پنجشنبه،   ۱۲ خرداد  ۱۳۸۴  -   ۲  ژوئن  ۲۰۰۵

    کارگر کمونيست  ۱۰

               اى ميل:  kargar_komonist@yahoo.com

     سايت:  www.wpiran.org/kk-index.htm

معضلات روشنفکر با کارگر و کمونيسم

ياشار سهندي

يک زماني ما کارگران ارج و قربي داشتيم ميان روشنفکران. يک کارگر ميگفتند، صد تا کارگر از دهانشان ميريخت بيرون. کيا و بيائي داشتيم نگفتني؛ بازوان پر توان، دستهاي پينه بسته، چکش، سندان و لباس کار بندي و ... همه اينها نشان اين بود که چرخ جامعه را ميچرخانيم براي همين قابل هرگونه ستايش و تعريف و تمجيدي بوديم. خلاصه ما کارگران موجوداتي بوديم مقدس که به ساحت ما هر کس توهين ميکرد چنان از جانب ايشان جواب ميگرفت که طرف به هفت پشتش وصيت ميکرد که از اين حرفها نزند. همه اينها براي اين بود که دست قضا و قدر و جبر تاريخ اين گونه مقرر کرده بود که سرنوشت جامعه را رقم بزنيم؛ يعني اگر ميخواستيم از زير اين وظيفه شانه خالي کنيم ميسر نبود. امروز نه فردا سوسياليسم اجتناب ناپذير به منصه ظهور ميرسيد و به ما کارگران ميگفتند: منتظر بمانيد تا به وقتش به وظيفه تاريخي خود عمل کنيد. براي همين لايق بهترين مدحها و ستايش ها بوديم و انصافا اين "مدايح بي صله" بود و بدتر از اين هم براي گوينده آن هزار جور گرفتاري درست ميکرد و بابت آن "هزينه" بسيار ميپرداختند. اما تو اين سال و زمانه در مدح ما کسي چيزي نميگويد. گويا وظيفه تاريخي ملغي شده است و کسي حاضر نيست هزينه هاي سنگين بپردازد. البته اجباري هم نيست. هر چند قبلا هم اجبار ي نبود ولي خود روشنفکران فکر ميکردند که اگر از دردهاي ما نگويند يک جاي کارشان ميلنگد، و قلم شان را نفرين ميکردند تا از خدمت محرومان سر نپيچد. اما همان طور که گفتم امروز به راحتي قلم شان از خدمت کردن به محرومان سر ميپيچد و ايشان هيچ کک شان نميگذد.

آقايان علي صادقي و سيامک طاهري در دو نوشته جداگانه در "آواي کار" نشريه "انجمن فرهنگي و حمايتي کارگران" به "دلايل عدم طرح مسايل کارگري در گفتمان روشنفکري" پرداخته اند، و حسابي اين موضوع را کنکاش کردند تا رگ و پي اين پديده را بشکافند. و از روشنفکران دعوت کردند که از در آشتي در آيند "مگر بيکاري و خط فقر خودشان را تهديد نميکند" و به "خاستگاه کارگري" برخي شان توجه دادند که چرا در مقابل فاجعه ساکت هستند؟ و جالب اينجاست که همان استدلالي را به ميان می‌آورند که همان روشنفکران از کارگر بريده می‌آورند. همان زباني را به کار ميبرند که زبان همان روشنفکران است.

عدم بلوغ و استبداد!

يکي از دلايل که اتفاقا هميشه دليل اول روشنفکران است و در اينجا هم دليل اول آورده شده است استبداد و خفقان سياسي است که نميگذارد که جريان روشنفکري رشد و نمو پيدا کند و مانع تجديد قوا و بازسازي اين جريانات ميشود و "به خصوص اينکه در چنين جوامعي که هنوز به بلوغ سياسي و اجتماعي نرسيده اند، امکانات و گزينه هاي متعددي براي عمل اجتماعي در پيش روي روشنفکران متعلق به گفتمان هاي مطرود قرار ندارد و به طور کلي عمل سياسي براي آنها بسيار پر هزينه است." و در ادامه آمده است که بعد از ۲۸ مرداد و در دو دهه اخير اين فرايند در مورد گفتمان روشنفکري متمايل به جريانات کارگري رخ داده است و به همان نسبت لايه هاي جوانتر جريان روشنفکري از اين مولفه هاي کارگري گفتمان روشنفکري بي خبر مانده اند.

اينکه در جامعه ايران خفقان سياسي جلوي رشد جريانات روشنفکري را گرفته و به علاوه جلوي رشد خيلي از مسايل ديگر را نيز گرفته هيچ بحثي نيست. اما مگر روشنفکران نان به نرج روز خور يا "عافيت طلب" هستند (به گفته آقاي صادقي روشنفکر کسي است "سرنوشت فردي خود را از سرنوشت جامعه اي که به آن تعلق دارند جدا نميبيند") که وقتي هزينه آن زياد شد از گفتمان کارگري دست بکشند و وقتي آزاد شد ببپردازند؟

در صد سال اخير استبداد و خفقان سياسي پايه اساسي استثمار جامعه ايران بوده است. و لازمه تضمين سود سرمايه در ايران ديکتاتوري خشن است و اين ربطي به بلوغ سياسي يا عدم بلوغ سياسي مردم ندارد. اما روشنفکران هميشه اين را به زبان آوردند که نشان دهند که خلايق هر چه لايق، که اين مردم استبداد پذير هستند. اگر رضا شاه و محمد رضا شاه و روح الله آمدند نه از سر عدم بلوغ سياسي و اجتماعي جامعه که از سر نياز سرمايه است. و هر گاه که ما مردم خواستيم بلوغ سياسي خود را به نمايش بگذاريم بعدا از سوي همين روشنفکران مورد تکفير قرار گرفتيم که چرا به خيابان آمديم، چرا به روشهاي مدني متوسل نشديم. متهم شديم که ميخواهيم همه چيز يک شبه درست شود، ميگفتند گام به گام بايد پيش رفت. هميشه از سوي روشنفکران به عقب ماندگي متهم شديم.

اولين مولفه و شايد مهمترين آنها که روشنفکران به لايه هاي جوانتر خود مياموزند همين نکته است که ميگويند مردم اين کشور (به طور کل جهان سومي يا جديدا جنوبي ها) استبداد زده هستند، استبدادي که خود اين مردم باعث هستند چون آنجا که به رفتارهاي افراطي روي آوردند زمينه پيدايش استبداد را فراهم کردند. اينها هيچ وقت نخواهند گفت اين استبداد لازمه و رگ حياتي طبقه حاکم سرمايه دار است. چرا بگويند وقتي خودشان اعتقادي به اين ندارند؟

خاک پر گهر و ايده هاي فرنگي!

اساسا اين خاک پر گهر يک اکسيري دارد که سرتاسر کره ارض را بگرديد عين آنرا نميتوانيد پيدا کنيد. اين چهارچوبه مرزي گربه سان يک طرف و همه عالم يک طرف. مساله اي که هيچ وقت آنها که "نيم نگاهي به غرب" داشتند نتواستند درک کنند که شرايط "بومي" اينجا نميتواند انديشه هاي غربي رابپذيرد!

اين يک مولفه حياتي است که روشنفکران به لايه هاي جوانتر خود مياموزند و خواهند آموخت؛ "نسخه هائي که روشنفکران غربي براي جوامع خود پيچيده اند" نميشود عينا در اين جا پياده کرد. "براي مثال پيدايش انديشه کارگري در ايران در آغاز مشروطه، بيش از آن که زاييده شرايط و نيازهاي کارگاههاي نيمه صنعتي و معدود کارخانه هاي نوپاي ايران آن زمان باشد، ناشي از انتقال انديشه انقلابي مارکسيستي از فضاي آشفته قفقاز به ايران بوده است، که بي شک (علاوه بر کارگراني که کار در آن سوي رود ارس را تجربه کرده بودند) روشنفکران راديکال آن زمان هم در انتقال اين ايده و پذيرش و ترويج داخلي آن سهم اساسي داشته اند و همين امر تا حدودي زمينه ساز اعمال نقش تصدي گري روشنفکران بر جنبشهاي کارگري و کمتر بها دادن به تشکلهاي مستقل کارگري در دوره هاي بعدي بوده است. که اين خود سرآغاز ايجاد نوعي بدبيني در برخي از اقشار کارگري نسبت به عملکرد روشنفکران بوده است و تا حدودي هم در شکل گيري سنتي نادرست در رويه آتي جنبش چپ ايران موثر بوده است."

اين خمير مايه انتقاد روشنفکران است به هر چه جنبه مترقي از "انديشه هاي غربي" است که "وارد" ايران شده است. حال گيرم که کارگران آن سوي رود ارس ندانسته يک کار خبطي کردند فکر کردند استثمار در هر دو طرف يک معني دارد و نفهميدند که استثمار در ايران يک جورهائي است که با انديشه هاي غربي نميشود به جنگ آن رفت. حال ما از اين موضوع ميگذريم که يک اتهام به لنين و بلشويکها ميزنند که شرايط عقب مانده روسيه فئودالي را درک نکردند و ميخواستند از يک مرحله تاريخي بپرند، نتوانستند!

يکي نيست از ايشان بپرسد که همه انديشه هاي سياسي و اجتماعي و ابزارهاي سياسي غربي که در جامعه ايران مطرح است مثل جمهوريخواهي، دمکراسي، ليبراليسم و سنديکاليسم (که به اين يکي تازگيها دوباره علاقه مند شدند)، پارلمان، قانون اساسي، روزنامه و دولت به شکل کنوني، همه و همه از غرب آمده است و اينها خوب است و با فرهنگ بومي سازگار است اما به مارکسيسم و "انديشه هاي کارگري" که ميرسد بد است؟

ايشان اشاره دارند که خشت اول که بنياد کج قاعدتا تا ثريا هم برود کج ميرود. بعلاوه نسخه روسي (منظور حزب توده) و اثر بد آن در حافطه تاريخي مردم (اين جور وقتها حافظه تاريخي مردم مثل ساعت کار ميکند و گر نه عموما ما مردم متهم شديم که حافظه تاريخي نداريم و آن معمولا وقتي است که به خيابان ميائيم) و پراکندگي و جنگ و دعواهاي جنبش چپ در همان فرصتهاي کوتاه صرف تخطئه همديگر ميشد، "ميتوان دريافت که چرا حذف و به حاشيه رانده شدن آنها چنان به سرعت ممکن شد و حضور مجدد آنها در سالهاي بعد از جنگ که خشم انقلابي (منظور همان وحشيگري حزب‌الله است) تا حدي فرو کش کرد نيز ميسر نگرديد." و "ميتوان دريافت چرا (جنبش) چپ در ايران با وجود سابقه حدودا صد ساله خود به شکل پويا و خود تنظيم کننده اي در جامعه نهادينه نشده است و نتوانسته است بسترهاي کارگري و روشنفکري خاص خود را بوجود آورد."

پس اگر تقصيري متوجه کسي باشد خود چپها هستند که مشغول خراب کردن يکديگر بودند. و اين البته ناشي از همان عدم بلوغ سياسي است که زمينه استبداد را فراهم ميسازد.

سواي اينها هزار و يک دليل ديگر مياورند که نشان دهند که چرا "سوغات فرنگ" در ايران خريدار ندارد و استبداد نتيجه بد رفتاري و ندانم کاري خود مردم است:

مطلق گرايي، عدم تحمل ديگري با وجود شعار کارگران جهان متحد شويد! ايده اليسم افراطي در آرمان گرايي، بکارگيري نثري پيچيده و سرشار از اصطلاحات ثقيل تئوريک وابستگي و ترويج خاصي از مارکسيسم که غالبا تفسير استاليني آن بوده است، تفکر و ايدئولوژي خشک، جزمي، تاکيد بر جنبه هاي فلسفي مارکسيسم عمدتا متاثر از انگلس، شائبه دين ستيزي، در تضاد با باورهاي عامه مردم از جمله کارگران و بخشي از روشنفکران! و عدم جديت در مطالعه و شناخت ويژگيهاي فرهنگي و شاخصهاي اجتماعي بومي، عدم بها دادن به دموکراسي و به همان درجه عدم مجال به تفسيري از مارکسيسم که به دموکراسي نزديکتر است، مارکسيسم اروپايي و به همين نسبت ساختارهاي غير دموکراتيک تشکيلاتي و شاه بيت همه اينها که چرا مارکسيسم در ايران جا نميافتد اين است؛ جواب ندادن به اين سوال که چرا باورهاي مذهبي در رفتارهاي آدمهائي که اعتقادي به آن ندارند بازتاب ميابد؟! گزک به دست مخالفان مارکسيسم دادن با بدعت در دين ستيزي و به همين سبب مشکل شدن راه نفوذ در ميان توده هاي مردم! و.... سرانجام اين که فروپاشي شوروي ضربه آخر بود به اين چپ که کعبه آمالش بود. " بديهي است در کشودي چون ايران که تا پيش از دهه نود ميلادي يک دهه حکومت مذهبي مخالف چپ را تجربه کرده بود و جنبش چپ آن از اين رهگذر آسيب زيادي ديده بودند و تاوان بسياري از ندانم کاريهاي انقلابيون را پرداخته بود و از طرفي در کارنامه سياسي اجتماعي خود نقاط تاريک زيادي داشت و تجربه دلبستگي و وابستگي به شوروي را هم در دهه هايي از حيات خود يدک ميکشيد فروپاشي شوروي ضربه آخر بود..." اما در اروپا و آمريکاي جنوبي چون چپ آنجا عاقل بوده و با مذهب کنار ميامده و به الهيات رهايي بخش احترام ميگذاشته حال و روزش حتي بعد از فروپاشي شوروي بهتر است!

خوب فکر کنم حسابي قضيه دستان آمده باشد که کار از همان ابتدا خراب بود و بعد هم اشتباه پشت اشتباه. براي همين روشنفکران ما سرخورده شدند، حال و روزي برايشان نمانده که از اين چپ و کارگر دفاع کنند و تا همان جا که دفاع کردند براي هفت پشتشان بس است.

فراخوان آشتي با کارگران يا...؟

آقاي صادقي در آخر از روشنفکران خواستند که که از رفتارهاي مبهم وانفعالي دست بردارند و موضعگيري قاطع و مشخصي نسبت به ايده‌هاي اساسي چپ اختيار کنند. آقاي طاهري هم فرمودند: که براي روشنفکر کاري دشوار شده است که در برابر سرمايه صنعتي موضع بگيرد چون در مقابل سرمايه تجاري مظلوم واقع شده است! گفته اند: زمان آشتي کارگران و روشنفکران فرا رسيده است. دليل شکست دوم خرداد را هم اين دانستند که خود را از نيروي کارگران محروم کرد! و تجربه ۵۷ نشان داده است که نيروي کارگران نقش تعيين کننده اي دارد. و نهايتا فرمودند که "جاي کارگران و روشنفکران در کنار يکديگراست. اين دو نيرو فقط دوش به دوش يکديگر ميتوانند ايراني آزاد، آباد و مستقل را که عضوي از جامعه بشري باشد را پي ريزي کنند."

خوب اگر انتظار داشتيد بعد از نقد اين چنيني از چپ فراخوان به سوسياليسم را ببينيد بايد بگويم سخت در اشتباه بوديد! اينگونه نقد از مارکسيسم در ايران دقيقا از زاويه مظلوميت "سرمايه صنعتي مظلوم!" است که از وحشت پاگيري جنبش واقعا چپ و کمونيستي کارگران دارد بر خود ميلرزد.

ميخواهند به ما بگويند که مارکسيسم "کارگران جهان متحد شويد" نيست، که همه تحميقاتي را که طبقه بالادست تحويل جامعه ميدهند به عنوان باور توده بايد پذيرفت، اگر به مذهب چپ نگاه کنيد سبب نابودي خودتان ميشود و بهانه ميشود که سرکوب کنند، مارکسيسم با آرمان گرايي اش و اعتقادش که ميشود دنيا را تغيير داد کار را خراب کرده است، بايد تمرين کرد، گام به گام پيش رفت تا زمينه اش فراهم شود، همين جور يک باره نميشود، بايد "فرهنگ و کار گروهي" در ما جا بيفتد تازه بعد از آن کلي مسايل است بايد حل شود تا ببينيم خدا چي ميخواد. اينها استدلالهاي جناح چپ طبقات بالا دست است که از وحشت انقلاب گاه هذيان هم ميبافند. اينها به قول منصور حکمت همان شکست خورده گانند که به جنگ اردوگاه آمدند منتها امروز به نظر ميرسد که ميخواهند به اردوگاه خود دوباره سر و ساماني بدهند. اينها بيشتر هر از زماني حس ميکنند که بايد ايده هاي "اساسي چپ" را زير ضرب بگيرند.

تا ديروز که مارکسيسم خريدار داشت خودشان را مارکسيست ميدانستند يا به قول آقاي صادقي گفتمان رايج آنگونه بود و آن گونه ميگفتند و زماني اين گفتمان عيب شد ياد گرفتند که بگويند که کمونيسم يعني استالين. اکنون که کارگران بمثابه يک طبقه پا به ميدان گذاشتند و حرف از کمونيسم و حکومت کارگري در ميان است و نسخه اي را که غربي ها پيچيده اند را ميخواهند به اجرا گذارند و نشان دهند تاريخ نه تنها پايان نيافته که دارد جاني تازه ميگيرد، ميخواهند پشت مارکسيسم قايم شوند. اما چقدر زشت! هنوز سخن از آشتي نزده اند خط و نشان ميکشند.

روشنفکراني که تا همين امروز بدون هيچ شرمي جمهوري اسلامي را نمونه دموکراسي ميدانند که با کمي تغيير و تحول نمونه برجسته در خاورميانه خواهد شد، روشنفکري که خودش را ممنون دولت فاشيست اسلام ميداند، روشنفکري که سانسور را مايه ظهور خلاقيت ميداند، روشنفکري که به ارتجاعي ترين عقايد بعنوان باور توده (که همين جا هم به ما مردم توهين ميکنند) احترام ميگذارد، روشنفکري که حقوق بشر و اسلام را يکي ميداند، روشنفکري که دوستانش بوسيله همين دولت قلع و قمع شده است و آنرا نتيجه خود سري فلان معاون وزير ميداند، روشنفکري که دو دستي به اسلام و جمهوري اش چسبيده و به مظلوميت سرمايه صنعتي دل ميسوزاند، حالا اين روشنفکر معتقد است که اکنون همين سرمايه مظلوم واقع شده، ايران را از يک آفتابه ساز به يک خودرساز تبديل کرده است و حالا بمب اتم داريم و اگر کارگر آرام باشد از اين هم جلوتر خواهيم رفت تا ايران آباد و آزاد مستقل.

اين روشنفکران نميتوانند، اگر هم بخواهند نميتوانند، به اسم مارکسيسم با کارگر طرف شوند چون حرفي براي کارگر ندارند و اگر هم داشته باشد از زاويه منافع ملي و مظلوميت سرمايه صنعتي مظلوم است که اين روزها دربدر به دنبال راه انداختن سنديکا براي کارگران هستند تا کارگران را به صنوف مختلف تقسيم کنندکه منافع جدا دارند و ياد کارگران جهان متحد شويد نيفتد.

امروز کارگر سهم خود را طلب ميکند، رو به کارگران جهان حرف ميزند، کارگر امروز رسانه دارد، کارگر امروز حزب خودش را دارد. امروز کارگر احتياج ندارد که کسي عاشق بازوان پرتوانش شود، او ميخواهد به اين بازوان استراحت دهد و به خود برسد، او همه چيز ميخواهد، او ميخواهد خطر بربريت را از جامعه جهاني دور سازد و او ميخواهد سوسياليسم را بر پا کند، قدرت سياسي را ميخواهد که جامعه بشري را دگرگون سازد.

اگر کسي خيال آشتي با کارگران دارد بهترين کار اين است از سر راه برود کنار. ما ميخواهيم که آرمانمان را واقعيت ببخشيم، آنهائي که ميگويند نميشود لطفا بنشينند و نگاه کنند که چگونه ميشود اين کار را کرد.

(تاکيدات از من است)

۸۴/۳/۷