کارگر کمونيست

 شماره ۵ -  ارديبهشت ۱۳۸۳،  آوريل ٢٠٠۴
Email:  kargar_komonist@yahoo.com
Fax:  001 309 404 1794
 
 
کمونيسم و سنديکاليسم
برگردان: ناصر اصغرى لئون تروتسکى
 

چند نکته درباره اين ترجمه:

اين نوشته بخشى از نوشته اى به همين نام است که تروتسکى در بين سالهاى ١٩٢٣ تا ١٩٣١ به رشته تحرير درآورده است. اين بخش از نوشته، تاريخ ١٤ اکتبر ١٩٢٩ را بر خود دارد. يک ترجمه از اين نوشته که قبلا در يکى از سايتها منتشر شده است، جدا از اينکه چند پاراگراف را حذف کرده است اما به نظر من آن ترجمه حاوى اشکالاتى بود که گاها معنى پاراگراف را بکلى عوض مى کرد. در ترجمه فعلى تلاش شده که اين اشکالات برطرف شود.

در ايران بحث "استقلال" تشکل کارگرى از احزاب سياسى عموما به وسيله اى در دست برخى گرايشات عقب مانده در جنبش کارگرى براى ستيز با حزب طبقه کارگر بدل شده است و اساسا در تقابل با حزب کمونيستى کارگرى مطرح ميشود. اگرچه قبلا در ادبيات کمونيسم کارگرى درباره اين موضوع بحث شده است و در شماره قبلى کارگر کمونيست هم من مطلبى در اين باره نوشته بودم، اما انتشار مجدد يکى از نوشته هاى کلاسيک از تروتسکى که بحث استقلال اتحاديه را از حزب کمونيستى به نقد ميکشد و جايگاه حزب کمونيست را توضيح ميدهد، مفيد و ضرورى است.

ضمنا بايد تاکيد کرد که در اين مطلب تروتسکى، بحث درباره اتحاديه در يک دوره اى مطرح شده که در فرانسه ما با يک جنبش قدرتمند اتحاديه اى روبرو بوديم که در ميان کارگران نفوذ داشت و تروتسکى به نقش و دخالت کمونيستها در آن تاکيد ميکند. اما امروز نه تنها جنبش اتحاديه اى در ايران زمينه و پايگاه جدى اى ندارد بلکه در خود غرب هم جنبش اتحاديه اى با بحران جدى مواجه است. بسادگى ميتوان گفت که امروز در ايران طرفداران اتحاديه خواهان رام کردن جنبش طبقاتى کارگران هستند. درباره اتحاديه و شورا بعنوان آلترناتيوهاى گرايشات مختلف در جنبش کارگرى براى متشکل کردن کارگران، علاقمندان ميتوانند به بحث منصور حکمت مندرج در "کارگر کمونيست" شماره اول مراجعه کنند. امروز اکثر طرفداران اتحاديه در ايران دست به دامان سازمان جهانى کار و وزارت کار جمهورى اسلامى ميشوند که در برابر مجامع عمومى و راديکاليزه شدن جنبش کارگرى بايستند. اگر بحثهاى طرفداران اتحاديه را چه در مجله "گزارش" و چه در سايتهاى "اکثريتى ها" دنبال کرده باشيد، از اينکه شوراها و مجامع عمومى در حال رشدند و مقامات دولتى اجازه به فعاليت اتحاديه نمى دهند، شکوه دارند.

در اين نوشته اشاره تروتسکى به "اپوزيسيون" يا "اپوزيسيون چپ" همان جناح چپ اپوزيسيون درون کمينترن، حزب بلشويک و احزاب برادر است. ناصر اصغرى

٭٭٭

مسئله اتحاديه کارگرى يکى از مهمترين مسائل جنبش کارگرى و در نتيجه از مسائل مهم مربوط به "اپوزيسيون" است. بدون داشتن موضعى روشن و صريح در مورد مسئله اتحاديه کارگرى، "اپوزيسيون" قادر نخواهد بود تأثيرى واقعى بر طبقه کارگر بگذارد. بنابراين لازم است در اينجا چند ملاحظه مربوط به اين مسئله را براى بحث مطرح کنم.

١- از آنجا که حزب کمونيست سلاح اصلى فعاليت پرولتاريا و سازمان رزمى پيشتاز آن مى باشد، لذا بايد خود را بدون استثنا در همه حوزه هاى مبارزه، و طبعا حوزه اتحاديه کارگرى، به سطح رهبرى طبقه کارگر ارتقا دهد.

٢- کسانى که بر اساس اصل استقلال اتحاديه کارگرى با رهبرى حزب کمونيست مخالفت مى کنند، در واقع، خواه ناخواه، عقب مانده ترين بخش پرولتاريا را جايگزين پيشاهنگ طبقه کارگر مى کنند، مبارزه براى رسيدن به خواست هاى جزئى را جانشين مبارزه براى آزادى واقعى کارگران مى نمايند، رفرميسم را جانشين کمونيسم و اپورتونيسم را بجاى مارکسيسم انقلابى مى نشانند.

٣- سنديکاليسم فرانسه پيش از جنگ، در دوره رشد و توسعه اش، زمانى که براى استقلال اتحاديه هاى کارگرى مبارزه مى کرد، در واقع در حال مبارزه براى استقلال آنان از حکومت و احزاب بورژوايى بود که شامل سوسياليسم رفرميست پارلمانى نيز مى شد. در نتيجه اين مبارزه عليه اپورتونيسم و در مسيرى انقلابى صورت مى گرفت.

در اينجا سنديکاليسم انقلابى مشغول بت سازى از استقلال سازمان هاى توده اى نبود. برعکس، نقش رهبرى اقليت انقلابى را در رابطه با اين سازمان ها، که خود انعکاسى از طبقه کارگر، با همه تضادها، عقب ماندگى ها و ضعف هايش بودند، درک و اهميت آن را تبليغ ميکرد.

٤- تئورى "اقليت فعال"، در اصل تئورى ناقصى درباره حزب پرولترى بود. سنديکاليسم انقلابى، که در واقع مى توان آن را شکلى چشمگير و طرحى اوليه از کمونيسم انقلابى دانست، در کليه فعاليتهاى خود نطفه يک حزب انقلابى و ضد اپورتونيسم بشمار مى رفت.

٥- ضعف آنارکوسنديکاليسم حتى در دوران کلاسيک خود عبارت بود از فقدان بنيه نظرى درست و در نتيجه وجود درکى غلط از ماهيت دولت و نقش آن در مبارزه طبقاتى، و نيز تصورى غلط و در نتيجه ناقص يا تکامل نيافته از نقش اقليت انقلابى که همانا حزب باشد. از اينرو اشتباهات تاکتيکى چون بت سازى از اعتصاب عمومى، ناديده گرفتن رابطه قيام با تسخير قدرت و غيره، همه از همين ضعف ناشى مى شوند.

٦- سنديکاليسم فرانسوى پس از جنگ، نه تنها زوال خود، بلکه رشد صحيح و تکامل خويش را در کمونيسم يافت. تلاش براى احيا سنديکاليسم انقلابى کارى جز کوشش براى به عقب برگرداندن تاريخ نيست. براى جنبش کارگرى اينها صرفا تلاشهايى ارتجاعى اند.

٧- مدافعين قلابى سنديکاليسم، استقلال اتحاديه هاى کارگرى از بورژوازى و سوسيال رفرميستها را (در حرف)، به استقلال عام و استقلال مطلق از همه احزاب، از جمله حزب کمونيست، مى رسانند.

اگر سنديکاليسم در دوران گسترشش خود را پيشاهنگ مى دانست و براى بدست آوردن رهبرى اقليت پيشاهنگ در ميان توده هاى عقب مانده مبارزه مى کرد، اکنون مدافعين قلابى سنديکاليسم به جنگ عليه همان خواست ها که از جانب پيشاهنگ کمونيستى عرضه مى شود برخاسته و در اين راستا بيهوده مى کوشند تا از عدم پيشرفت و تعصبات بخش هاى عقب مانده تر طبقه کارگر سو استفاده کنند.

٨- استقلال از تأثير بورژوازى نمى تواند وضعيتى منفعل باشد. مى تواند خود را بصورت عمل سياسى، يعنى مبارزه اى فعال عليه بورژوازى بيان دارد. چنين مبارزه اى بايد از برنامه مشخصى که وجود سازمان و تاکتيک هاى خاصى را ايجاب مى کند، الهام بگيرد. وحدت برنامه، سازمان و تاکتيک هاست که بوجود آوردنده حزب هستند. از اين رو، استقلال واقعى پرولتاريا از دولت بورژوازى امرى ممکن نخواهد بود مگر اينکه پرولتاريا مبارزه خود را تحت رهبرى يک حزب انقلابى و نه فرصت طلب، به پيش برد.

٩- مدافعين قلابى سنديکاليسم بر اين باورند که اتحاديه هاى کارگرى به تنهايى کافى اند. اين حرف از لحاظ نظرى بى معنا است، اما در عمل معناى آن انحلال پيشاهنگ انقلابى در توده هاى عقب مانده، يعنى اتحاديه هاى کارگرى است.

هرچه اتحاديه هاى کارگرى بتوانند توده هاى بيشترى را شامل شوند در انجام مأموريت خود موفقترند. اما يک حزب پرولترى در صورتى شايسته نام خويش است که از لحاظ ايدئولوژيکى متجانس بوده و با وحدت عمل و سازمان بصورتى يکپارچه در آمده باشد. قائل بودن به خودکفايى اتحاديه هاى کارگرى، به دليل اينکه پرولتاريا به "اکثريت" رسيده است، هندوانه زير بغل پرولتاريا گذاشتن و تصوير کردن آن بصورتى جز آنچه که هست يا مى تواند در سايه سرمايه دارى باشد، مى باشد. اين کار يعنى توده هاى کارگر را در غفلت و عقب ماندگى نگاه داشتن و پيشاهنگ پرولتاريا را، با اين احتمال که بتواند از سد مشکلات بگذرد و به درک روشنى از وظايف خود بعنوان يک طبقه در کل، دسترسى پيدا کند، تنها گذاشتن.

١٠- کوشش حزب کمونيست براى تأثيرگذارى بر اتحاديه هاى کارگرى به هيچ وجه استقلال واقعى و عملى - نه اتونومى متافيزيکى- اتحاديه کارگرى را مختل يا تضعيف نمى کند. هر عضو اتحاديه کارگرى داراى حق راى است و مى تواند بر اساس آنچه لازم مى داند راى دهد و کسانى را که شايسته مى داند، انتخاب کند. کمونسيتها نيز همچون ديگران داراى همين حق هستند.

احراز اکثريت در ارگان هاى رهبرى اتحاديه ها بوسيله کمونيستها بر اساس اصول استقلال، به معنى خودگردانى اتحاديه هاى کارگرى انجام مى پذيرد. از سوى ديگر، هيچ اصل اساسنامه اى اتحاديه اى نمى تواند مانع از آن شود که حزب بخواهد دبير فدراسيون کارگرى را به عضويت کميته مرکزى خود انتخاب نمايد، چرا که اين ديگر در قلمرو استقلال حزب قرار دارد.

١١- کمونيستها در اتحاديه هاى کارگرى، جدا از هر سمتى که داشته باشند، پيرو اصول حزب خواهند بود. اين امر نه تنها رعايت اصول اتحاديه کارگرى را نقض نمى کند، بلکه رعايت آن را فرض مى گيرد. به عبارت ديگر، حزب هرگز نحوه عملى را که متضاد با طرز فکر و عقايد اکثريت اعضا اتحاديه کارگرى باشد، بر آنان تحميل نمى کند. در موارد کاملا استثنائى، هنگاميکه حزب گردن نهادن عضوش را به تصميمات ارتجاعى اتحاديه غيرممکن ببيند، به روشنى نتايج چنين گردن نهادنى را، که عزل شدن از سمت اتحاديه، اخراج و غيره است، به اعضا خود گوشزد مى کند.

با مسائل حقوقى که در اين فرمول دخيلند و چون استقلال يک فرمول صرفا حقوقى است، کار با فرمولهاى حقوقى پيش نمى رود. مسئله را بايد در جوهر آن، يعنى در سطح سياست گذارى اتحاديه در نظر گرفت. سياست درست بايد در جهت مخالف سياست غلط باشد.

١٢- خصوصيات مربوط به رهبرى، متد و اشکال فعاليت حزب، مى تواند برحسب اوضاع عمومى کشورى معين با يک مرحله خاص از توسعه، عميقا متفاوت باشد.

در کشورهاى سرمايه دارى، که حزب کمونيست فاقد هرگونه وسايل اعمال فشار است، بديهى است که رهبرى تنها به کمونيستهائى که در صفوف اعضاى ساده اتحاديه هاى کارگرى جا دارند، محدود مى شود. تعداد کمونيستهايى که در اتحاديه هاى کارگرى داراى سمت هاى رهبرى هستند، فقط يکى از نحوه هاى اندازه گيرى نقش حزب در اتحاديه محسوب مى شود. مهمترين معيار عبارت است از درصد اعضاى عادى کمونيست ها نسبت به کل توده هاى متشکل در اتحاديه. اما معيار اصلى، تأثير عمومى حزب بر طبقه کارگر است. اين تأثير را مى توان از طريق تعداد نشريات پخش شده حزب، تعداد شرکت کنندگان در ميتينگهاى هاى حزبى، تعداد راى هاى ريخته شده به صندوق در راى گيريها و از همه مهمتر، از طريق زنان و مردان کارگرى که به فراخوانهاى حزب براى شرکت در مبارزه پاسخ فعال مى دهند، اندازه گرفت.

١٣- آشکار است که هرچه شرايط انقلابى تر شود نفوذ حزب کمونيست بطور کلى، که شامل اتحاديه هاى کارگرى نيز مى گردد، افزايش مى يابد.

اين شرايط امکان ارزيابى واقعى -نه متافيزيکى- از شکل و درجه استقلال اتحاديه هاى کارگرى را برايمان فراهم مى کنند. در دوران "آرامش"، وقتى که ميليتانت ترين اشکال فعاليت اتحاديه کارگرى اعتصابات منفرد اقتصادى اند، نقش مستقيم حزب در فعاليتهاى اتحاديه اى به درجه دوم اهميت تنزل مى يابد. به عنوان يک اصل، حزب در مورد هر اعتصاب منفرد تصميم نمى گيرد. بلکه به مدد اطلاعات سياسى و اقتصادى و با پيشنهاد و مشاوره، به اتحاديه کمک مى کند تا بتواند مناسب بودن اعتصاب را بسنجد. با آژيتاسيون و غيره، به اتحاديه کارگرى کمک مى کند. با وجود همه اينها، خط مقدم در جبهه اعتصاب، متعلق به اتحاديه کارگرى است.

زمانى که کار جنبش به اعتصاب عمومى و يا بالاتر از آن، به مبارزه براى تسخير قدرت سياسى مى کشد، وضعيت بکلى فرق مى کند. در چنين شرايطى، نقش رهبرى حزب مستقيم، آشکار و بلافاصله مى شود. اتحاديه ها -و البته نه آن اتحاديه هايى که به آن سوى سنگر مى پيوندند- به دستگاه سازمان حزبى تبديل مى شوند و حزب نيز با حضور کل طبقه کارگر، با مسئوليت تمام، نقش رهبرى انقلاب را عهده دار مى شود.

در فاصله بين اعتصابات محدود اقتصادى و قيام انقلابى طبقه کارگر، انواع روابط متقابل بين حزب و اتحاديه هاى کارگرى و درجات مختلف رهبرى مستقيم و بلافاصله و غيره، امکان دارند. اما در تمام شرايط، حزب با تکيه بر استقلال واقعى اتحاديه ها، خواستار بدست آوردن رهبرى اتحاديه ها است. که خود، البته بعنوان سازمانهايى مستقل، تسليم بلاشرط حزب نيستند.

١٤- واقعيات نشان مى دهند که از لحاظ سياسى اتحاديه هاى "مستقل" در هيچ جا وجود خارجى نداشته و ندارند. تجربه و تئورى نشان مى دهند که هرگز وجود نخواهند داشت. در ايالات متحده، اتحاديه هاى کارگرى از طريق ساختار خود، مستقيما وابسته به مرکز عمومى صنايع و احزاب بورژوايى هستند. در انگلستان، اتحاديه هاى کارگرى که در گذشته پشتيبان ليبرالها بودند، پايه هاى مادى حزب کارگر را به وجود مى آورند. در آلمان، اتحاديه ها زير پرچم سوسيال دمکراسى حرکت مى کنند. در شوروى، رهبرى آنها با بلشويکهاست. در فرانسه، يکى از اتحاديه ها از سوسياليستها تبعيت مى کند، ديگرى از کمونيستها. در فنلاند، اتحاديه هاى کارگرى همين چندى پيش دستخوش انشعاب شدند. يکى بطرف سوسيال دمکراسى رفت، ديگرى بطرف کمونيسم. همه جا همين طور است.

تئوريسينهاى "جنبش مستقل اتحاديه هاى کارگرى" تابحال بخود زحمت نداده اند فکر کنند که چرا نه تنها شعارهايشان در هيچ جا تحقق نيافته بلکه برعکس، وابستگى اتحاديه هاى کارگرى به رهبرى احزاب همه جا، بدون استثنا هر روز آشکارتر از روز پيش مى شود. چنين وضعيتى کاملا با ويژگى هاى عصر امپرياليسم خوانايى دارد. عصرى که حامل تمام خصوصيات روابط طبقاتى است. حتى در درون طبقه کارگر نيز بر تضاد بين اشرافيت کارگرى و اقشار استثمار شده، تأکيد مى کند.

١٥- انجمن سنديکاليستى (Syndicalist League) کذائى، اصطلاح سنديکاليسم از مد افتاده است. اين انجمن با همه ويژگى هايش نهايتا بعنوان ارگانى که تلاش دارد جنبش اتحاديه اى را تحت رهبرى خود درآورد، ظاهر مى شود. اين انجمن اعضايش را در واقع نه برمنباى اصول اتحاديه کارگرى جذب، بلکه برمبناى گروه بندى سياسى جذب مى کند. اگر برنامه اش را نداشته باشد، پلاتفرمش را دارد که در نشرياتش از آن دفاع مى کند. مقررات داخلى خود در درون جنبش اتحاديه اى را نيز دارد. در کنگره هاى کنفدراسيونها، هوادارانشان درست مثل جناح کمونيستى، بعنوان جناح سياسى عمل مى کنند. اگر در لفاظى گم نشويم، جهت گيرى انجمن سنديکاليستى جان کندن براى خارج کردن هر دو کنفدراسيون از تحت رهبرى کمونيستها و سوسياليستها و در عين حال متحد کردن آنها تحت رهبرى گروه مونات (Monatte) است.

انجمن سنديکاليستى صريحا از در مخالفت با نياز و حق اقليت پيشرو براى مبارزه براى نفوذش بر توده هاى عقب مانده وارد نمى شود. بلکه خودش را زير آنچه که "استقلال" اتحاديه کارگرى مى خواند، مخفى مى کند. از اين نقطه نظر، انجمن سنديکاليستى به حزب سوسياليست که آن هم زير پوشش عبارت "استقلال جنبش اتحاديه اى" رهبريش را اعمال مى کند، نزديک مى شود. برعکس حزب کمونيست صراحتا به طبقه کارگر مى گويد اين برنامه و تاکتيکها و سياست من است که به اتحاديه هاى کارگرى پيشنهاد مى کنم.

پرولتاريا نبايد هرگز چيزى را با چشم بسته بپذيرد. هر سازمان و حزبى را بايد بر اساس عملش بسنجد. کارگران بايد بخصوص نسبت به آن دسته از مدعيان رهبرى که بطور ناشناس و در پوشش و استتار عمل مى کنند و مى کوشند به پرولتاريا بقبولانند که اصلا نيازى به رهبرى ندارد با ترديدى دو سه برابر بنگرند.

١٦- نمى توان حق يک حزب سياسى براى کوشش در تأثير گذاشتن بر اتحاديه هاى کارگرى را انکار کرد. اما اين سوال را بايد در برابرشان گذاشت: اين سازمان با نام چه برنامه و تاکتيک هايى مبارزه مى کند؟ انجمن سنديکاليستى از اين نظر، تعهد لازم را نمى دهد. برنامه و همچنين تاکتيکهايش بيش از حد آشفته اند. ارزيابى هاى سياسى اش حادثه به حادثه اند. با اينکه به انقلاب کارگرى و حتى ديکتاتورى پرولتاريا اذعان مى کند، اما به حزب بى اعتناست و با حق رهبرى کمونيستها مخالف است. که بدون اينها انقلاب کارگرى هميشه با خطر توخالى ماندن روبرو است.

١٧- ايدئولوژى استقلال اتحاديه کارگرى، هيچگونه وجه مشترکى با آرمانها و احساسات پرولتاريا همچون يک طبقه، ندارد. اگر حزب بتواند با رهبرى خود، سياستى درست، روشن و مستحکم در مورد اتحاديه هاى کارگرى پيش ببرد، انديشه شورش عليه رهبرى حزب به ذهن حتى يک کارگر هم خطور نخواهد کرد. تجربه تاريخى بلشويکها اينرا ثابت کرده است.

همين نکته در مورد فرانسه نيز، که در آن کمونيستها ١٢٠٠٠٠٠ رأى در انتخابات بدست آوردند، صادق است. حال آنکه کنفدراسيون عام کارگران متحد (که سازمان مرکزى اتحاديه هاى کارگرى سرخ است) فقط يک چهارم تا يک سوم اين تعداد آرا را بدست آورد. واضح است که شعارى انتزاعى چون استقلال نمى تواند از ميان توده ها برخاسته باشد. بوروکراسى اتحاديه اى چيز ديگرى است. نه تنها در بوروکراسى حزبى براى خود يک رقيب مى بيند، بلکه حتى مى خواهد از کنترل پيشاهنگ پرولتاريا نيز مصون بماند. شعار استقلال، بنابر خواستگاهش، شعاريست بوروکراتيک نه طبقاتى.

١٨- بعد از بت ساختن از "استقلال"، انجمن سنديکاليستى مسئله وحدت اتحاديه کارگرى را نيز به يک بت تبديل مى کند.

لازم به گفتن نيست که حفظ وحدت اتحاديه هاى کارگرى، چه از ديدگاه وظايف روزمره پرولتاريا و چه از ديدگاه مبارزه حزب کمونيست براى گسترش تأثيرش بر توده ها، داراى مزاياى متعددى است. اما واقعيات نشان مى دهند که با نخستين موفقيتهاى جناح انقلابى در اتحاديه ها، اپورتونيستها مسير تفرقه را در پيش گرفته اند. براى آنها روابط صلح آميز با بورژوازى با ارزش تر از وحدت پرولتارياست. اين ماحصل ترديدناپذير تجربيات پس از جنگ است.

براى ما کمونيستها از هر نظرى جالب است به کارگران ثابت کنيم که مسئوليت هر انشعابى در اتحاديه ها تماما بر دوش سوسيال دمکراسى است. اما اين بدان معنى نيست که فرمول توخالى وحدت در نزد ما با اهميت تر از وظائف انقلابى طبقه کارگر است.

١٩- هشت سال از دو پاره شدن اتحاديه کارگرى در فرانسه مى گذرد. در طول اين مدت، دو سازمان برآمده از اين انشعاب خود را بصورتى قطعى به دو حزب سياسى، که با يکديگر دشمنى آشتى ناپذير دارند، وابسته کرده اند. در چنين شرايطى، خيال اينکه مى توانيم جنبش اتحاديه کارگرى را صرفا با موعظه متحد کنيم، جز توهم چيز ديگرى نيست. اعلام اينکه بدون وحدت دو سازمان اتحاديه کارگرى نه تنها انقلاب کارگرى که حتى دست زدن به مبارزه طبقاتى جدى نيز غيرممکن است، صرفا به معناى آن است که بگوييم آينده انقلاب در گرو محفل فاسد اتحاديه رفرميست قرار دارد.

در واقع آينده انقلاب نه در گرو وحدت دو تشکيلات اتحاديه کارگرى، که موکول به وحدت اکثريت طبقه کارگر حول شعارهاى انقلابى و روشهاى مبارزه انقلابى است. وحدت طبقه کارگر در حال حاضر تنها با مبارزه عليه سازشکاران طبقاتى (ائتلاف طلبان)، که نه تنها در احزاب سياسى بلکه در اتحاديه هاى کارگرى نيز يافت مى شوند، ميسر است.

٢٠- راه واقعى در وحدت انقلابى طبقه کارگر در رشد، تصحيح، گسترش و تقويت ث ژ ت يو انقلابى و در تضعيف ث ژ ت رفرميست قرار دارد.

اين نکته را نه تنها نبايد ناديده گرفت که اتفاقا بايد آن را بسيار محتمل هم دانست که در دوره انقلاب، پرولتارياى فرانسه ناچار خواهد بود با دو کنفدراسيون در مبارزه شرکت کند؛ در حاليکه در پشت يکى توده ها را مى توان ديد، در پس آن ديگرى اشرافيت کارگرى و بوروکراسى قرار خواهد گرفت.

٢١- اپوزيسيون جديد در اتحاديه کارگرى علاقمند ورود در مسيرى که به سنديکاليسم منتهى مى شود، نيست. در عين حال از حزب نيز دورى مى کند و اين دورى نه از يک رهبرى خاص، که از حزب بطور کلى است. اين عملا بدان معنى است که اين نوع جبهه گيرى ها از نظر ايدئولوژيکى خود را مسلما خلع سلاح کرده و به مواضع تريديونيونيسم و اتحاديه صنفى باز مى گردد.

٢٢- اپوزيسيون در اتحاديه کارگرى بسيار متنوع است. اما مى توان در آن ويژگى هاى مشترکى را جست که نه تنها آن را به "اپوزيسيون کمونيست چپ" نزديک نمى سازد بلکه موجب مى شود که از آن دور شده و در تضاد با آن قرار گيرد.

در واقع، اپوزيسيون اتحاديه کارگرى عليه اعمال لاقيدى و روشهاى غلط رهبرى کمونيستى مبارزه نمى کند، بلکه اصولا مخالف تأثير کمونيسم بر طبقه کارگر است.

اپوزيسيون اتحاديه کارگرى عليه ارزيابى چپ افراطى از شرايط معين و ظرف آهنگ گسترش آنها نمى جنگد، بلکه با نگرش انقلابى در کليت آن سر جنگ دارد.

اپوزيسيون اتحاديه کارگرى با روشهاى مضحک موسوم به ضد نظاميگرى مبارزه نمى کند، بلکه نوعى جهت گيرى پاسيفيستى را پيشنهاد مى کند. به عبارت ديگر، اپوزيسيون اتحاديه کارگرى آشکارا با روحيه رفرميستى رشد مى کند.

٢٣- عليرغم آنچه در آلمان، چکسلواکى، و ساير کشورها رخ داده، فرض اينکه در اردوگاه انقلابى فرانسه نوعى گروه بندى دست راستى پيش نيامده، اشتباه فاحشى است. نکته مهم آن است که اپوزيسيون راست، همساز با سنتهاى جنبش کارگرى فرانسه، و با ترک سياست انقلابى کمونيسم، صاحب ويژگيهاى اتحاديه کارگرى شده و از اين طريق چهره سياسى خود را پنهان مى کند. اکثريت اپوزيسيون اتحاديه کارگرى نهايتا، چيزى جز تجلى انديشه دست راستى هايى است چون براندلر (Brandler) در آلمان و پيروان اتحاديه کارگرى در چک که پس از انشعاب آشکارا موضع رفرميستى بخود گرفته اند و نظاير آنها.

٢٤- کسى ممکن است اعتراض کند که نکات بالا در صورتى درست خواهند بود که حزب کمونيست داراى سياست درستى باشد. اما اين اعتراض بى پايه است. مسئله رابطه بين حزب، که پرولتاريا را آنگونه که بايد باشد نمايندگى مى کند، با اتحاديه کارگرى، که پرولتاريا را آنگونه که هست نمايندگى مى کند، اساسى ترين مسئله مارکسيسم انقلابى محسوب مى شود. اگر صرفا بدان جهت که حزب کمونيست تحت تأثير دلايل عينى و ذهنى مختلفى، که ما بارها بدان پرداخته ايم، اکنون در مورد اتحاديه کارگرى، همچون در زمينه هاى ديگر، سياست غلطى را در پيش گرفته است، تنها پاسخ اصولى ممکن به اين سوال را رد کنيم، خودکشى محض خواهد بود. يک سياست درست بايد در برابر سياست غلط قرار داده شود. در همين راستا است که اکنون "اپوزيسيون چپ" به صورت يک جناح درآمده است. اگر تصور شود که حزب کمونيست فرانسه در کليت خود در وضعيتى اصلاح ناپذير و نوميد کننده قرار دارد -که ما مطلقا چنين فکر نمى کنيم- آنگاه حزب ديگرى بايد در برابر آن قد علم کند. اما چنين امرى بهرحال مسئله رابطه حزب با طبقه کارگر را سر سوزنى تغيير نمى دهد.

"اپوزيسيون چپ" اعتقاد دارد که تأثير بر جنبش اتحاديه کارگرى، کمک به آن در جهت يافتن راه حل درست عمل، و تلقين شعارهاى صحيح به آن، ممکن نيست مگر از طريق حزب کمونيست (و يا جناحى در حال حاضر) که، علاوه بر ديگر ويژگيهايش، آزمايشگاه مرکزى ايدئولوژيک طبقه کارگر نيز بشمار مى آيد.

٢٥- به درستى درک شده است که وظيفه حزب کمونيست تنها تأثير گذاشتن بر اتحاديه کارگرى -آنگونه که هست- نمى باشد. بلکه از طريق اتحاديه کارگرى جلب حمايت اکثريت طبقه کارگر است. اين تنها زمانى ممکن است که روشهاى اتخاذ شده از جانب حزب در رابطه با اتحاديه کارگرى، با ماهيت و وظايف اتحاديه همخوانى داشته باشد. درستى مبارزه براى تأثير حزب بر اتحاديه کارگرى را توفيق يا عدم توفيق اين مبارزه تعيين مى کند. و اينکه آيا از اين طريق اتحاديه موفق به افزايش اعضا خود شده و در برقرارى تماس با توده هاى وسيع توفيق يافته يا نه، از شاخص هاى اصلى کار بشمار مى روند. اما اگر تأثير حزب بر اتحاديه هاى کارگرى به قيمت ضعيف شدن و يا تکه تکه شدن آنها تمام شود، و يا براى رسيدن به اهداف کوتاه مدت حزب، اتحاديه ها بصورت نيروهاى کمکى حزب درآمده و از تبديل شدن به سازمانهايى توده اى باز مانند، آنگاه رابطه بين حزب و طبقه رابطه اى غلط است. بحث درباره موجبات چنين وضعيتى در حوصله اين نوشته نيست. در اين باره بيش از يکبار سخن گفته ايم و هر روز نيز تکرار مى کنيم. تغييرپذيرى سياست رسمى حزب کمونيست خود نشانه وجود تمايلات ماجراجويانه به قصد تسلط بر طبقه کارگر در کوتاه ترين زمان ممکن و از طريق نمايشات، ابداعات، آژيتاسيون مصنوعى و نظاير آن است.

راه برون رفت از اين وضعيت آن نيست که اتحاديه کارگرى در تقابل با حزب (و يا جناح آن) قرار بگيرد. راه حل را بايد در مبارزه اى آشتى ناپذير براى تغيير سياست حزب و سياست اتحاديه در کليت آن جستجو کرد.

٢٦- اپوزيسيون چپ بايد مسايل اتحاديه کارگرى را در رابطه قاطع با مسايل مربوط به مبارزه سياسى پرولتاريا قرار دهد. بايد تحليلى مشخص از مرحله فعلى گسترش جنبش کارگرى فرانسه داشته باشد. بايد يک ارزيابى کمى و کيفى جامعى از جنبش اعتصابى و درونماى آن در رابطه با دورنماى توسعه اقتصادى فرانسه داشته باشد. واضح است که اين ارزيابى بايد اعتقاد به امکان تثبيت سرمايه دارى و صلح طلبى آن در دهه هاى آينده را تماما کنار بگذارد. مبناى اين ارزيابى نگريستن به عصر حاضر بعنوان عصر انقلابى است که خود از اين واقعيت سرچشمه مى گيرد که اکنون زمان آمادگى پيشاهنگ پرولتاريا براى رويارويى با چرخشهاى شديدى است که نه تنها محتمل بلکه گريزناپذير بشمار مى آيند. در برابر قشقرق بپا کردن باصطلاح انقلابى بوروکراتيک سانتريست، و نيز در مقابل آن جنون سياسى که شرايط را در محاسبات خود دخالت نمى دهد و امروز را با ديروز و فردا قاطى مى کند، بايد موضعى قاطع تر و ريشه دارتر داشت. در برابر عناصر راست که انتقاد خودشان را مى کنند و خود را در پس آن پنهان مى دارند تا تمايلات خويش را به مارکسيسم انقلابى تزريق کنند، بايد موضعى قاطع تر و مصمم تر داشت.

٢٧- تعريفى تازه از حد و مرزها؟ مباحث تازه؟ جدائى هاى تازه؟ اين ماتم انسانهاى نيکخواه اما خسته اى است که مى خواهند "اپوزيسيون" را به استراحتگاهى بى دغدغه بکشانند که در آن مى توان فارغ از هر وظيفه اى استراحت کرد بدون اينکه نام انقلابيون "چپ" مخدوش شود. خير! ما به اين خسته ها مى گوييم: مطمئنا ما راه مشترکى را نمى رويم. حقيقت هرگز تابحال مجموعه اشتباهات کوچک نبوده است. يک سازمان انقلابى هرگز تابحال از گروه هاى محافظه کار کوچک تشکيل نشده است که تمام هم و غم شان اين است تا خود را از گروه ديگر متمايز کند. در جنبش طبقه کارگر دورانهايى هستند که گرايش انقلابى به يک اقليت کوچک کاهش مى يابد. اما اقتضاى اين دورانها بند و بست گروه هاى کوچک براى پوشاندن گناهانشان نيست. بلکه، چنين دورانهايى نيازمند مبارزه اى دو چندان آشتى ناپذير براى آينده اى درست از يکسو، و تربيت کادرها با روحيه راستين مارکسيستى، از سوى ديگر، هستند. پيروزى تنها از اين راه محتمل است.

٢٨- تا آنجا که به نويسنده مطلب حاضر برمى گردد، بايد اقرار کنم که به هنگام طرد شدن از اتحاد شوروى، تصورم از "گروه مونات" بيش از حد خوشبينانه و در نتيجه غلط بوده است. سالها از امکان تعقيب فعاليتهاى اين گروه محروم بودم. در قضاوتم به خاطرات گذشته ام مراجعه کردم. نه تنها انحرافاتشان خود را بطرز عميق بلکه بصورتى حادتر از آنچه قابل تصور بود، نشان دادند. حوادث اخير در اين نکته جاى شبه باقى نگذاشت که بدون يک مرزبندى روشن و دقيق ايدئولوژيکى با خط سنديکاليسم، کار اپوزيسيون کمونيست در فرانسه به جايى نخواهد رسيد. تزهايى که ارائه شد واجدين نخستين قدمها در راه اينگونه مرزبندى است که سرآغاز مبارزه با وراجى انقلابى و ماهيتا اپورتونيستى کاشين (Cachin)، مون موسو (Monmousseau) و شرکا محسوب مى شود.