پنجشنبه،   ۱۲ خرداد  ۱۳۸۴  -   ۲  ژوئن  ۲۰۰۵

    کارگر کمونيست  ۱۰

               اي ميل:  kargar_komonist@yahoo.com

     سايت:  www.wpiran.org/kk-index.htm

"تشکل مستقل زنان کارگر" در بين کارگران تفرقه ايجاد ميکند

جليل بهروزي

jalil1917@yahoo.com

اين روزها پيچيدن نسخه هاي رنگانگ براي "سازمانيابي" کارگران به مد بدل شده است. طرح اشکال سازماني نظير تشکلهاي نوين کارگري، تشکلهاي فراگير کارگري، شوراهاي ضدسرمايه داري، تشکلات توده اي ضد سرمايه داري و اين آخري تشکل مستقل زنان کارگر، همچون نقل و نبات در محافل و نشرياتي ميايد و عرضه ميگردد. در اين نوشته طرح "تشکل مستقل زنان کارگر" را بررسي ميکنم اما قبل از آن دو نکته را بايد اشاره کنم. اول، اينکه در سطح جامعه طبقه کارگر اين چنين طرفداران رنگارنگي پيدا کرده نشان از اعتلاي جنبش اين طبقه براي رهايي دارد. دوم و اما، طرح آلترناتيوهاي رنگارنگ در زمينه سازمانيابي کارگران از طرف برخي از ارائه دهندگان آنها در اساس چيزي جز مقابله با تمايل قوي در ميان کارگران به تحزب نبوده و حاصل کارشان در بهترين حالت ايجاد اغتشاش فکري در ميان تعدادي از کارگران خواهد بود که بايد آنرا خنثي کرد.

اما برگرديم به بحث تشکلهاي مستقل زنان کارگر. اين آلترناتيو در مجله اي بنام "عليه کارمزدي" توسط "منيژه گازراني" بميان کشيده شده است. ظاهرا اين آلترناتيو با نيت متشکل کردن زنان کارگر مستقل از زنان بورژوا براي احقاق حقوق زنان، چه در عرصه اقتصادي و چه در عرصه سياسي طرح شده است. در اينجا به سابقه چنين طرحهائي در جنبش کارگري و يا جنبش زنان نميپردازم و نقد خود را در سطح اينکه اين آلترناتيو چه ايرادات اساسي داشته و تبليغ آن چه موانعي را در اتحاد و يکپارچگي جنبش کارگري ايجاد خواهد کرد، محدود ميکنم.

اولا ضرورت ايجاد چنين تشکلي از کجا برخاسته است؟ گازراني توضيحي که در اين باره ميدهد ستم کشي مضاعف زنان چه در سطح جامعه بعنوان زن علي العموم و زن کارگر علي الخصوص ميباشد. آپارتايد جنسي، زن ستيزي حکومت و سرکوب هرگونه تحرک زنان براي رسيدن به حقوق خويش، جنبش عظيمي را در ايران شکل داده که همه زنان (از زنان کارگر گرفته تا زنان بورژوا) در آن سهيم بوده و در پايان دادن به اين وضعيت جهنمي به واقع ذينفع اند. از اينرو تشکلي که بتواند اين جنبش را زير چتر خود سازمان داده و مبارزه همه جانبه و هماهنگي را براي دستيابي به اهداف آزاديخواهانه و برابري طلبانه خود به پيش ببرد ضروري است و تاکيد بر آن کاملا برحق و قابل پشتيباني است. به اين معني سازماني که مختص به امر رهائي زنان باشد تاريخا و بنا به تجربه ميتواند اهرم قدرتمندي در بسيج جامعه براي پايان دادن به مظالم وسيعي که بر زنان ميرود، باشد. اما حتي در اين سطح، تبليغ تشکل زنان و يا صرفا زنانه نه تنها اين جنبش را با محروم کردن دخالت و شرکت مردان آزاديخوا و مدافع حقوق زنان تضعيف ميکند، بلکه عملا اين انحراف پايه اي را در سطح جامعه به يک ادراک عمومي بدل ميسازد که گويا عامل اصلي ستمکشي زنان مردان ميباشد و نه نظام نابرابر سرمايه داري.

اما قضيه تنها مربوط به جداسازي در بين زنان کارگر و زنان اقشار ديگر جامعه در مبارزه براي حقوق برابر در جامعه نيست. منيژه گازراني اين جداسازي را تا درون جنبش کارگري نيز تعميم داده و خواهان ايجاد "صف مستقل" زنان کارگر از هم طبقه اي هاي مرد آن ميگردد. "صفي مستقل و طبقاتي که زن کارگر در آن به عنوان کارگر در کنار همه مردان هم طبقه اي خود در جنبش اجتماعي طبقه کارگر براي لغو کار مزدي فعالانه شرکت ميکند و در عين حال با مناسبات مردسالاري چه در عرصه عمومي جامعه و چه در عرصه خصوصي خانه و خانواده مبارزه ميکند". همانطور که در بالا گفتم پايان دادن به مناسبات مردسالارانه چه در عرصه عمومي جامعه و چه در عرصه خصوصي خانه و خانواده اساسا همان هدفي است که جنبش برابري طلبانه زنان پيش روي خود داشته و تشکلهايي که ظرف سازماني اين جنبش اند ميتوانند هر کس را جدا از جايگاه طبقاتي و جنسي او به خود پذيرفته و سازمان دهند. به اين اعتبار تشکل مستقل زنان کارگر پيشاپيش در اين عرصه با صرف اتکا به بخشي از يک نيروي عظيم اجتماعي (يعني در بر گرفتن تنها زنان کارگر) به قطع اعضا و جوارح اين جنبش پرداخته و در نتيجه موجبات تضعيف و کند شدن سير پيشرفت آن خواهند شد. به اين دليل ساده که همانقدر زنان کارگر از مناسبات مردسالارانه موجود زجر ميبرند که زنان متعلق به اقشار مرفه جامعه.

اما وقتي به طبقه کارگر بعنوان يک کليت با منافع و مبارزه مشترک براي رهايي از سرمايه و مبارزه براي انقلاب اجتماعي برميگردد اين جدا سازي در صفوف کارگران برمبناي جنسيت و متشکل کردن زنان کارگر در يک سازمان مجزا از کارگران مرد نه تنها به اتحاد کارگران براي پيشبرد يک مبارزه مشترک و ادامه دار سوسياليستي لطمه خواهد زد بلکه به مختل کردن مبارزه روزمره آنان براي بهبود شرايط کار و زندگي کل طبقه نيز خواهد انجاميد. چرا که با شقه کردن صفوف کارگران نه تنها اتحاد و يکپارچگي طبقاتي کارگران را زير ضرب ميبرد بلکه بسادگي ميتواند با ايجاد چنين جداسازي در هر سطح از مبارزه کارگران براي مطالبات رفاهي تحت يک تشکل واحد را دچار فلجي کشنده سازد. تمام قدرت کارگران در وحدت طبقاتي آنان جدا از هرگونه تمايز جنسي، ملي، زباني و مذهبي است. تشکل مستقل زنان کارگر اين وحدت را زير ضرب خواهد برد و همچنين زمينه را براي گرايشات ديگر جهت تعميم جداسازيهايي از اين دست فراهم ميکند. اين تبيين همچنين توجه ندارد که سازمانيابي کارگران تنها از نياز آنان براي مبارزه جهت دستيابي به خواستهاي عاجل و يا دراز مدت تعيين نميشود، بلکه از جنبشهاي جاري در جامعه نيز تاثير ميگيرد. از اينرو اين نسخه ادامه همان نسخه فمينيستي در جنبش آزادي زنان است که رهايي آنان را فقط امر زنان و سازمانهاي زنانه ميداند. و اين در عمل چيزي جز گشودن راه براي رسوخ گرايش فمينيستي در صفوف طبقه کارگر نيست. هر چند که در حرف سنگ "استقلال طبقاتي" را به سينه ميزند.

اما رگه هاي آنارکوسنديکاليستي آغشته به فمينيسم در نوشته مذکور زماني خود را برجسته ميکند که نويسنده در ادامه توضيح حقانيت طرح خود مبني بر ايجاد تشکلهاي مستقل زنان کارگر تاکيد ميکند: "تنها زنان کارگر هستند که ميتوانند مسائل زنان کارگر را مطرح، نمايندگي و تا نتيجه نهايي پيگيري کنند". اين درک محدودنگر و صنفي تصور ميکند هر بخشي از طبقه به تنهائي و يا با اتکا به خود قادر است که خواسته هاي خود را متحقق کند و در نتيجه براي طرح و تبليغ آنهم برحق است. از اين رو دخالت هر نيرو "غيرخودي" در مبارزه آنان اگر به ديده مشکوک نگريسته نشود حداکثر پشت جبهه تلقي خواهد شد. يک شکل افراطي از اين درک را امروز در غرب در بين برخي جريانات فمينيستي شاهديم که مردان را حتي به سختي در گروه خود و يا اعتراضات و اجتماعات زنان راه ميدهند، و يا در بين بعضي از گروههاي اجتماعي، کسي که سرخپوست و يا سياهپوست نبوده ولي معترض به ستمگري به آنان باشد حرفش خريدار نخواهد داشت. اما ارزش مصرف اين "عشق وافر" به زنان کارگر و نياز به تشکل مستقل براي آنان در اينجا اين است که تاکيد کند به اينکه هيچ لزومي به وجود يک حزب سياسي نيست که مبارزه کل طبقه و منجمله مبارزه براي دستيابي به حقوق زنان را هدايت کند. با همين يک حکم به تنهايي ميتوان حقانيت هر نوع تشکل طبقاتي و هر نوع حزب سياسي را به زير سوال برد و جان سالم هم بدر.

روي ديگر اين سکه فمينيستي آن است که از يک طرف ميپذيرد که عامل همه ستمگريها نظام سرمايه داري است ولي از طرف ديگر وقتي به شرايط نابودي آنه يعني انقلاب اجتماعي و برقراري سوسياليسم ميرسد معتقد است که "الغاي نظام سرمايه داري خود بخود فرهنگ مردسالاري را از بين نخواهد برد". گويا نابودي نظام سرمايه داري بمثابه نظام استثماري و مبتني بر طبقات و نابرابري امري است که خودبخودي بوده و يک شبه انجام ميگيرد و يا ساير مظاهر ظالمانه، ستمگرايانه، متحجر و ضد ترقي خواهانه خودبخود و يک شبه از بين ميرود ولي مورد فرهنگ مردسالارانه به يک پروسه طولاني احتياج است. الغاي مالکيت خصوصي بر وسايل توليد در فرداي انقلاب سوسياليستي اعلام ميشود اما کاملا ممکن است که نابودي کامل مناسبات طبقاتي و شرايط نابرابر همچون خيلي از مظاهر متعلق به جوامع استثماري در طي يک پروسه صورت بگيرد. اين تز که فرهنگ مردسالار با "الغاي" نظام سرمايه داري خود به خود از بين نميرود اساسا توجيهي است جهت ناديده گرفتن نقش انقلاب اجتماعي نه تنها در از بين بردن زمينه هاي مادي و اجتماعي اين فرهنگ و پايان دادن به بيحقوقي زنان در ابعاد بسيار وسيع، بلکه همچنين نفي جايگاه اين انقلاب در تحميل بزرگترين ضربه به فرهنگ مردسالار و موقعيت فرودست زنان در همان فرداي انقلاب ميباشد. البته اين ادراک تمام سوسيال فمينيستها است که در عين قبول نظام سرمايه داري بعنوان عامل اصلي ستمکشي زنان بر اين تاکيد دارند که با نابودي اين مناسبات کماکان ريشه هاي نابرابري زنان از بين نخواهد رفت. و با اتکا به همين حکم است که بي ربطي و يا عدم دخالتگري خويش در جنبش سوسياليستي کارگران را توجيه ميکنند. اينها سوسياليستهاي خجولي هستند که تحت عنوان مبارزه براي برابري زنان از سوسياليسم فاکتور ميگيرند، تا شايد پيگيري خويش در جنبش زنان را نشان دهند!

اما در يک سطح عملي تر اين آلترناتيو سازماني چه شمايلي خواهد داشت؟ اين سوالي است که به ذهن هر آدم منطقي خطور خواهد کرد. چرا که وقتي کارگر به پشت سر خويش نگاه ميکند و به تاريخ مبارزات و سنتهاي موجود در ايجاد تشکلهاي توده اي و حزبي نظري ميندازد، هيچ رد پايي از ايجاد چنين تشکلي نمييابد. آنوقت سوال ميکند اين چه تشکلي است؟ آيا زنان کارگر در مبارزه روزمره براي خواستهاي رفاهي ويژه خود و يا پايان دادن به شرايط مردسالارانه در محيط کار و محل زيست خود اتحاديه، سنديکا و يا شوراي خاص زنان کارگر در آن فابريک و يا در آن صنعت معين را خواهند زد؟ در مقياس طبقاتي و سياسي چه؟ آيا حزب زنان کارگر را خواهند زد؟ اينها سوالهاي واقعي است که فکر نميکنم مبلغ ايجاد تشکلهاي مستقل زنان کارگر حتي به فکرش افتاده باشد. چرا که در آن صورت تصوير واقعي تري از آنچه که ميگويد ميداشت. البته ميتوان در محيطهاي کار با ايجاد مراجع و يا کميته هاي ويژه (و نه الزاما زنانه) به تشخيص و حکميت در مورد تامين برابري حقوق زن و مرد پرداخت و يا با تبعيض و محدوديت در قبال زنان کارگر مبارزه کرد. ولي اين هيچ ربطي به ايجاد تشکلهاي مستقل زنان ندارد.

مبارزه زنان کارگر براي پايان دادن به بردگي مزدي، به ستمکشي و بيحقوقي خود و پايان دادن به حاکميت مناسبات مردسالارانه بخشي از مبارزه کل طبقه کارگر براي انقلاب اجتماعي و سوسياليسم است. و پيروزي اين مبارزه تنها در صف متحد کارگران زير پرچم يک حزب کمونيستي و کارگري تضمين خواهد شد. جدا سازي در بين کارگران تحت عنوان زن و مرد همانقدر مضر است که جدا کردن کارگران بر اساس مليت. همانقدر ايجاد تشکل مستقل کارگران مليت تحت ستم در يک جغرافياي سياسي واحد ميتواند به اتحاد طبقاتي کارگران لطمه وارد کند که تشکل مستقل زنان کارگر. به اين اعتبار جداسازي در صفوف کارگران بر مبناي جنسيت، مليت و نژاد، مستقل از نيت طراحان آن، چيزي جز خدمت به صاحبان سرمايه و حکومت آنان نيست و بايد با آن مقابله شود.

٢١ مه ٢٠٠٥