد و خود را براى رهبرى انقلاب، يعنى سرنگونى بورژوازى و تصرف قدرت سياسى آماده ميکند و کارگران را به ايفاى نقشى تاريخى فرا ميخواند، (براى مثال به قطعنامه هاى کنگره ٤ دقت کنيد.) کسانى پيدا شده اند که خود مرعوب دوم خرداد و "رفرميسم" آن شده اند، مبارزه و جنبش انقلابى مردم براى سرنگونى جمهورى اسلامى را "جنبش دمکراتيک جارى" مينامند (که خوب دقت کنيد جز نامى چپ و پر طمطراق براى همان "جنبش پرودمکراسى" مورد ادعاى سى ان ان و ديگر رسانه هاى بورژوازى نيست.)، کارگران را هيچکاره و بى وظيفه کرده اند، و ظاهرا براى حفظ "صف مستقل"! به طبقه کارگر فراخوان ميدهند که با اين "رفرميسم" (يعنى اتحاديه اى که نمى تواند وجود خارجى داشته باشد) و آن "رفرميسم" (يعنى متشکل شدن در صفوف حزب کمونيست کارگرى براى رهبرى انقلاب و تصرف قدرت سياسى) مبارزه کنند، و فقط به شرط متشکل شدن در آش شله قلمکار "تشکل سرمايه ستيز" در "مبارزه دمکراتيک جارى" شرکت کنند! به چنين کسانى چه بايد گفت؟ جز همان که در ابتدا گفتيم: دوم خرداد مرحوم در زير پرچم "کارگر کارگريسم"؟

تا آنجا که به بحث تشکل هاى توده اى طبقه کارگر برميگردد، همانقدر که "اتحاديه" دوم خردادى هيچ پايه واقعى ندارد و بى ربط به مبارزه کارگرى است، همانقدر "تشکل سرمايه ستيز" (و نمونه هاى ديگر آن) هپروتى و بيربط است. همانقدر که آن يکى قرار است با زور و ضرب "آى ال او" و چماق جمهورى اسلامى و بکمک توده اى اکثريتى ها و وعده پوچ سنديکا بشيوه غربى جلوى جنبش شورايى و عروج کمونيستى طبقه کارگر را بگيرد، اين يکى با دوستى خاله خرسه در حق کارگران و آويزان شدن به عبارات شبه کمونيستى، و نشان دادن نخود سياه "تشکل سرمايه ستيز" عملا به آن يکى خدمت ميکند. جنبش کمونيستى کارگرى (که فقط ميتواند يک جنبش شورايى باشد) با به ميدان آمدن، با پايان دان به دوره نکبت و فاسد جمهورى اسلامى، با بدست گرفتن سرنوشت خود و جامعه لاجرم همه اين خس و خاشاک، همه اين زوائد موجوديت و بحران جمهورى اسلامى را نيز از جلوى راه خود بر خواهد داشت. کسى که ذره اى جديت در مبارزه عليه توهم اتحاديه هاى نوع مشارکتى - توده اى دارد، کسى که واقعا ميخواهد توده هاى وسيع طبقه کارگر هرچه سريعتر متشکل شوند و براى اعمال اراده مستقيم خود و ساختن جهانى ديگر به ميدان بيايند، جايش در جنبش شورايى و صف کمونيسم کارگرى است.

------------------

(١) براى مثال به اين "خواسته" توجه کنيد: "برنامه ريزى اقتصادى کلان بر اساس رفع نياز مردم نه کسب سود." اين يعنى چه؟ اين "اقتصاد کلان" ى که کسب سود هدف آن نيست و رفع نياز مردم هدف آنست چگونه اقتصادى ميتواند باشد؟ جز سوسياليسم؟ خوب چه کسى قرار است اين جامعه سوسياليستى را سازمان دهد؟ اين "خواسته" از کى طلب ميشود؟ بورژوازى کجاست و چه بر سرش رفته است؟ قدرت سياسى دست کيست؟ چه بر سر کار مزدى رفته است؟ و غيره. بدون جواب دادن به اين سوالات آن خواسته در خوشبينانه ترين حالت اتوپيک و در دنياى واقعى جا زدن يک "اقتصاد کلان" يعنى سرمايه دارى، بعنوان چيزى که ميتواند "بر اساس رفع نياز مردم نه کسب سود" باشد، نيست.

يا مثلا خواست ديگر: "خريد تکنولوژى پيشرفته و استفاده از آخرين دستاوردهاى آن بى آن که باعث بيکارى کارگران شود." اينجا هم "منشور" بعنوان مباشر سرمايه دار ظاهر شده است. "خريد تکنولوژى" و يا کلا لزوم بهبود تکنولوژى را خود بورژوا خيلى خوب ميداند، و اگر هم نداند رقابت سرمايه هاى ديگر به او مى آموزد. رشد بى وقفه تکنولوژى به منظور افزايش ارزش اضافه نسبى گرايش عمومى سرمايه دارى است. نصيحت به بورژوا که تکنولوژى بخرد يا نخرد ربطى به کارگران ندارد. بيکارى هم ذاتى سرمايه دارى است که بهر حال رخ خواهد داد. کارگران در مقابل اين اوضاع کل آلترناتيو خود يعنى سوسياليسم را قرار ميدهند. تا آنجا که به خواسته هاى مشخص برميگردد براى افزايش دستمزد و کاهش منظم ساعت کار و بيمه بيکارى مکفى ميجنگند. نصحيت به بورژوا که تکنولوژى را به شرط عدم بيکارى ارتقاء بخشد، نه فقط ربطى به کارگر ندارد بلکه يک مطالبه ارتجاعى هم هست. عملا کارگر را مقابل ارتقاء تکنولوژى قرار ميدهد و او را عليه ابزار و وسائل توليد برمى انگيزد تا مبارزه عليه مناسبات حاکم بر توليد.

**********************************

پيش نويس منشور تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى

١ـــ علت تمام ستم کشى ها و سيه روزهاى طبقه ى کارگر نظام سرمايه دارى است؛ که اساس آن بهره کشى طبقه ى سرمايه دار از نيروى کار کارگران در ازاى پرداخت مزد است.

٢ ـــ کار مزدى در عين آن که سرمايه ى متغير سرمايه دار است؛ با سرمايه در ستيز است و در جهت نابودى آن عمل مى کند. اين همان تضادى است که آفرياننده ى جنبش اجتماعى طبقه ى کارگر است و کارگر را گورکن سرمايه دارى مى کند؛ حتى اگر خود به اين امر آگاه نشده باشد.

٣ـــ نقطه ى عزيمت مبارزه ى خود انگيخته ى طبقه ى کارگر با سرمايه دارى مطالبه ى خواستهاى اقتصادى نظير افزايش دستمزد و کاهش ساعت کار و... است که بى شک توان مادى و معنوى کارگران را براى مبارزه با سرمايه دارى افزايش مى دهد.

٤ـــ با آنکه ستيز خود انگيخته يا نا خود آگاهانه ى طبقه ى کارگر با سرمايه دارى بدين معنى است که مبارزه ى توده هاى کارگر هنوز به سطحى نرسيده است که آنان نظام سياسى اقتصادى مورد نظر خود را در مقابل سرمايه دارى قرار دهند؛ اما اين ستيز که از مبنايى عينى و مادى برخوردار است از چارچوب سرمايه دارى فراتر مى رود و در سطح خواستهاى صرفا اقتصادى و اصلاح سرمايه دارى متوقف نمى شود.

٥ـــ وجود مبنايى عينى و مادى در ميان توده ى کارگران براى مبارزه با سرمايه دارى به معنى ايجاد تشکل کارگرى سرمايه ستيز است. برخلاف اتحاديه هاى کارگرى موجود که عمدتا در چارچوب پلاتفرم تفاهم کارگر و سرمايه دار عمل مى کنند و در سطح مبارزه براى رفرم و خواستهاى اقتصادى متوقف مى شوند؛ تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى با عزيمت از مبارزه براى خواست هاى اقتصادى و اصلاحى اين خواستها را به سطح مبارزه براى برچيدن کل نظام سرمايه دارى ارتقا مى دهد.

٦ـــ رفرميسم حاکم بر جنبش کارگران جهان عمدتا در قالب اتحاديه هاى کارگرى موجود ضديت خود انگيخته ى طبقه ى کارگر با سرمايه دارى را به سطح مبارزه براى خواستهاى صرفا اقتصادى و اصلاحى تقليل داده است. در مورد ايران نيز هم اکنون سرمايه دارى جهانى با همدستى بخشى از بورژوازى داخلى مى کوشد بر بستر بى حقوقى کامل کارگران اتحاديه هاى کارگرى مورد نظر خود را تشکيل داده و اين رفرميسم را بر جنبش کارگرى حاکم کند. در اهميت مبارزه ى طبقه ى کارگر براى خواستهاى اقتصادى و اصلاحى هيچ ترديدى نيست؛ اما عزيمت از اين خواستها و سپس ارتقاى آنها به سطح مبارزه ى سياسى عليه کل نظام مزدى و توقف و تقليل مبارزه ى ضد سرمايه دارى طبقه ى کارگر تا سطح رفرم صرف فرق بزرگى وجود دارد: يعنى اولى روند طبيعى و بهنجار مبارزه ى طبقه ى کارگر است و دومى بلايى است که رفرميسم بورژوازى بر سر مبارزه ى طبقه ى کارگر آورده و مى آورد.

٧ـــ فعالان و پيشروان جنبش کارگرى در عين بسيج توده هاى کارگر عليه نظام سرمايه دارى و مهيا کردن زمينه براى سازمان يابى آنان در تشکلهاى سرمايه ستيز کارگرى بايد رفرميسم را نيز براى کارگران تبيين و افشا کرده و آنان را به ضرورت مبارزه ى نظرى و عملى با اين گرايش بورژوازى حاکم بر جنبش کارگرى و بدين سان ايجاد صف ضد سرمايه دارى طبقه ى کارگر در مقابل طبقه ى سرمايه دار آگاه سازند. اين رفرميسم اکنون خود را عمدتا در دو شکل نشان ميدهد: شکل نخست؛ ديدگاه چپ غير کارگرى که مبارزه ى سياسى ضد سرمايه دارى توده هاى کارگر را بوجود احزاب و سازمانهاى سياسى مدعى نمايندگى طبقه ى کارگر و پيوستن کارگران به اين احزاب و سازمانها مشروط ميکند و جز در اين حالت سهم توده هاى کارگر را صرفا اقتصادى و حداکثر مبارزه سياسى تريديونيونيستى در چارچوب سرمايه دارى مى داند. شکل دوم ديدگاه سنديکاليستى است که با قرار دادن سنديکاها و تريديونيونها به جاى تشکل سياسى ضد سرمايه دارى طبقه ى کارگر سد راه مبارزه ى سياسى توده هاى کارگر براى برچيدن نظام سرمايه دارى است.

٨ــــ تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى داراى ويژگيهاى زير است:

الف؛ اين تشکل هم با حزب طبقه ى کارگر هم با اتحاديه هاى کارگرى فرق دارد. تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى حزب طبقه ى کارگر نيست؛ به اين دليل ساده که نظام سياسى ــ اقتصادى خاصى را در مقابل نظام سرمايه دارى قرار نمى دهد اما اين تشکل اتحاديه کارگرى به معناى رايج و موجود آن نيست بلکه اگر چه از مبارزه اقتصادى و اصلاحى طبقه ى کارگر شروع ى کند اما چارچوب سرمايه دارى را به چالش مى کشد و براى الغاى نظام مزدى مبارزه مى کند.

ب؛ تشکل کارگرى سرمايه ستيز به مبارزه ى سياسى تريديونيونيستى بسنده نميکند؛ بلکه طبقه ى کارگر را به مبارزه ى سياسى عليه کل نظام سرمايه دارى فرا مى خواند. از ديدگاه اين تشکل؛ توصيه به کارگران براى عدم دخالت در سياست فريبى بيش نيست؛ زيرا در دنيايى که قانون مبارزه ى طبقاتى بر آن حاکم است دخالت نکردن کارگران در سياست از موضع منافع طبقاتى خود هيچ معنايى ندارد جز دخالت آنان در سياست از موضع منافع طبقاتى سرمايه داران.

پ؛ ضديت اين تشکل با سرمايه دارى تقسيم بندى غير طبقاتى تشکلهاى کارگرى را به "مستقل" و "وابسته" منتفى ميکند. در اين تقسيم بندى مفهوم استقلال به معنى عدم وابستگى تشکل کارگرى به دولت، احزاب سياسى و ايدولوژى سرمايه دارى نيست، بلکه فقط عدم وابستگى به دولت ـــ و حداکثر به دولت و احزاب سياسى ــ را شامل مى شود. در تقسيم بندى فوق، صرفا وابستگى به دولت و حداکثر وابستگى به دولت و احزاب سياسى مردود قلمداد مى شود، حال آنکه از قضا ضعف اساسى اکثر تشکلهاى کارگرى موجود وابستگى آنها به ايدوئولوژى سرمايه دارى است. سرمايه ستيزى تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى، که ستيز با ايدوئولوژى بورژوازرى را نيز شامل مى شود، علاوه بر وابستگى به دولت و احزاب سياسى وابستگى ايدولوژيک تشکل کارگرى به دنياى سرمايه دارى را نيز منتفى مى کند.

ت؛ هر انسانى که نيروى کار خود ـــ اعم از يدى و فکرى خود ـــ را براى امرار معاش مى فروشد و براى خريدار آن ارزش اضافى توليد مى کند مى تواند عضو تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى باشد. بنابراين، از اين تشکل مفهوم ( کارگر ) به کارگر يدى يا کارگر شاغل در فابريک محدود نمى شود. و تمام کسانى که به شکلهاى گوناگون ـــ برخى با دست و چشم و عضله و برخى ديگر با فکر خود ـــ در فرايند توليد کالا شرکت دارند کارگر محسوب مى شوند.

ث؛ سازمان يابى کارگران در اين تشکل به صورت شورايى و بر اساس رشته ى صنعتى است و نه صنف و حرفه، و از اين تشکلهاى صنايع گوناگون يک کنفدراسيون سراسرى به وجود مى آيد.

ج؛ نا گفته پيداست که تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى يک سازمان علنى است. اما علنى بودن اين تشکل لزوما به معناى قانونى بودن آن نيست؛ و اين امر با مبارزه ى طولانى و به تدريج بدست خواهد آمد.

چ؛ اين تشکل نه در مقابل بلکه به موازات ديگر تشکلهاى توده اى کارگران تشکيل مى شود؛ و کارگران متشکل در اين تشکلها را با مبارزه ى طولانى خود به تدريج به مبارزه با سرمايه دارى جلب مى کند.

ح؛ اين را که آيا شوراهاى کارگران براى کسب قدرت از تبديل مستقيم تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى بوجود خواهد آمد يا از طريق مکانيسمى ديگر و به صورتى جدا از اين تشکل؛ سير مبارزه ى طبقه ى کارگر با سرمايه دارى تعيين خواهد کرد و از پيش نمى توان تبديل اين تشکل را به ارگان کسب قدرت قطعى دانست.

خ ؛ تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى در عين سازماندهى کارگران در سطح ملى بعنوان وظيفه ى اصلى خود؛ براى ايجاد مرکز بين المللى نمايندگان تشکلهاى کارگرى ضد سرمايه دارى کشورهاى مختلف براى هدايت مبارزه ى انترناسيوناليستى طبقه ى کارگر با سرمايه دارى نيز مبارزه مى کند.

٩ ــــ تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى براى خواستهاى زير مبارزه مى کند:

الف . برخوردارى همگان از ثروت جامعه به نسبت کارى که انجام مى دهند.

ب . برنامه ريزى اقتصادى کلان بر اساس رفع نياز مردم نه کسب سود.

پ ؛ تامين کار مسکن غذا و پوشاک مناسب براى همگان.

ت ؛ آموزش و پرورش و بهداشت و دارو ودرمان براى همگان رايگان.

ث؛ پايان دادن به هر گونه جنگ ارتجاعى براى تامين منافع سرمايه داران ؛ تلاش براى استقرار صلح پايدار و تخصيص بودجه ى نظامى به امور رفاهى مردم.

ج؛ مجاز بودن هر گونه توليد به شرط حفاظت کامل از محيط زيست.

چ؛ خريد تکنولوژى پيشرفته و استفاده از آخرين دستاوردهاى آن بى آن که باعث بيکارى کارگران شود.

ح؛ هر گونه تبعيض جنسى و برابرى کامل حقوق زن و مرد.

خ؛ ممنوعيت کار کودکان در عين برسميت شناختن حقوق آنان به عنوان افراد مستقل از خانواده.

د؛ مراقبت و پرستارى رايگان از کودکان و سالخورده گان.

ذ؛ پايان دادن به هر گونه تبعيض بر مبناى طبقه؛ مذهب؛ جنسيت؛ مليت؛ نژاد؛ رنگ؛ زبان؛ سن؛ عقيده؛ تابعيت.

ر؛ پايان دادن به بى حقوقى طبقه ى کارگر و تامين کليه ى حقوق انسانى و شهروندى براى کارگران در قالب يک قانون کار که با شرکت نمايندگان کارگران و با هدف مبارزه با سرمايه دارى نوشته و تصويب شده باشد. مبارزه براى خواستهايى چون افزايش دستمزد؛ کاهش زمان کار اساسا در چارچوب مبارزه براى اين قانون کار مى گنجد؛ اما به طور مستقل نيز مى تواند دنبال شود و بايد دنبال شود.

ز؛ تامين امکانات براى برقرارى ارتباط طبقه ى کارگر ايران با کارگران ساير کشورها جهت ايجاد يک مرکز بين المللى ( انترناسيونال ) براى هماهنگى و هدايت مبارزه ى بين المللى طبقه ى کارگر با نظام سرمايه دارى.

ژ؛ جدايى کامل دين از دولت و کليه ى دبستانها ؛ دبيرستانها و دانشگاههاى دولتى.

س؛ تامين آزاديهاى بى قيد وشرط سياسى از قبيل آزادى عقيده؛ بيان؛ مطبوعات؛ نشر کتاب و اعلاميه؛ گردهمايى؛ تظاهرات؛ راه پيمايى؛ اعتصاب؛ تشکل و تحزب.

ش؛ تسليح مردم و انحلال هر گونه نيروى نظامى حرفه اى.

ص؛ پايان دادن به هر گونه استبداد و خفقان؛ آزادى کليه ى زندانيان سياسى؛ و انحلال تمام نهادهاى سرکوبگر و به اصطلاح امنيتى.

١٠ ـــ شرط شرکت پيروزمند طبقه ى کارگر ايران در مبارزه ى دموکراتيک جارى وجود جنبش مستقل سرمايه ستيز طبقه ى کارگر است که در تشکل کارگرى ضدسرمايه دارى متجلى مى شود. در غياب اين صف مستقل ضد سرمايه دارى؛ هر گونه شرکت طبقه ى کارگر در مبارزه ى دموکراتيک جارى در نهايت به زيان کارگران و به سود نيروهاى غير کارگرى تمام خواهد شد.