کارگر کمونيست

 شماره ۴ -  بهمن ۱۳۸۲،  فوريه ٢٠٠۴
Email:  kargar_komonist@yahoo.com
Fax:  001 309 404 1794
 
 
نازائى سنديکاليسم در ايران
محمود قزوينى
 

مقدمه

سنديکاليسم و گرايش رفرميستى هيچگاه جاپايى در جنبش کارگرى ايران پيدا نکرده است. اختناق و سرکوب، فقدان ادامه کارى احزاب رفرميست، بسته بودن هرگونه روزنه در قوانين کشور براى سوخت و ساز فعاليت سنديکايى، عدم تحمل يک جنبش اتحاديه اى مستقل در دوره اى طولانى مدت توسط بورژوازى و سياسى و راديکاليزه شدن سريع جنبش کارگرى در ايران به محض اينکه اين جنبش قدرى احساس قدرت کند، فلسفه وجودى اتحاديه و سنديکا را در ايران زير سوال ميبرد. سنديکا و اتحاديه طبق تعريف قرار است مبارزه اقتصادى کارگران را در چهارچوب قانون پيش ببرد، اما اگر قانون سنديکا و اتحاديه را به رسميت نشناسد ديگر فعاليت سنديکايى نميتواند پا بگيرد. اگر دولت تشکل کارگران در سطح اقتصادى را به رسميت بشناسد جنبش کارگرى به سرعت مطالبات سياسى خود را طرح ميکند و از سنديکا عبور ميکند. براى همين گرايش سنديکاليستى در جنبش کارگرى ايران هيچ گاه نتوانست جاپايى پيدا کند. در دوران اعتلاى سياسى که امکان تشکل يابى کارگران در سطح وسيع بوجود ميايد، گرايش سنديکاليستى و سنديکاسازى نميتواند اقبال چندانى در ميان کارگران بيابد و در دوران اختناق و رکود، امکان فعاليت بر طبق قانون براى سنديکاليستها بسته است. براى همين گرايش سنديکاليستى از قدرت چندانى در ميان توده کارگران برخوردار نيست. سنديکاليستها نميتوانند مطلوبيت خود را به کارگران بقبولانند. اما اين به اين معنا نيست که جنبش سنديکاليستى و سنديکا سازى هيچگاه امکان ابراز وجود در ميان کارگران را ندارد. سنت قوى جنبش سنديکايى در سطح جهان و حمايت بورژوازى جهانى از سنت سنديکايى در مقابل سنتهاى راديکال کارگرى مانند شورا، هر چند مدتهاست که سنديکاليسم در غرب خود با بحران مواجه است و از دفاع موثر از حقوق کارگران ناتوان است، اما بهرحال به امکان حضور گرايش سنديکاليستى در جنبش کارگراى در ايران کمک ميکند.

اما اگر قدرت جهانى تشکل هاى اتحاديه اى نقطه قدرت سنديکاليسم است، سرنگونى طلبى و راديکاليسم توده کارگران و جنبش کارگرى در ايران يک نقطه بسيار منفى براى گرايش سنديکاليستى است و به ضرر آن عمل ميکند. يک نقطه ضعف ديگر سنديکاليسم نداشتن تاريخ و سنت قوى در ايران ميباشد. سنديکاهايى که در اوائل قرن بيست در ايران تشکيل شدند اساسا بر اساس روح سنديکاليسم شکل نگرفته بودند. شکل گيرى آنها اتفاقا در تقابل با خط سنديکا و سنديکا سازى قرار داشت و طول عمر آنها هم کوتاه بود. در دوره ٢٠ تا ٣٠ گرايش سنديکاليستى به يمن وجود حزب توده، توانست براى مدتى در جنبش کارگرى دست بالا را پيدا کند. پس از کودتاى ٢٨ مرداد دوباره اختناق بر جامعه حاکم شد و تشکلهاى کارگرى بشدت سرکوب و منحل شدند. در انقلاب ٥٧ گرايش سنديکاليستى نتوانست سر بلند کند. جنبش کارگرى در دوره انقلاب ٥٧ با جنبش شورايى شناخته شده است. مسلما کارگرانى که براى سرنگونى رژيم شاه به ميدان آمده بودند، دوباره به محيط صنفى محدود خود عقب نشينى نميکردند. جنبش کارگرى مطالبات سياسى و سراسرى خود را پس از سرنگونى رژيم سلطنتى دنبال ميکرد. سنديکا سازى در دوره انقلاب ٥٧ اساسا در بخش اصناف مانند بافنده سوزنى به حياتش ادمه ميداد و زير نفوذ حزب توده قرار داشت. سنديکاهايى که زير نفوذ گرايش راديکال کارگرى قرار داشتند، کمتر خصوصيات سنديکايى از خود در آن دوره بروز ميدادند.

سنديکا آلترناتيو احزاب رفرميست بورژوائى در ميان کارگران است و بدون وجود و قدرتمندى اين احزاب رفرميست و قرار دادن کل آلترناتيوشان در سطح جامعه، جنبش سنديکاليستى هم نميتواند در جنبش کارگرى نقش قابل ملاحظه اى بازى کند. يک علت اينکه سنديکاليسم در ايران نميتواند سربلند کند، همين عدم وجود ديکتاتورى خشن و عدم تحمل احزاب رفرميست بورژوازى است. همچنين به دليل نياز سرمايه در ايران به نيروى کار ارزان، احزاب رفرميست بورژوائى جدى اى نميتواند عرض اندام کنند.

چرا سنديکاليسم در ايران بى وجهه است؟

سنديکا سازى در دوره ٢٠ با تکيه به حزب توده پا گرفت و پس از يک دوره کوتاه و با کودتاى ٢٨ مرداد به پايان رسيد. و اساسا ديگر نتوانست در جنبش کارگرى ايران جا پايى باز کند. سنديکاليسم در ايران پس از ٢٨ مرداد به پايان يک دوره از حياتش رسيد.

جنبش مجمع عمومى و شورا در دل انقلاب ٥٧ مهر خود را بر چگونگى تشکل يابى کارگران در ايران کوبيد. با پا گرفتن جنبش مجمع عمومى و شورا، گرايش راديکال در جنبش کارگرى، آلترناتيو خود براى تشکل يابى توده اى کارگران را به آلترناتيو اصلى جنبش کارگرى تبديل کرد. سنديکا سازى ديگر به بخش عقب مانده و محدودى از طبقه کارگر محدود شد. امروز بستر اصلى جنبش کارگرى اساسا با جنبش مجمع عمومى به ميدان ميايد. سنديکا سازى و جنبش اتحاديه اى که اساسا در ايران به سنت توده ايستى گره خورده است، بدنبال يافتن روزنه اى در قوانين جمهورى اسلامى و جدال جناحها براى فعل و انفعال خود است. استقبال و هلهله اين طيف از برسميت شناسى انجمن هاى صنفى کار به جاى شوراهاى اسلامى و خانه کارگر از طرف سازمان جهانى کار، خود گوياى حال زار و در حال ممات اين گرايش ميباشد که به هر خس و خاشاکى چنگ مياندازد. امروز ديگر مدافعين اين جريان تمام اميدشان را به "توجه مسئولين به جامعه کارگرى" دوخته اند. بدون توجه مسئولين به جامعه کارگرى، سنديکاليسم در ايران قدرتى از خود نميتواند بروز بدهد. گرايش سنديکاليستى بى پايه در ميان کارگران و "بدون توجه مسئولين دولتى" بيش از هر زمانى خصوصيت مفيد را از خود زائل ساخته است. گرايش سنديکايى در ايران ديگر به مبارزه جويى کارگران براى بهبود وضعيت زندگى خود وصل نيست بلکه به توجه مسئولين دولتى براى در امان ماندن از اعتراض کارگرى موجوديت خود را تعريف ميکند.

سخنگويان بى مايه سنديکاليسم

گفتار و کردار سنديکاليستها در اين دوره در ايران، موجب تعجب هر انسانى که از عقل متعارف برخوردار باشد ميشود. سالهاست که اينها به دنبال برسميت شناختن چيزى بى يال و اشکم به نام سنديکا هستند. براى هر انسانى که ميخواهد به تشکل کارگرى فکر کند اولين چيزى که به ذهن متبادر ميشود، وجود حق اعتصاب و حق تشکل ميباشد. بدون وجود حق اعتصاب و تشکل، صحبت از وجود يک تشکل رسميت يافته و قانونى مضحک جلوه ميکند. براى همين بى مايه ترين عناصر و شخصيتها در اين دوره به سخنگويان سنديکاليسم تبديل شده اند. فريبز رئيس دانا يکى از اين سخنگويان ميباشد که به طور مرتب در "نشريات کارگرى" داخل درباره مسائل کارگرى اظهار نظر ميکند و به يکى از سخنگويان اصلى سنديکاليسم در ايران تبديل شده است. او در آخرين اظهار نظرش فرموده است که "نياز امروز کارگران براى کار شايسته تشکيل سنديکاهاى مستقل کارگرى است"، و "وظيفه اى که از دولت انتظار ميرود حمايت از جامعه مدنى ، حمايت از فرايند رشد و توسعه و حمايت از عدالت اجتماعى است." فعالين سنديکاليستى هم که از ايران درباره ديدگاهها و تلاشها و اهدافشان مينويسند و حرف ميزنند از فريبرز رئيس دانا در بى مايگى چيزى کم ندارند.

در خارج کشور هم افراد و محافل عقب مانده اى که به کارگر کارگرى پناه برده بودند و خود را مدافع سنديکا معرفى ميکردند، آنقدر حاشيه اى هستند که قابل ذکر نيستند. مايه حرفهاى اينها طورى است که اگر جرات کنند و حرفهاى دو سال پيششان را بزنند، همه خواهند ديد که حسن صادقى دبير شوراهاى اسلامى از اينها راديکالتر است. کسانى که زمانى نه تنها شورا و مجمع عمومى را به تمسخر ميگرفتند بلکه شعار تشکيل اتحاديه کارگرى را هم استهزا ميکردند و فقط انجمن هاى صنفى رژيم را تشکل مستقل کارگرى و سنديکاى موجود ميناميدند که کارگران بايد به آن بسنده کنند، امروز از دفاع از انجمن هاى صنفى رژيم دست برداشتند و به سنديکاليستها هم گفتند که از طرح وزات کار دفاع نکنند. خود اين نيز نشاندهنده اينست که از يکسو راديکاليسم در جنبش کارگرى دست بالا را دارد و از سوى ديگر سنديکاليسم ايرانى چشم براه وزارت کار بيشتر از هر زمان بى اعتبار است و مجموع اينها حتى چنين افرادى را به احتياط در مقابل انجمن صنفى و سنديکاى رژيم وادار کرده است.

نفى حزب سياسى طبقه کارگر، سنگر هويتى رفرميسم

نفى حزب کمونيستى کارگرى، يک رکن مهمترين و هويتى رفرميسم در ايران است. به نظر من حتى برخى از کسانى که امروز از شورا در مقابل سنديکا به دفاع بر ميخزند، اما به نفى حزب سياسى کمونيستى ميپردازند، در سنگر رفرميسم جاى دارند. اين به طور عيان برترى موقعيت عينى و تئوريکى جنبش شورايى و ورشکستگى سنديکاليسم در ايران را نشان ميدهد. ترديوديونيسم هر چقدر هم خود را به شورا آويزان کند، هر چقدر هم خود را ضد سرمايه جلوه دهد اما زمانى که به نفى حزب سياسى کارگرى ميرسد در واقع تعلق خود را به جنبش شورايى زير سوال برده است. شورا آلترناتيو گرايش سوسياليستى طبقه کارگر براى متحد و متشکل کردن طبقه ميباشد. نميتوان با بر شمردن مکانيکى چند خواست سياسى مانند جدايى دين از دولت و آزادى بيان براى شورا، از زير بار تامين حضور سياسى طبقه کارگر که فقط و فقط توسط يک حزب کمونيستى کارگرى تامين ميشود شانه خالى کرد. شورا آلترناتيو يک جريان در درون جنبش کارگرى ايران و نيروى متشکل و سازمان يافته اين جنبش يعنى حزب کمونيست کارگرى ايران است. اين حزب تنها جريان و حزبى است که به طرح و تبليغ آلترناتيو شورايى در طول ٢٥ سال پرداخته است. نميتوان امروز با برداشتن طرح ها و ايده هاى اين جريان به جنگ آن رفت. اين البته نشان از قدرت جريان کمونيسم کارگرى دارد که افرادى براى مقابله با آن، به ايده ها و برنامه هاى آن چنگ مياندازند. پذيرش شورا و سپردن بالماسکه چند خواست سياسى به آن، به همراه نفى پرحرارت حزب سياسى کارگرى، چيزى جز همان رفرميسم نيست که لباس شورا به تن کرده است. گرايش رفرميستى، حزب کمونيستى کارگرى را نفى ميکند تا کارگران را در عرصه سياست به انتخاب ميان احزاب بورژوا-رفرميست بکشاند. نازايى سنديکاليسم در ايران از اين پس عناصر بيشترى از اين صف را به زير پرچم جنبش شورايى ميکشاند.

نفى حزب سياسى کارگرى به دلائل و بهانه هاى گوناگون صورت ميگيرد. يکى از دلائل مشترک همه جريانات غير کارگرى و ضدکارگرى و هم چنين جريانات عقب مانده کارگر کارگرى، که سنديکاليسم بى جربزه و عليل ايران به آن هم تکيه زده است، اين است که حزب بايد از دل جنبش کارگرى بيرون بيايد. اين نفى حزبيت فقط براى اين است که عرصه سياست و مبارزه بر سر قدرت سياسى و کل آلترناتيو اجتماعى را به احزاب بورژوا بسپارد و آنها را در اين عرصه بى رقيب بگذارد. کسانى که با طرفدارى از شورا، به نفى حزب سياسى کارگرى ميرسند به همين جريانات تعلق دارند. هيچکدام از اين تريديونيستها و رفرميستهاى عزيز ما به ذهنشان هم خطور نميکند و به خودشان هم اجازه نميدهند تا همين حکمشان را درباره احزاب بورژوا بکار ببرند و مثلا فيلسوفانه اظهار کنند که حزب سياسى ناسيوناليستى و اسلامى و يا ليبراليستى و غيره .بايد از دل جنبش طبقه بورژوا بيرون آيد و گرنه حزب سياسى نيست! کسى از اينها نميگويد حزب مشارکت حزب سياسى بورژوازى نيست، نهضت آزادى حزب سياسى نيست، جمهوريخواهان ملى حزب سياسى نيست. اما وقتى که به طبقه کارگر ميرسد آيه هاى "نميشود و نيست"، "درست نيست"، و "کارگرى نيست" را ميخوانند. اينها ميخواهند در واقع طبقه کارگر حزب سياسى خود را نداشته باشد و عرصه سياست، عرصه تاخت و تاز احزاب بورژوا و ناسيوناليست و مذهبى باشد.

مخالفين حزب سياسى طبقه کارگر، خوب ميدانند که حزب سياسى اساسا فلسفه وجودى خود را از اين و يا آن جنبش مشخص ملى و منطقه اى نميگيرد. حزب کمونيستى کارگرى مانند همه احزاب سياسى ديگر در جامعه بر مبناى سنت سياسى و اجتماعى موجود در جامعه شکل ميگيرد. حتى در شرائطى مانند افغانستان و سومالى و سودان که شيرازه جامعه از هم پاشيده است و از جنبش کارگرى نميتوان حرفى زد، حزب سياسى کارگرى، ميتواند و بايد شکل بگيريد و آلترناتيو خود را در مقابل جامعه قرار دهد و به مبارزه با جريانات و باندهاى سياه و به مبارزه با آلترناتيو بورژوازى و قدرت گيرى خود بپردازد. تز شکل گيرى حزب سياسى کارگرى از درون جنبش کارگرى نفى حزب سياسى کارگرى است و در واقع چنين تئورى اى فقط براى عدم حضور طبقه کارگر در عرصه سياست و قدرت است. مسئله روشن است که تئورى "تشکل شورايى ضد سرمايه" که به کارگر کارگريسم و نفى حزب سياسى پناه آورده است به جريان تريديونيستى و رفرميستى متعلق است و نه به جريان راديکال سوسياليستى کارگرى. گرايش راديکال سوسياليستى در ميان طبقه کارگر ايران که رهبر تئوريک و سياسى و عملى آن منصور حکمت و جريان کمونيسم کارگرى است، از سال ٥٨ تاکنون يکى از سازماندهندگان و مبلغين جريان شورايى در ايرانند و اتفاقا رفرميستهاى به شورا پناه آورده، همه تزهاى خود را از همين منبع اقتباس کرده اند. کمونيسم کارگرى يکى از متعين ترين و رزمنده ترين و حزبيت يافته ترين جريان سياسى ايران است. بدون وجود اين جريان، بدون تبليغات مداوم اين جريان در دفاع از جنبش شورايى در مقابل گرايشات ديگر، امروز کسى به دفاع از شورا هم بر نميخاست. به هر حال دفاع تريديونيستهاى پناهنده به جنبش شورايى ما که به نفى حزب سياسى موجود ميپردازند، نشان از قدرتمندى جريان راديکال کارگرى و بى خاصيت شدن و عدم کارايى گرايش رفرميستى و سنديکايى در ميان کارگران است. براى همين هم است که پناهنده شورايى ما با استقبال گرم طرفداران سنديکا و جريانات عقب مانده کارگر کارگرى مواجه ميشود.