نق زدنهای تحقیر آمیز کورش مدرسی به جان کارگران

حسن صالحی

کورش مدرسی در تاریخ ۲۸ اکتبر ۲۰۰۵ در یک برنامه تلویزیونی به نام "اعتراض کارگر" چنان به کارگران تشر زد که این برنامه را عملا به "اعتراض به کارگر" تبدیل کرد. وی گفت که کارگران نفت و مراکز کلیدی مثل آب و برق باید خجالت بکشند که به میدان مبارزه نمی آیند و کار جمهوری اسلامی را یکسره نمی کنند. او کارگران این مراکز را به فرصت طلبی محکوم کرد و گفت که جامعه ایران را دارد آب می برد و اینها فقط کلاه خود را چسبیده اند. او همچنین کارگران کارخانجات و مراکز کوچک را فرا خواند که بجای اعتراض در مقابل دوایر دولتی و مجلس و غیره بهتر است که در مقابل مرکز مهم کارگری مثل پالایشگاهها تجمع کنند و در عوض از کارگران این مراکز بخواهند که کاری کنند! ( برای دیدن این مصاحبه تلویزیونی به سایت کورش مدرسی رجوع کنید. عنوان این مصاحبه "در باره جنبش کارگری٬ مبارزات اقتصادی و سیاسی آنها٬ سندیکالیسم٬ موقعیت کنونی و چشم اندازها" است)

کورش مدرسی که حتی با حیرت و تعجب مصاحبه کننده روبرو بود مدعی شد که حرفهای ایشان البته چندان متعارف نیست. تو گویی غیر متعارف حرف زدن و حمله کردن به کارگران حرفهای پوچ ایشان را بیشتر موجه می سازد. راستش مشکل کورش مدرسی فقط لحن گفتار وی نیست. حتی مسئله فقط بر سر بیگانگی وی با ملزومات مبارزه کارگری و محضورات کارگران در صحنه مبارزه و مکانیسم های مبارزه طبقه کارگر نیست. اشکال اساسی تر این است که وی مثل همه چپ های غیر کارگری دردش درد سازمان دادن انقلاب کارگری و رفع موانع بر سر راه آن نیست. اگر کسی از این زاویه حرکت کند طبعا به این سئوال که چرا کارگران در ابعادی وسیع به جدال اصلی سیاسی در جامعه وارد نشده اند پاسخ دیگری می دهد همانطور که منصور حکمت در کنگره سوم حزب داد. همانطور که حمید تقوایی در بحث های خود پیرامون ابراز وجود احتماعی رهبران کارگری بر آن انگشت گذاشت و به نتایج دیگری رسید که از قضا با اسقبال جامعه هم روبرو گردید. استراتژی کورش مدرسی نه سازماندهی همه جانبه انقلاب کارگری بلکه نق زدن به جان کارگران تا تشکیل یک دولت ائتلافی غیر سوسیالیستی است. واضح است که در این استراتژی چگونگی رشد جنبش کارگری٬ پیشرویهای عملی طبقه کارگر در عرصه های گوناگون و اتحاد بخشهای مختلف کارگران چندان موضوعیت ندارد. ایشان که در قبولاندن تلقیات راست روانه خود به کارگران کمونیست عاجز مانده است٬ عصبانی می شود و به ناگهان کارگران مراکز مهم و کلیدی را فرصت طلبانی می خواند که باید خجالتشان داد!! اگر کسی باید خجالت بکشد نه کارگران بلکه فرد متکبری چون کورش مدرسی است که به خود اجازه می دهد چنین لاطائلاتی را به اسم منصور حکمت و کمونیسم بر زبان بیاورد.

اینجا من می خواهم هم بعنوان جوابی به کورش مدرسی و هم به این عنوان که حرفهای ایشان چقدر به منصور حکمت بی ربط است توجه عموم را به مبحث منصور حکمت در کنگره سوم حزب تحت عنوان مبارزه سیاسی و اقتصادی طبقه کارگر جلب کنم.


مبارزه سياسى و اقتصادى طبقه کارگر

سخنرانى منصور حکمت در کنگره سوم حزب (مهر ١٣٧٩ - اکتبر ٢٠٠٠(

در رابطه با اين بحث ميخواستم به چند نکته تاکيد کنم. در شرايطى که آنتن بشقابى سياسى است، صيغه سياسى است، مسابقه فوتبال سياسى است، مبارزه بر سر دستمزد اقتصادى نميماند. و در جامعه ايران که اين بى ثباتى هست و جمهورى اسلامى با اين معضلى که دارد هر اعتصاب کارگرى نهايتا اعتصابى است در رابطه با حکومت و براى همين است که فورى سپاه سراغ اعتصاب ميرود. اتحاديه کارفرمايان با آن اعتصاب روبرو نميشود، سپاه پاسداران با آن روبرو ميشود، کميته ها ميروند و ميکشند، ميزنند، شليک ميکنند در مبارزه اى که براى حقوق معوقه است.

در ايران امروز مبارزه طبقه کارگر، بنا به ماهيت شرايط، سياسى است. بطور کلى مبارزه اقتصادى طبقه کارگر در جامعه کاپيتاليستى تقابل سياسى در جامعه را نشان ميدهد. ولى اينجا بمعنى اخص کلمه اين مبارزه به سرنوشت اين حکومت مربوط ميشود. اگر با يک جنبش اعتصابى سراسرى روبرو بشوند، ميافتند، مساله بهمين سادگى است، حتى اگر طرف فقط دستمزدش را بخواهد، و لازم نيست الزاما بگويد "آزادى انديشه با ريش و پشم نميشه"، يا چيز ديگرى، تا سياسى شده باشد. همينکه بگويد من دستمزدم را ميخواهم و سر کار نميروم، کافيست که جمهورى اسلامى به لبه پرتگاه سقوط نزديک شود. در نتيجه ما نبايد زياد نگران اين باشيم که چرا مثلا کارگران در مبارزه عليه سلطنت شعار آزادى وکلاى زندانى را ندادند. ما از نظر استراتژى حرکت جنبشمان نبايد نگران اين باشيم. ميشود گفت که اگر ميگفتند نشان دهنده رشد آگاهى سياسى و توجه کارگر به صحنه سياسى است، در اين شکى نيست. ولى من و شمائى که نشسته ايم روند اوضاع را بررسى ميکنيم، اعتصاب صنعت نفت اگر سر اضافه کارى باشد، سر حقوق و سر دستمزد باشد و صنعت نفت را بخواباند، از نظر استراتژى حرکت جنبش عليه جمهورى اسلامى عملا يک تاثير را دارد. اينکه اصرار کنيم که کارگران حتما شعارهاى سياسى بدهند و در رابطه با خاتمى اظهار نظر کنند، اين بنظر من در رابطه با جنبش کارگرى يک درجه اى تحميل ذهنيت يک فعال سياسى به يک جنبش واقعى است. جنبش زنان هم نميايد بگويد خاتمى يا خامنه اى برود يا نرود، ميگويد حجاب اجبارى را لغو کنيد، و همين يک جمله جمهورى اسلامى را نابود ميکند. در نتيجه بنظر من تلاش بيش از حد براى سياسى کردن طبقه کارگر، يعنى تلاش نمايشى براى سياسى کردن طبقه کارگر، نبايد کرد. کارگر وقتى خودش به اين مرحله برسد که قدرت را در دسترس ببيند و فکر کند ميشود رفت، همه اين بحثهاى اقتصادى اش را کنار ميگذارد و ميگويد حکومت بدست ما، يا همه حکومت به شوراها، يا زنده باد حزب کمونيست کارگرى يا جنبش کمونيستى کارگرى. ولى الان که داريم نگاه ميکنيم به دانشجوها، تحکيم وحدت در خرم آباد جلسه دارد، مثل اين است که صنعت نفت هم اعتصاب خودش را بکند.

راجع به قدرت کارگر در ذهنيت يک کمونيست، طبقه کارگر پديده عظيمى است، فکر ميکنيم قويست، فکر ميکنيم که ميتواند همه چيز را تغيير بدهد. و واقعيتش هم اينست که در يک چهارچوب عمومى تاريخى اينطور است. ولى معنى اش اين نيست که هر کارگرى توى خانه احساس قدرت ميکند، چون کارگر است فکر ميکند دولت ازش ميترسد، يا فکر ميکند چون ما کارگريم جلو ما عقب خواهند نشست. بيشترين خشونت را عليه طبقه کارگر ميکنند، بيشترين شليک را به او ميکنند. اتفاقا برعکس است. دانشجو، روشنفکر، اتحاديه پزشکان، يا اتحاديه فارغ التحصيلان است که ميگويد من را نميتوانند کارى بکنند. چون ميگويد اگر من را بگيرند، در خارج کشور جنبش دوم خرداد به همه وکلاى جهان خبر ميدهند. موقعى که يک رهبر تحکيم وحدت را ميگيرند بى بى سى ميگويد، اما در آن فاصله معلوم نيست چند تا رهبر اعتصابى اعتراضى کارگرى را گرفتند، بردند، زدند، آوردند تحويل دادند، اسمش را کسى نميداند. در نتيجه اينطور فکر نکنيد که کارگر بنا به تعريف، خودش هم احساس قدرت ميکند. چون در روند تاريخى ناجى جامعه است، چون در روند تاريخى قدرت جنبش آزاديخواهى را نمايندگى ميکند، هر کارگرى توى خانه خودش هم احساس قدرت ميکند و به کارگر نميتوانند دست بزنند. اينطور نيست. برعکس است. در جامعه کاپيتاليستى به بچه هاى بورژوا نميتوانند دست بزنند، خيلى نميتوانند با صاحبان کارخانه ها خشونت بکنند، مجبورند برسميت شان بشناسند و با آنها کنار بيايند. ولى کارگر را ميزنند. آنچه که ما به آن قدرت طبقه کارگر ميگوئيم بايد بمعنى بالفعلش از درون پتانسيل موجود بوجود بيايد. و اينجاست که بنظر من چند تا فاکتور مهم است:

يکى اينکه جنبش مراحل واقعى خودش را براى قدرتمند شدن طى بکند. کارگر را به تظاهرات کشيدن اشتباه است. چرا ميخواهى ببريش تظاهرات؟ کارگر قدرتش در تظاهرات نيست، جنبش دانشجوئى قدرتش در تظاهرات است. کارگر، لزوما، قدرتش در تظاهرات نيست، يک فازى از مبارزه کارگرى ممکن است تظاهرات باشد. ولى جنبش کارگرى قدرتش در اهرمهاى توليد است که در دست خودش دارد که بتواند بطور ادامه کار روى آنها تاثير بگذارد. قدرت کارگر در موقعيتش در اقتصاد است. در نتيجه اگر کارگر هم ضربه اقتصادى به بورژوازى ميزند، فکر نکنيد که اين شکل بدوى ترى است نسبت به دانشجوئى که جلو دانشگاه ميايد يا روشنفکر و جوانى که ميايد جلوى دانشگاه يا همان کارگر در قامت شهروند ميايد لاستيک آتش ميزند، که کارگر را بايد هرچه زودتر سوق بديم که بياد جلو و لاستيک آتش بزند. وظيفه طبقه کارگر ايران اين نيست که فورا بيايد خيابان لاستيک آتش بزند. واضح است که وظيفه اش اينست که ضامن جنبشى باشد که عليه جمهورى اسلامى است. کارگران صنعت نفت هم زمان شاه هيچکدامشان، بعنوان کارگران صنعت نفت، کارگران پتروشيمى، کارگران فولاد به خيابان نيامدند لاستيک آتش بزنند. آنها کارخانه را گرفتند و گفتند به آفريقاى جنوبى نفت نميدهيم، به ارتش نفت نميدهيم و فقط نفت را به مصارف مردمى ميرسانيم و نشان دادند پشتوانه حرکت توده اى در خيابان هم هستند.

فقر و ناامنى کارگر را محافظه کار ميکند. کارگران در زمان شاه ميتوانستند اعتصاب بکنند براى اينکه نسبتا وضع اقتصادى و رفاهيشان خوب بود. يعنى اينکه ميتوانست بگويد من ميتوانم دو ماه اين جيب و آن جيب بکنم و يک کارى بکنم که اعتصابم را ادامه بدهم. اما الان انتظار يک اعتصاب سه هفته اى از کارگرى که حقوق همين امروزش را هم ندارد اشتباه است و اين بشدت کارگران را محافظه کار ميکند. در نتيجه وظيفه جنبش کمونيستى اينست که نسبت به اين پديده استراتژى روشنى داشته باشد. چطورى جنبش کارگرى فعلى ميتواند از اين موقعيت دربيايد و برود به يک جائى که معترض است، اعتصابى است، و دخالت ميکند؟ کليد اين مساله بنظر من يکيش جنبش مجمع عمومى است.

ببينيد، اتفاقا کارگر بطور تکى بشدت منزوى و ضعيف است. قدرت کارگر در تجمعش است، در تصميم جمعى اش است، در خاصيت طبقاتى اش است. قدرت عضو کانون نويسندگان به جمعى اش نيست، به قلمش است. قدرت دانشگاه لزوما به تصميم جمعى اش نيست. ولى قدرت طبقه کارگر در تجمع و اتحادش است و مجمع عمومى آن ظرفيست که بدون اينکه ساختنش پيچيدگى عجيبى بخواهد، بدون اينکه لازم باشد دکتراى سازماندهى کارگرى بگيرى، ميتوانى همه را در صحن کارخانه جمع کنى و بگى اين مجمع عمومى کارخانه است و هر چه کارگران بگويند حرف آخر ماست. کسى را هم نميتوانى تکى گير بيارى تهديد کنى، اينها همه با هم تصميم گرفتند. کى را ميخواهى بزنى؟ کى را ميخواهى بگيرى؟ کارفرما بايد بيايد توضيح بدهد، سپاه بايد از اينجا بيرون برود، ما اينجا تصميم گرفتيم، همه کارگران بودند و تصميم گرفتند. قدرت معجزه آساى مجمع عمومى که در همه جنبش کارگرى جهان نقش دارد و پايه جنبش شورائيست، اينست که کارگران منفردى را که تک تک در يک موقعيت مقهور نسبت به سرمايه دار و کارفرما قرار دارند، مياورد يک جائى که قدرتشان را لمس ميکنند، قدرت خودشان را نشانشان ميدهد. در نتيجه جنبش مجمع عمومى کليدى است. اما فرق هست بين جنبش مجمع عمومى با مجمع عمومى، که مثلا ما مزد ميخواهيم پس مجمع عمومى تشکيل ميدهيم. از جنبش مجمع عمومى منظور يک چيز ديگر است. اينکه يک عده راه ميافتند با اين هدف که مجمع عمومى سر هر چيز تشکيل بشود و ارتباط پيدا کند. جنبش مجمع عمومى چيزيست مثل جنبش کميته هاى کارخانه. اگر الان هيچى راجع به خواست هاى جنبش کميته هاى کارخانه در اوائل انقلاب بلشويکى ندانيم، ولى ميدانيم که همه جا سبز شدند و همه جا در کار دولت فضولى ميکردند و همه جا کنترل را بدست گرفتند. جنبش مجمع عمومى مستقل از خواست مورد بحثى را ما اينجا در موردش صحبت ميکنيم. خود مجمع عمومى بمثابه يک هدف. يک عده کارگر آگاه کمونيست جمع شوند و تصميم بگيرند هر که در شهر خودش و واحد خودش، اگر شلوغ شد فورا مجمع عمومى تشکيل دهند و تثبيت اين در ذهن کارگر که مجمع عمومى را تا خبرى شد بايد تشکيل داد و اين مجمع عمومى است که ميتواند قطعنامه بدهد، ميتواند نماينده انتخاب کند، ميتواند براى مذاکره آدم بفرستد، و ميتواند تصميم بگيرد اعتصاب بکند يا نه. بجاى اينکه کميته هاى کوچک سه چهار نفره باشد، جمعهائى که دولت ميتواند شناسائى کند و بزند، مقهور کند، و به سازش بکشاند. در نتيجه جنبش مجمع عمومى يک رکن اساسى کار ماست.

يک صحبت کوتاهى هم بکنم راجع به کارگر و مساله جنبش هاى ديگرى که الان شلوغ ميکنند. بنظر من اگر کارگر کمونيست باشد و اگر عليه جمهورى اسلامى باشد، الان بشدت از جدال دانشجوها با دولت خوشحال است، بشدت از کتک کارى دگرانديشان با انصار حزب الله در خيابان خوشحال است. کارگر بودن بمعنى پشت کردن و بايکوت کردن بقيه جامعه نيست. اين تصور جريانات کارگر کارگريستى است که هميشه نگاه کنى ميبينى يک روشنفکر مائويست يک خرده آنطرفتر دارد هدايتش ميکند. خلقى ترين، ملى ترين و ناسيوناليست ترين جريانات سياسى، طرفدار جنبش هاى کارگريستى در کارخانه هستنند که فقط در کارخانه بماند، به کسى هم کارى نداشته باشد و بشود شاخه کارگرى حکومت مصدقى ايشان! اينست قضيه. کارگر بايد بخواهد روى اقشار ديگر تاثير بگذارد، بخواهد جلو بروند، به جلو سوقشان بدهد، از تحرکشان استقبال کند، و بخودش مربوط بداند. در نتيجه اين کارگر گرائى نيست که کارگر بخودش بگويد تو بايد بيائى به صحنه و تا تو نيامدى به صحنه اين جنبشها بدرد نميخورد، توجه نکن و تو دنبال کار خودت باش، دنبال مزد خودت باش، چيزى که يک عده به اسم کارگر گرائى الان دارند ميگويند. اين چرا کارگر را ميفرستد دنبال مزدش؟ براى اينکه به يک عده ديگرى بگويد شما در کانون نويسندگان و در جبهه دوم خرداد تکه سياسى مساله را جلو ببريد. کسى که ميگويد من کارگرم و تکه سياسى مساله را خودم ميخواهم جلو ببرم طبعا نميتواند تمايلى به بى تفاوتى کارگر نسبت به شلوغى هاى خرم آباد و وقايع جدى ديگر و غيره داشته باشد، در نتيجه ايجاد حساسيت در کارگر نسبت به اينها است و مقابله با جريانات اکونوميستى که (اکونوميست هم حتى لغت درخشانى است بنظر من) مقابله با جريانات ناسيوناليست و ليبرالى که ميخواهند کارگر کارگر باشد، همانطور که ميخواهند براى مثال زن فقط زن باشد و در سياست شرکت نکند، يا براى مثال ميخواهند دانشجو دانشجو باشد، ميخواهند کارگر هم فقط کارگر باشد و دخالت در سياست نکند، مقابله با اين افراد وظيفه حزب کمونيست کارگرى است.

يک نکته ديگر، ببينيد ما ميگوئيم حزبى هستيم که ميخوايم بطور بالفعل حزب طبقه کارگر باشيم، ولى معنيش اين نيست که ما صبر ميکنيم تا کارگران يک روزى به خيابان بيايند و بما بگويند چکار کنيم. ديروز گفتم، حکومت مرتجع اقليت عقب مانده را با يکنفر هم اگر بشود بايد انداخت. حزب کمونيست کارگرى هر وقت به نيروى خودش، نميدانم چندتاش کارگر است و چندتاش خواننده اپرا است يا هر چى، هر وقت به نيروى خودش بتواند جمهورى اسلامى را ساقط کند، ساقط ميکند. معناى اينرا بعد از ضربه اى که ممکن است به همت احزابى مثل ما به جمهورى اسلامى وارد بشود بايد به کارگران گفت. تصرف تهران ممکن است بدون شرکت کارخانه ها انجام شود، بالاخره با نيروى ارتش کارگرى هم انجام شود، احزابى سازمانش داده اند، فرداى آن تصرف، فرداى گرفتن آن قدرت، هر ناظرى ميتواند ببيند کارگر تو آن جامعه چه جايگاهى در رابطه با قدرت دارد و چقدر قدرت به کارگر مربوط است و چقدر کارگر مدافع حکومت است، و چقدر حکومت پايه اش روى در ميدان ماندن کارگر است. اين تصور که کمونيستها نميتوانند بروند براى قدرت تا وقتى کارگران قبلا سياسى شده باشند و تا جامعه را با شعار مرگ بر جمهورى اسلامى فلج کرده باشند، اشتباه است، اين نه فقط اشتباه است، کلاهبردارى است. يک کلاهبردارى قديمى مليون است، اين کلاهبردارى قديمى ليبرالهاست که هميشه خواستند کمونيست را دنبال نخود سياه بفرستند و هفتاد هشتاد سال هم موفق شدند. اين حزب کمونيست کارگرى اگر نماينده چيزى باشد نماينده اينست که کمونيستهائى هستند که کلاه سرشان نميرود، يا نميخواهند بگذارند کلاه سرشان برود. در نتيجه با همه توجهى که به جنبش طبقه و قدرت سياسى ميکنيم، بخش واقعى از جنبش طبقه کارگر جنبش کمونيستى است. و اينکه اين جنبش چه ميکند تاثير دارد بر اينکه طبقه بطور عموم چه ميکند تاثير دارد و حزب کمونيست کارگرى بايد در اين يکسال آينده که همه چيز داره تعيين ميشود استراتژى خودش را براى قدرت داشته باشد و واضح است که هيچ حکومتى را نميشود باسم کمونيست گرفت و نگه داشت بدون اينکه کارگران آمده باشند و اين حکومت را مال خودشان کرده باشند.

(کف زدن ممتد حضار)