انترناسیونال ۱۹۷
محمد آسنگران
asangaran@aol.com

پيشرفتهاي بزرگ و انسانهاي کوچک
نگاهي به تشکل يابي جنبش کارگري و سياستهاي انحلال طلبانه منشعبين

کسي که از پيشروي جنبش کارگري به وجد نمي آيد، کسي که از شعار "سوسياليسم به پا خيز براي رفع تبعيض" ناراحت ميشود و آنرا انکار ميکند، کسي که دوست دارد قدرت جنبش و يا گرايش راست را مرتب به رخ جامعه بکشد و چپ را ضعيف قلمداد کند، کسي که کارگران را سکتاريست و سازمان خود را به جاي طبقه ميگذارد، کسي که تشکلهاي کارگري را مانع پيشروي خود ميداند و شعار انحلال آنها را ميدهد، کسي که پرچم انحلال تشکلهاي کارگري را فخر و درايت خود قلمداد ميکند، کسي که تمام فلسفه وجوديش اين شده است به جامعه ايست بدهد و بگويد از خانه بيرون نياييد وقتش نيست، کسي که دفتر نکنيد ها و چه نبايد کردها را داير کرده است و.... معلوم نيست چرا اسم خودش را چپ و کمونيست گذاشته است.

موارد بالا و دهها مورد ديگر از اين سياستهاي مشعشع دستورالعمل حزب منشعبين است. حزبی که به عنوان "حکمتیست" آویزان شده است. من تلاش ميکنم دراين نوشته به آخرين شاهکار اينها در مورد شعار انحلال تشکلهاي موجود کارگران در ايران بپردازم. شايد اين موضوع عجيب و باور نکردني به نظر برسد اما واقعيت دارد. بعد از اول مه امسال مقالاتي از رحمان حسين زاده و اسد گلچيني در نقد "سکتاريسم طبقه کارگر" و در جهت نفي تشکلهاي کارگري منتشر شده است. اما آخرين نمونه آن به قلم مظفر محمدي که رسمأ و علنأ شعار انحلال تشکلهاي کارگري را سر داده است، برنده اين مسابقه شده است. او صريح و روشن نوشته است که تشکلهاي موجود توهمي بيش نيستند و نتيجه سکتاريسم کارگران است و بدرد نميخورد و کارگر بايد "کار ديگري بکند" و.... به اين آخرين "شاهکار" ميپردازيم. مظفر محمدي قدم اول در نقد و نفي اتحاديه سراسري کارگران اخراجي و بيکار و بعد در نفي تشکلهاي موجود کارگري در ايران چنين ميگويد:

".... كارگر كه از كارخانه اخراج شد این پروسه تمام است و كارگر اخراج شده به لشكر بیكاران میپیوندد. در نتیجه اتحادیه یا هر تشكلی به نام كارگران اخراجی از تاریخ اتمام پروسه اخراج به بعد دیگر معنی ندارد."
"اتحادیه كارگران بیكار هم در شرایط اوضاع ایران و سیال بودن این لشكر بیكاران چنانچه كه قبلا هم گفتم اگر غیر ممكن نباشد بسیار پیچیده، دشوار و غیر قابل دسترس است".
جمع كردن این لشكر پراكنده و سیال بیكاران زیر یك سقف و تحت عنوان اتحادیه كارگران بیكار، توهم است."

"این تلاشها و كمیته و نهادها علیرغم نیت تشكیل دهندگانش تا كنون كم تاثیر بوده و به نتیجه نمیرسند... كمیته های پیگیری، هماهنگی، جمعهای بی نام و نشان از قبیل جمعی از كارگران ایران خودرو، حتی تلاش برای ایجاد مركزیت برای اینها و ... از این جمله اند."
" حتی اگر اعضایی از این كمیته ها نمایندگی گوشه ای از كارگران محل كار خود را داشته باشد، اما بدلیل كوچك بودن عرصه و محل كار نتوانسته و نمیتوانند به وزنه ای تبدیل شده و فشاری بگذارد. در نتیجه این كمیته ها و یا جمعها در حاشیه مراكز بزرگ كارگری، به نایب و مشاورین و موعظه گران كارگران و ایجاد تشكلهای كارگری تبدیل شده اند. شعار تشكل خوبست یا كار مزدی باید لغو گردد برای طبقه كارگر نه منشا حركتی است و نه نانی به سفره امروز كارگر اضافه میكند".
"... ناكارآمدی این كمیته ها و جمعها، فرقه گرایی و سكتاریسم است.... هر فرقه ای خود نماینده و نایب و وكیل كارگر است.
مضرات این تحركات به نسبت منفعت آن قابل توجه است. از جمله، این گرایشات فرقه ای، غیر كارگری و سكتاریستی، .... این كمیته ها كه ظاهرا هدفشان پیگیری ایجاد تشكل كارگری و یا هماهنگی و غیره است، خود را به جای تشكلی كه قرار است ایجاد شود نشانده و فكر میكنند تشكل كارگری مورد نظرشان همین اجتماع آحاد فعالین پراكنده و متفرق است." از نشريه اکتبر تاريخ ١٧ خرداد ١٣٨٦ شماره ۱۴۴
اين فاکتهاي بالا فقط بخشي از مقاله اي است که مظفر محمدي عضو رهبري حزب منشعبين، حزبی که به عنوان "حکمتیست" آویزان شده است، در نفي تشکلهاي موجود بيان کرده است. قبلأ مقالات رحمان حسين زاده و اسد گلچيني در اين راستا منتشر شده بود اما آنها با سياستي ديپلماتيک همين حرفها را در قالب جملات تلطيف شده تري بيان کرده بودند.

اين نوشته سرا پا کينه و نفرت از فعاليتها و نقش پيشرو کارگراني است که دربدترين شرايط امنيتي و معيشتي با کارفرما و رژيم اسلامي دست و پنجه نرم کرده و بارها توسط رژيم دستگير و زنداني شده اند و فعاليتها و نقش آنها در پيشروي جنبش کارگري غير قابل انکار است. قبل از هر چيز انسان به شک مي افتد که آيا نويسنده در شرايط عادي و با عقل سليم مشغول نوشتن بوده است يا اينکه به مسائلي در اين ميان بايد شک کرد. براي کارگراني که شبانه روز در شرايط خفقان و ترور و سرکوب حکومت اسلامي، قدم به قدم جلو رفته و با بررسي و مباحثات فراوان بالاخره راههاي پيشروي در جنبش کارگري را باز کرده و جلو رفته اند، خواندن اين مقاله چه تاثيري خواهد داشت. آيا ميتوان کارگري را در ايران و يا هر نقطه ديگري از جهان پيدا کرد که اين مباحث را به نفع خود بداند؟ من شک ندارم که چنين کارگري يا وجود خارجي ندارد و يا اگر هم وجود داشته باشد بايد با اين سم ضد کارگري مسموم شده باشد.

سوال اين است بر افراشتن پرچم و شعار نا اميدي و خانه نشيني و يا نفي و انکار رهبران و تشکلهاي موجود کارگران به نفع چه کسي است؟ اينها چگونه به خود اجازه داده اند در مقابل حرکت و تشکل و تقلاهاي کارگران ايستاده و با اعلام اينکه "اين درست نيست" و "منحل کنيد و پراکنده شويد" "توهم است و به جايي نميرسد" و... فرمان انحلال اين تشکلها را صادر ميکنند. چه اتفاقي افتاده است که همين پيشرفتهاي محدود در جامعه که با زحمت فراوان و به قيمت جان و زندگي بسياري از همين کارگران بدست آمده و تعداد بيشتري را به همين جرم به زندان و زير شکنجه برده و اخراج کرده اند اين چنين مورد حمله کساني که خود را "چپ" مينامند قرار گرفته است؟

روشن است که اينها در مقابل تلاش کارگران براي متشکل شدن ايستاده اند. اينها تمام تشکلهاي موجود را تلاشي "سکتاريستي، فرقه گرايي، توهم و مضر به حال کارگران" ميدانند و رسمأ پرچم انحلال آنها را بدست گرفته اند. اينها رسمأ نوشته اند که: " مضرات این تحركات به نسبت منفعت آن قابل توجه است."

جواب سوالات فوق را بايد در تحولاتي ديد که در جنبش کارگري و در جامعه اتفاق افتاده است و اينها نه تنها از عمق و وسعت آن بي خبر اند بلکه نمود ها و ابراز وجود علني آنرا به ضرر تئوريهاي خود ميدانند. زيرا بر اساس تئوريهاي آنها جامعه بايد به راست ميچرخيد، بايد مردم از سوسياليسم رم ميکردند، بايد دوم خرداديها قدرت را يکسره ميکردند و دولت حجارياني تشکيل ميدادند تا اينها بتوانند شريک آن دولت شوند. قرار بود شعار "سوسياليسم به پاخيز" به خيابان نيايد ولي اکنون شعار "سوسياليسم يا بربريت" و... هم به آن اضافه شده است. اين شعارها از نظر اين جماعت چون "سلبي" نيستند!؟ براي جامعه "سم" محسوب ميشوند. به همين دليل ايشان فرموده اند با " شعار تشكل خوبست یا كار مزدی باید لغو گردد برای طبقه كارگر نه منشا حركتی است و نه نانی به سفره امروز كارگر اضافه میكند". معلوم است که آقاي محمدي از اين مطالبات نارحت شده است و مدعي است که از اين راه ناني به سفره کارگر اضافه نميشود. از نظر ايشان کارگران نبايد خواهان لغو کار مزدي شوند و نبايد براي ايجاد تشکل و تحميل آزادي تشکل کاري بکنند. زيرا اين فعاليتها و اين مطالبات ناني به سفره کارگر اضافه نميکند. ولي اگر بر اساس تئوري ايشان "تشکلهايشان را منحل کنند و قبول کنند که "سکتاريست و فرقه اي و...." هستند حتمأ ناني به سفرشان اضافه ميشود"!

گويا اگر کارگران لغو کار مزدي را نخواهند و اجازه بدهند که ده سال بعد از "حکومت کارگري و سوسياليسم مورد نظر" تئوريسينهاي تازه به دوران رسيده راهي را پيدا کنند، آن وقت ناني به سفرشان اضافه ميشود! صفت ماليخوليا براي صاحبان اين "تئوريها" صفت مناسبي است. کسي که اين چنين با کينه و نفرت از کارگران و فعالين کارگري و تشکلهايشان حرف ميزند و خواست لغو کارمزدي و آزادي تشکل را غلط ميداند، آيا ماهيت ديگري بجز ضد کارگري و بورژوايي دارد؟
شناخت دقيق از تغيير و تحولات در جنبش کارگري و در نحوه فعاليت رهبران کارگري، يک امر مهم و در عين حال ضروري است.امروز رهبران و فعالين کارگري ديگر در قالب محافل و جمع هاي بي نام و نشان فعاليت نميکنند. امروز برخي از اين رهبران کارگري، علني، با اسم و رسم و بطور اجتماعي در حال رهبري و تاثير گذاشتن بر مبارزات کارگران و جامعه هستند. اين فعاليتها در عين حال به درجاتي فرامحلي و سراسري است. اين يک پديده جديد در جنبش کارگري است. پديده اي که در عين حال بسيار مهم و تعيين کننده است. هر ناظر بي طرفي که وقايع و فعاليتهاي چند ساله اخير جنبش کارگري را مشاهده کرده باشد، تائيد خواهد کرد که اوضاع عوض شده و جنبش کارگري در سياست در ايران نقش مهم و يا اول را بازي ميکند و اين جنبشي است که براي تغييرات اساسي در زندگي کارگران و کل جامعه به ميدان آمده است.

امروز ديگر نميتوان از فعاليتهاي فقط "صنفي" کارگران و رهبران بي نام و نشان و يا فقط متشکل در محافل حرف زد. يک دوره اي براي اينکه به چپ غير کارگري بفهمانيم که کارگر هميشه در حال مبارزه است و تشکل خود را دارد و اتميزه نيست و... بايد از اشکال ابتدايي محافل کارگري مينوشتيم. امروز از چهر ه هاي معين، سياستهاي معين و تشکلهاي معيني بايد اسم برد. اين تحول بخشي از داده هاي عيني و ابژکتيو جامعه امروز ايران است. اما اين حرکت از هر کمبودي رنج ببرد نبايد اجازه بدهيم اين چنين مورد حمله و نفي قرار گيرد. نبايد اجازه بدهيم که تعدادي قيم مابانه و از همه جا بي خبر با افکاري به غايت مغشوش، سياستهاي ضد کارگري را به عنوان دلسوزي به حال کارگران به خورد مردم بدهند.

کساني که تلاش براي انحلال تشکلهاي موجود و بي اعتبار کردن رهبران کارگري را تحت عنوان سياست صحيح و دلسوزي قلمداد ميکنند يا پرت و بي خبرند يا فريبکار. اين تزها و اين حملات به جنبش پيشرو کارگران و تشکلهاي کارگري بايد جواب بگيرد حتی اگر خود صاحبان اين تئوريها در تحولات جامعه بی تاثیر باشند. زيرا همين سياستها ميتواند دست مايه کساني بشود که رهبران کارگري را زير حملات خود بگيرند و در صورت حمله رژيم به آنها بي تفاوتي را راوج بدهند. اين تئوري کهنه و قديمي که تحت پوشش عناوين مختلف عليه تلاش کارگران و رهبران کارگري تکرار ميشود اهداف معيني را تعقيب ميکند. چهار چوب اين اهداف را آقاي محمدي چنين بيان کرده است:

"این گرایشات بجای اتكا به تشكل واقعی طبقه كارگر، بجای اتكاء به مجامع عمومی كارگری و اتحادیه های واقعی كارگری، هر جا چند كارگر به هر بهانه ای دور هم جمع میشوند تا دردی از خود را درمان كنند، مانند همین كارگران اخراجی نساجیهای سنندج، برایشان نسخه ای به نام اتحادیه كارگران اخراجی وبیكار میپیچند و بدون در نظر گرفتن توازن قوا و نیرو و وزن واقعی شان آنها را به جلو هل میدهند. این اتفاق متاسفانه در اول مه امسال افتاد."

اولأ همين اتحاديه "غير واقعي" مجمع عمومي خود را با حضور ١۵٠ نفر از کارگران و فعالين کارگري از شهرهاي مختلف برگزار کرد و مسئولينش را انتخاب کرد. دومأ فعاليتهاي همين مدت اين اتحاديه تاثيراتي داشته که فکر نميکنم هيچ آدم بي غرض و مرضي بتواند آنرا انکار کند. اما نکته مهم اين است که ايشان نوشته است کارگراني که براي درمان کردن درد خود به ميدان آمده اند نبايد در اتحاديه متشکل ميشدند و مهمتر از اين نبايد در اين "توازن قوا و نيرو و وزن واقعيشان" در اول مه تجمع ميکردند. آيا اداره کار و فرمانداري و... بيش از اين را خواسته و گفته بودند؟ جهت اطلاع ايشان همين حالا بيشترين فشار رژيم اسلامي بر اعضاي اتحاديه و هيئت مديره اتحاديه اين است که آنرا منحل کنند."حاجي مصطفي" رئيس اطلاعات سنندج همين را به کارگران گفته بود: "اگر شما اتحاديه غير قانونيتان را منحل کنيد ما کاري با شما نداريم و همه پرونده ها و بازداشتيها هم تمام ميشود".

آقاي مظفر محمدي هم نوشته است: نبايد اتحاديه تشکيل ميشد، حالا که تشکيل شده است سکتاريستي است و بدردکارگر نميخورد. توهم است و بايد منحل شود و نبايد اول ماه مه هم مراسم برگزار ميشد. زيرا از نظر ايشان توازن قوا اجازه چنين کاري را نميدهد. اين همان بحث قديمي اينها است که "فعلأ در خانه بنشينيد وقتش نيست." از نظر اينها گويا کساني اين "درايت" را نداشته و نسخه تشکيل اتحاديه و فراخوان به تجمع را براي کارگران پيچيده و آنها را در توازن قواي موجود به "ناحق" به تجمع فراخوانده است. اهداف اين تزهاي مشعشع روشنتر از آن است که بتوانند آنرا روتوش کنند. واقعيات و اتفاقات جنبش کارگري و تجمع و اعتراض و تشکل و پيشروي آنها باطل بودن و غير اجتماعي بودن و پادرهوا بودن اين سياستهاي "نکنيد" "زود است" و... را تا کنون عيان کرده است. اقدامات فعالين کارگري و پيشروي جنبش کارگري نه تنها اين سياستها را از اعتبار انداخته بلکه رژيم اسلامي را با تمام سرکوبگريش به درجاتي به عقب رانده و اين ترفندها را کنار زده و جلو رفته است.

ظاهرأ کارگران و فعالين کارگري از نظر ايشان جرم بزرگي مرتکب شده اند. زيرا هم متشکل شده اند و هم مراسم اول مه را که به نظر ايشان "نبايد برگذار ميشد برگذار کردند.! کارگران براي اين نوع تئوريهاي "نکنيد" "زود است" و "توازن قوا اجازه نميدهد و..." تره خرد نکردند و کار خودشان را انجام دادند. کارگران تجمع کردند و مراسمشان را گرفتند و بعد از حمله وحشيانه رژيم اسلامي به آنها، توانستند با مبارزات خود همکارانشان را از زندان بيرون بياورند. اين بهترين جواب اجتماعي به همه کساني است که مانع حرکت کارگران ميشوند. همچنين جواب روشني به انواع تئوريهاي "خانه نشيني اي" است که تا کنون بارها منشعبين بيان کرده اند. اگر قبلأ اين نوع تئوريهاي پادرهوا در لفافه چپ ظاهرأ عليه "قومپرستي، ناسيوناليسم و..." بيان ميشد اينبار رک و راست در مقابل اقدامات کارگري و تشکلهاي کارگري خود را بيان کرده است.

عجيبترين تئوري کشف شده اينها "سکتاريسم طبقه کارگر" است!
تعجب نکنيد. کساني که سازمان و محفلشان در اين پيشرويها نه فقط نقش ندارد، بلکه احساس ميکنند که سرشان بي کلاه مانده است، کساني که تئوريهايشان مبني بر دست بالا داشتن راست اجتماعأ جواب گرفته و نفي شده است، کساني که با تئوري "ميرويم از طريق کردستان ايران را فتح ميکنيم " ميخ چادرشان را در کوههاي کردستان بر زمين زده و هنوز به شهر نرسيده اند، امروز مي بينند که اين کردستان، آن چيزي نيست که اينها ميخواهند. کردستان عاشق پيشمرگه و کلاشينکف و جامانه نيست که با سرازير شدن از کوهها، و سرود پيشمرگ قهرمان، بتوان فتحش کرد. اينجا کردستاني است که رهبران کارگري در محل و در شهرها ، سازمان مي يابند و حرفشان را ميزنند. ديگر کسي لازم نيست سابقه چند ده ساله پيشمرگايتي داشته باشد تا ريش سفيد مبارزات مردم شود. رهبران قبراق و آماده در محل ميتواند حرف بزنند، سازمان بدهند، تشکل ايجاد کنند و به پيش بروند. اين جماعت هنوز متوجه تحولات عميق و وسيع جامعه شهري کردستان نشده اند.

تا کنون کمونيستها اگر به جريان يا سازماني ميگفتند سکتاريست، به اين معني بکار ميرفت که سياستهاي آن حزب يا سازمان منفعت سازماني خود را بر منافع طبقه کارگر ترجيح ميداد. در اوايل قرن ٢١ منشعبين اين تئوري و احکام تا کنوني را عکس کرده اند. نقدشان به کارگران اين است که چرا منفعت طبقه کارگر را به منافع سازماني اينها ترجيح ميدهند. دفاع از منافع طبقه کارگر و سازمانيابي اين طبقه، سکتاريستي شده و دفاع از "سازمان منکرات" اين جماعت عين کمونيسم و غير سکتاريستي قلمداد ميشود.! دنياي وارونه اينها براي لحظاتي هم شده ديدني و الحق جاي تمسخر است. با اين تعريف از سکتاريسم تمام تشکلهاي موجود کارگري و ديگر جنبشهاي اجتماعي در ايران "سکتاريستي هستند، توهمي بيش نيستند و مضراتشان بيشتر است."

کسي که اين چنين مکانيسمهاي تغيير جامعه را نگاه ميکند و از چند وچون آن اين تصوير را دارد، نشاندهنده بي ربط بودنش به آن جامعه است. اينها با اين سياست و تئوري واژگونه درمقابل تلاش همه فعالين کارگري در جنبش کارگري قرار گرفته اند. اين مباحث تنها يک نظريه غلط نيست بلکه عميقأ ضد کارگري است. اين نظرات از چپ سنتي هم عقبتر است، در مقابل تلاش يک نسل از کارگراني است که با هزار و يک مانع و ناملايمات و تهديد و زندان و شکنجه همين حد از تشکل را به حاکمان تحميل کرده اند.

اما در مورد تشکلهاي موجود: براي شناخت دقيقتر خوانندگان لازم است مرور هر چند کوتاه به سابقه اين تشکلها داشته باشيم.
فعالیت مجدد "هیئتهاي موسس سندیکاهای کارگری" در سال ٨١، و تحرک "کانون های صنفی معلمان"، تشکیل "کمیته پیگیری ایجاد تشکل های آزاد کارگری" در سال ٨٣ و "کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری" در سال ٨۴، احیاء "سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی" در همين سال و تشکيل"اتحادیه سراسری کارگران اخراجی و بیکار" در سال ٨۵ و تشکيل کميته هاي کارگري و تشکلهاي دیگر نتیجه و محصول همین دوران و شرایط جدید مبارزه طبقاتی بوده اند که همچنان ادامه دارد. در اين چند سال جنب و جوش براي متشکل شدن در ميان فعالين کارگري به اقدامت عملي معيني انجاميد. در واقع اين دور تحرک براي سازمانيابي کارگران از ۵ سال قبل آغازي تازه و دوره اي جديد را نشان ميدهد. بعد از سرکوب انقلاب ۵٧ با اعلام موجوديت کميته پيگيري تشکلهاي آزاد کارگري اولين نمود متشکل فعاليني که خودشان را مدافع جنبش شورايي ميدانستند با افقي راديکال پا به عرصه فعاليتي علني گذاشتند. عليرغم هر اشکال و کمبودي که اين تشکل داشته، اين اولين حرکت و اولين تجربه فعالين کارگري راديکال و مدافع جنبش شورايي بود که به شکلي علني و متشکل پا به عرصه اي گذاشت که قبلأ چنين اتفاقي نيفتاده بود. اين حرکت با استقبال کارگران و فعالين کارگري روبرو شد و بيش از سه هزار کارگر با امضا خود آنرا تاييدکردند.

به دنبال اين تجربه، بخش ديگري از فعالين کارگري به دلايل مختلفي يک کميته موازي به اسم کميته هماهنگي براي ايجاد تشکل کارگري سازمان دادند و در همان حدود کارگران با امضا خود وجود چنين تشکلي را تاييد کردند. در دل چنين تحرکي بود که سنديکاي شرکت واحد از موقعيت بالاتر و برجسته تري وارد ميدان شد. مبارزات کارگران شرکت واحد و نقش رهبران سنديکاي اين شرکت کل جنبش کارگري را وارد دوره و فضاي تازه اي کرد.

به دنبال اين پيشرويها، بخشي از فعالين کارگري به منظور فراتر رفتن از شرايط فعلي و اقدام عملي براي تشکيل تشکلي از کارگران که بتواند يک قدم ديگر جنبش کارگري را به جلو سوق دهد، اتحاديه سراسري کارگران اخراجي و بيکار را سازمان دادند. کميته هاي هماهنگي و پيگيري اگر چه دستاورد مهمي در جنبش کارگري به حساب مي آيند اما براي پيش رفتن و متشکل کردن کارگران بايد قدمهاي عملي بر ميداشتند. اين واضح است که مانع براي اين اقدامات عملي تنها وجود سرکوب و تحت فشار قرار گرفتن فعالين کارگري نبود، سنتهاي دست و پاگير و ناکارامد يکي ديگر از موانع و مشکلات کارگران و فعالين کارگري بوده و هست. اما مهمترين مانع کارگران براي ايجاد تشکل توده اي کارگران همچنان مانع رژيم بوده و هست. ولي با تغيير تناسب قوا به نفع کارگران و مردم که وجود همين تشکلها خود عاملي در ايجاد آن بود، زمينه اقدامات جدي تر نيز فراهم شده بود.

آغاز فعاليت براي ايجاد اتحاديه سراسري کارگران اخراجي و بيکار ديدن و به رسميت شناختن اين توازن قواي جديد بود. به همين دليل با آغاز به کار آن بعد از مدت کوتاهي اين تشکل مورد استقبال وسيع قرار گرفت و هم اکنون به يک تشکل جدي و مطرح در جامعه تبديل شده است. عليرغم هر کمبودي که اين تشکل داشته باشد، شکي ندارم که اين حرکت يکي از درخشانترين تجارب سازمانيابي کارگران بوده و هست. اين اتحاديه تا همين حالا توانسته است صدها کارگر را متشکل کند. اول مه سنندج را سازمان داده است. تلاش جدي و قابل تقديري براي آزادي کارگران زنداني کرده و به همت مبارزه اي وسيع و فراگير توانسته دو نفر از رهبران کارگري (شيث اماني و صديق کريمي) را از زندان بيرون بياورد و تلاش براي آزادي محمود صالحي را در دستور خود گذاشته است و.... اگر حتي اين اتحاديه هيچ کار ديگري هم نتواند انجام دهد همين حد از تلاش در زير فشار غير قابل باور نيروهاي امنيتي رژيم يکي از دستاوردهاي با ارزش جنبش کارگري به حساب مي آيد. همچنانکه اتحاديه صنعتگر در سنندج يک تجربه با ارزش بود. در حاليکه ابعاد فعاليت اين دو قابل مقايسه با هم نيستند.

کساني که در پروسه تحولات جنبش کارگري حتي ناظر دقيق و با انصافي هم نيستند، کساني که پيچيدگي همين حد از پيشروي و موانع آنرا نميشناسد، کساني که اين چنين براي دستاوردها و پيشروهاي جنبش کارگري شانه بالا ميندازد و فرمان انحلال اين تشکلها را صادر ميکند، فقط پرت بودن و بيربط بودن خود را ثابت ميکند. کساني که براي همين حد از پيشروي زحمتي نکشيده و درد و غمي به آنها راه پيدا نکرده است، حتي نميتوانند بفهمند همين تشکلهاي محدود با چه مشکلات و خطراتي سازمان يافته اند. در عين حال نميتوانند بفهمند که رژيم اسلامي همين تشکلها را تحت فشار قرار داده و تلاش ميکند که آنها را منحل کند. عجيب تر اين است اينها براحتي از کنار سياست سرکوبگران حاکم ميگذرند و همين تشکلهايي که مورد تعرض رژيم هستند را ميخواهند منحل کنند. از منظر آنها اين تشکلها ضررشان بيشتر از نفعشان است. معلوم نيست اگر اين تشکلها به ضرر کارگران است پس رژيم اسلامي چرا تمام تلاشش را ميکند که آنها را منحل کند.

فرمان دايي جان ناپلئوني منشعبين براي انحلال اين تشکلها سياستي بديع در ميان اپوزيسيون است. اين چه منفعتي است که اين جريان را وادار کرده است شعار انحلال تشکلهاي کارگري را بدهد. همچنانکه قبلأ هم گفتم چنين سياستي حتي در چهار چوب چپ سنتي و غير کارگري هم نميگنجد. اين يک سياست آشکارا ضد کارگري است. *