شرح يک تجربه

شوراى کارگرى کارخانه ايرانيت

سعيد مدانلو

 

کارخانه ايرانيت شماره يک همجوار کارخانه سيمان تهران در غنى آباد شهر رى واقع است. اين کارخانه، به انضمام ٦٠ کارمند، داراى ١٢٠٠ پرسنل بود. محصولات عمده آن ورق هاى موجدار ساختمانى، لوله هاى آب فشار قوى و فاضلاب ، همچنين لوله هاى چدنى، سرپيچ و بست هاى چدنى است که در آن زمان حدود ٢٠٠ کارگر را در قسمت چدن ريزى مشغول به کار ميداشت. کارخانه شماره ٢ ايرانيت در اصفهان است که ظاهرا داراى ٨٠٠ پرسنل بود. مواد اوليه مصرفى اين دو کارخانه عمدتا سيمان و آزبستوس مى باشد. آزبستوس (پنبه نسوز) ماده اى بسيار خطرناک و سرطان زا است. کار کردن با اين ماده مستلزم رعايت و آموزش دستورالعملهاى ويژه اى است که به هيچ وجه اثرى از آنها ديده نمى شد و به احتمال قريب به يقين هنوز هم وضع به همان منوال است. اکثر کارگران قديمى اين کارخانه از نوعى سرطان سينه ( silicus) رنج ميبرند و خيلى ها نيز از اين مرض مرده اند.

اعتصابات سال ٥٧ و پيشروان اعتصابات کارخانه هاى ايرانيت و سيمان تهران همزمان، و بموازات اعتصابات ساير کارخانه ها، بدوا با زمزمه هاى اعتراضى شروع شد. شايد بتوان نيمه دوم سال ١٣٥٧ را نقطه قوت و کمابيش اوج گيرنده آن تا مقطع انقلاب ناميد. دو نفر از بخش چدن ريزى، سه يا چهار نفر از قسمت ورق هاى موجدار و يکى دو نفر از قسمت لوله را بخاطر مى آورم که نقش کارگران پيشرو را تا قبل از انقلاب و کماکان بعد از آن بعهده داشتند. که البته بعد از انقلات تعدادى به آنها اضافه شدند. تهييج و ترغيب ساير کارگران به اعتصاب و شرکت در مجمع عمومى عمدتا کار آنها بود. همچنين يکى از کارگران خدمات به نام حسين آقا، با اندامى لاغر و تکيده که هرگز شجاعت ، درايت و هميتش را فراموش نمى کنم، از پيشروان بود. او ١٣ سال کارگر فنى قسمت هاچک (ورقهاى موجدار) بود که با ابتلا به سرطان سينه به قسمت خدمات و نگهبانى دم در گماشته شده بود. يکى از چهار نفر کارگر پيشرو قسمت ورق هاى موجدار که او هم نامش حسين بود (معروف به حسين هاچک) نيز در زمره بهترين و فعالترين کارگران قرار داشت. ايندو (که تعدادشان زياد باد!) هيچگونه توهمى به کارفرما و رذالتهايش نشان نمى دادند و به قول معروف زبان کارگران را نيز ميدانستند. ايندو با اينکه هرگز نخواستند وارد شورا شوند، ولى بيشترين تاثير را در هماهنگى و ترغيب کارگران به جاى ميگذاشتند. يک رفيق اتحاد مبارزان کمونيست هم بود که روابط خيلى نزديکى باهم داشتيم.

مجمع عمومى ، سنديکاى فرمايشى من نظاره گر دو يا سه مجمع عمومى قبل از انقلاب بودم که بدنبال اعتصابات نه چندان همه گيرى در محل کانتين (نهار خورى) کارخانه تشکيل شد. بدوا اعتراضات و مجامع عمومى مبتنى بر اعتراض به مديريت و سرپرستى قسمتها بود. بخصوص اعتراض و مخالفت با مديريت کارخانه و شخص مهندس نيکلا جاقاربگيان که معروفيت زيادى در شوت کردن کترى و قورى هاى چاى، که بعضا کارگران هنگام کار دم ميکردند، داشت. تم اعتراض، عليه حکومت شاه بود و تغيير در قانون کار، ترميم وضع نابهنجار بيمه و حق اولاد و از اين قبيل در زمره مطالبات بود. تا آنجائيکه من به خاطر مى آورم هيچگونه اثرى از اسلام و خدا و پيغمبر در اين گردهمايى ها ديده نمى شد. تنها نزديکى هاى انقلاب بود که طى يکى دو مجمع عمومى نزديک به هم يکى دو سخنران بى مايه و همچنين نماينده سنديکاى فرمايشى موجود پيدا شدند که اسلام اسلام ميکردند. ايجاد سنديکاى کارگرى و انحلال سنديکاى فرمايشى موجود بدنبال خواست افزايش دستمزد در دستور مجمع عمومى قرار گرفت. تنها نزديکيهاى پيروزى انقلاب و بخصوص پس از آن بود که خواست شورا به ميان کشيده شد. سنديکاى فرمايشى موجود تنها يک نماينده داشت. او يکى از کارگران چدن ريزى بود که بگفته کارگران حدود دو سال و اندى قبل از انقلاب در مقابل کارفرما قد علم کرد که توسط ساواک دستگير و ده روز بعد به کارخانه برگشت که گويا در اين ده روز حسابى نرمش کردند. او چند بار سعى کرد که جو مجمع عمومى را با اسلام اسلام کردن و چند فحش آبدار به شاه و به کارفرما در دست بگيرد. موفقيتى نيافت و دوبار از طرف تقريبا تمامى کارگران هو و به زير کشيده شد. او پنهانى کارفرما را مى ديد و بعدها عذاب زيادى، به اتفاق دو نفر بى خرد از همان قسمت چدن ريزى به من داد. او بى خردها را تحريک ميکرد که مدام به من و به قسمت حسابدارى زنگ بزنند و تهديد کنند و در هنگام صحبت کردنم با کارگران جنجال کنند و بهم بزنند.

بى اعتمادى قابل فهم

همانطور که گفتم مدتى خود نظاره گر اوضاع و مجمع عمومى بودم. تمايل زيادى داشتم که خطاب به کارگران حرف بزنم، ولى جرئتش را نيافته بودم. راستش قبلا چندبار به عنوان نماينده ورزشکاران و يا دانش آموزان اينجا و آنجا پشت ميکروفن رفته بودم. اينجا هم در جمع اندک کارمندان و بعضا کارگران چندين بار حرف و سخن داشتم، ولى روى سکوى مجمع عمومى کارگران بسيار متفاوت و در حقيقت عرصه کارزار بود. شايد جلسه اول يا دوم مجمع عمومى بعد از انقلاب بود که نوشته اى تهيه کردم. طى صحبتهايى که با کارمندان داشتم، قرار شد که بعنوان نماينده آنان در جلسه مجمع عمومى نوشته ام را بخوانم. جالب اينجا بود که از طرف روساى تمام قسمتهاى کارکنان دفترى تشويق به اينکار شدم. بخصوص از طرف رئيس کارگزينى و معاونش که عامل مستقيم و چشم و گوش مدير عامل شرکت بودند، محبت زياد ديدم و مى دانستم چرا. براى اولين بار بود که تقريبا تمام کارکنان دفترى به مجمع عمومى کارخانه آمدند. بگمانم نفر دوم بودم که بالاى سکو رفتم. شروع کردم از روى نوشته خواندن. هنوز به وسطهايش نرسيده بودم که فرياد "آقا بيندازش پايين"، "برو پى کارت"، "تو درد کارگر را چه ميفهمى" امثالهم و بدنبال آن همهمه و هو کردن شروع شد. در اين اثنا يکى ميکروفن را از جلويم برداشت. نوشته را کنار گذاشتم و در ميان همهمه و بدو بيراه هاى روبه افزايش با صداى بلند و فرياد مانند شروع کردم به حرف زدن. شايد بيشتر از دو سوم کارگران مرا هو ميکردند. عده اى هم بودند که فرياد مى زدند "بابا بگذار حرفش را بزنه"، "راست ميگه، حرفهاش که دروغ نيست". بالاخره در ميان هو و جنجال از سکو پايين آمدم و در حين فرود با صداى بلند گفتم هرکس که ميخواهد به حرفهاى من گوش بدهد بيايد بيرون از سالن. حدود ٢٠٠ تا ٢٥٠ نفر بدنبال من از کانتين خارج شدند. وارد يکى از انبارهاى کارخانه شديم. پريدم روى يک باندل ورق موجدار، دقيقا به خاطر ندارم که چه مدتى حرف زدم و چگونه شروع کردم. ولى به خاطر دارم از آنچه که گفتم خيلى خرسند بودم. دوستم بعدا به من گفت که تعدادى از کارگران را ديده بود که اشک به چشمانشان آمده بود. ذکر مصيبت نکرده بودم. تنها حقايق ساده و ملموسى از فلاکت و ادبار روز افزونشان، رذالت کارفرما و نظام سرمايه دارى را برايشان برشمردم. ناگفته نماند که کار در تمام بخش هاى توليدى کارخانه ايرانيت بسيار سنگين و طاقت فرساست و بدين لحاظ معروفيت دارد.

شکاف عميق بين جماعت کارمند و کارگران که حاصل سالها سياست کارفرماها و دولت آنها بود فرهنگ بى اعتمادى شديدى را موجب شده بود. اين وضع در تمام کارخانجات موجود بود. هرچند فاصله طبقاتى بين کارگران و کارمندان خرده پا بعضا و حداکثر چيزى بيشتر از يک اتوموبيل ژيان قراضه و يکدست کت و شلوار نبود. البته تفاوت در سنگينى و شدت کار جاى خود را دارد. کارگران ميگفتند که در سالهاى گذشته مديريت هرازگاهى کارمندى را دست آموز ميکرد و بعنوان نماينده سنديکا به کارگران مى انداخت. کارمند مزبور در ابتدا صحبت هايى راجع به "حق و حقوق" کارگران ميکرد و وعده هايى ميداد، ولى همواره سر در آخور کارفرما داشت. حس بى اعتمادى کارگران نسبت به کارمندان از بسيارى لحاظ قابل درک بود.

بهررو از آن پس توان و جرئت بيشترى يافتم. به بخش هاى توليدى وارد ميشدم، بخصوص موقع نهار در کانتين هربار در جايى مينشستم و با حرارت و بى پروا با کارگران حرف ميزدم.

تشکيل شورا، اساسنامه

ضرورت تشکيل شورا (بقول کارگران شوراى واقعى) در ميان کارگران پا گرفت و همه گير شد. (قبلا يک شوراى خودبخودى تشکيل شده بود که تنها يک جلسه گذاشت ، سازمانى نيافت و خودبخود منحل شد.) بگمانم اواخر فروردين و اوايل ارديبهشت ٥٨، اينبار جلسه مجمع عمومى با دستورى روشن و مشخص براى تشکيل شورا و انتخابات فراخوانده شد. روز بعد نمايندگان کارگران انتخاب و از بخش هاى مختلف کارخانه معرفى شدند. تعداد آنها بگمانم ١٤ نفر بود. بعضى از قسمتها بسته به تعداد کارگرانشان ٢ تا ٣ نماينده فرستاده بودند. منهم به عنوان نماينده کارکنان دفترى و انبار لوازم يدکى با راى اکثريت قريب به اتفاق انتخاب و به شوراى کارگران و کارکنان شرکت ايرانيت شماره ١ فرستاده شدم. بلافاصله جلسه شورا براى تنظيم اساسنامه و تقسيم وظايف تشکيل شد. صالحى راننده ليفت تراک بخش توليد لوله (تنها کسى که در ميان اعضا شورا ريش داشت) و سابقه فعاليت سنديکايى در تشکيلات کارگرى در کارخانه نختاب را هم داشت به دبيرى شورا و من به عنوان منشى تعيين شديم. او شخصى هشيار و در عين حال محافظه کار بود. مسايل را ميفهميد ولى کمتر به آنها برخورد مستقيم و راديکال ميکرد. با تکيه بر تجربه اش، تا يکماه اول مدام مرا در خارج از جلسات شورا نصيحت ميکرد که زياد تند روى نکنم و حواسم جمع باشد. در تنظيم اساسنامه تقريبا در هر بندى کلمه "اسلامى" را گنجاند. انواع لاطائلات بى مورد را نيز وارد اساسنامه کرد. اساسنامه اى که او پيشنهاد کرد و ساير نمايندگان نيز روى آن صحه گذاشتند، صرفا اساسنامه يک سنديکا يا اتحاديه صنفى بود. با مقدارى زيادى الدرم بلدرم هاى بى بو و خاصيت و حتى مضر. تنها چيزى را که من توانستم طى دو جلسه جر و بحث و پافشارى در آن بگنجانم موضوع نظارت مستقيم شورا به کليه امور مالى و امر حسابرسى شرکت بود. همچنين نظارت و دخالت در امور ادارى، استخدامى و اخراج شرکت که اينهم متعاقب جر و بحثهاى فراوان و به اين بهانه که امور دفتر مرکزى به دو کارخانه (تهران و اصفهان) مربوط ميشود، تنها به امور ادارى ، استخدامى و اخراج کارخانه شماره ١ محدود شد. بدين ترتيب دوبند اساسنامه قدرى به آن حالت يک شوراى دخالتگر را داد.

مصوبات شورا و اقدامات

افزايش دستمزد موضوع بلافصل دستور جلسات بعدى بود که افزايش ١١٠٠ تومان به حقوق پايه (پايينترين دستمزد)که در آنزمان (پس از اضافه حقوق شريف امامى ) ٩٢٠ يا ٩٣٠ تومان بود و افزايش ٥٠٠ يا ٦٠٠ تومان به بالاترين دستمزد مقرر و تصويب شد. دستمزدهاى بين پايين ترين و بالاترين به نسبت معکوس با ميزان اصل دستمزد اضافه ميشد. همچنين مقرر شد که افزايش و يا عدم افزايش دستمزد کارمندان ارشد دفتر مرکزى و کارخانه به عهده کارفرما باشد و در صورت افزايش مبلغ آن از ٥٠٠ تومان نمى توانست بيشتر باشد. (ناگفته نماند که اين مديران در مقايسه با کارگران و کارمندان از حقوق بسيار بالاى ١٢ تا ١٦ هزار تومان برخوردار بودند).

صورتجلسه اى در مورد فوق تنظيم و به همراه اساسنامه شورا به کارفرما ابلاغ شد و در تابلو اعلانات کارخانه نيز نصب گرديد. همچنين در مورد دو موضوع ادارى تصميم گرفته شد و مقرر گرديد:

١. ليست دستمزد کارکنان ادارى که در حقيقت بخاطر پنهان نگه داشتن ميزان حقوق کارمندان "ارشد" سکرت نگه داشته مى شد، علنى شود. بطوريکه شورا و همه کارگران بدانند هرکسى چقدر حقوق دريافت ميکند. مفاد اين مصوبه به رئيس کارخانه و رئيس حسابدارى کارخانه ابلاغ و در تابلو اعلانات نصب شد.

٢. اميتاز کارمندان ارشد که تا کنون در سالن جداگانه اى متصل به نهارخورى کارگران غذا صرف ميکردند و ديگهاى جداگانه برايشان بار گذاشته ميشد، لغو شد و مقرر گرديد که تنها چهار کارمند زن کارخانه مجاز هستند که در سالن جداگانه به صرف غذا بپردازند. اين مصوبه هم به مدير کارخانه و رئيس قسمت خدمات که مسئول امور آشپزخانه و کانتين هم بود، ابلاغ و در تابلو اعلانات نصب شد. از آن پس ديگر هيچکدام از کارمندان ارشد به علت عدم وجود ديگها و سالن جداگانه به صرف نهار «تشريف » نياوردند.

مخالفت کارفرما، پول و هندوانه

کارفرما مخالفت شديد خود را با پيشنهاد افزايش دستمزد و اساسنامه شورا (بخاطر همان دوبند) اعلام داشت و طى بخشنامه بلند بالايى تهديد کرد که با اين وضع کارخانه به تعطيلى خواهد کشيد. همچنين گفته بود که شرکت قادر نيست بيش از ٣٠٠ تومان به دستمزدها اضافه کندکه اين مبلغ بطور مساوى به دستمزد همه اضافه خواهد شد. تهديد به تعطيلى کارخانه و اعلام عدم قدرت مالى شرکت در تامين بودجه براى تهيه مواد اوليه (بخصوص پنبه نسوز) که عمدتا از آفريقاى جنوبى و شوروى وارد ميشد، عده زيادى را متزلزل کرده بود. متعاقب آن تمام عوامل کارفرما عليه شورا و من به کار افتادند. اين تزلزل در شورا نيز بخوبى خود را نشان داد. مدير کارگزينى که تا چندى پيش به وجودم اميد بسته بود و هندوانه هاى درشتى زير بغلم ميگذاشت به حسابدارى آمد و مرا به کارگزينى دعوت کرد. به آنجا رفتم. از رفتن منشى و بسته بودن در که مطمئن شد با معاونش شروع کردند به اندرز دادن همراه با وعده هاى بسيار خوب، (کار در دفتر مرکزى در خيابان تخت طاووس، پست و حقوق خوب، پيکان نو و حتى سهام شرکت!) دونفرى يکساعتى را فرسودند و من گوش دادم. تشکر کردم به حسابدارى برگشتم. يکى دو روز بعد حسن بهبهانى کارمند حسابدارى و مسئول تنظيم ليست حقوق کارکنان دفترى، که اسمش را حسن سکرت گذاشته بوديم آدمى شوخ طبع و در عين حال کارچاق کن کارفرما بود، به من زنگ زد و وعده يک پاداش کلان داد. (عبارت ٥٠ هزار تومان را از او شنيدم) . هر دو مورد را صريحا در ميان کارگران افشاء کردم.

تا اينجا تا حدى کارگران مرا از خود ميدانستند، اماهنوز مشکل بزرگى داشتم و آن اين بود که حسين هاچک که حمايت تعداد زيادى کارگر را بدنبال خود داشت بشدت با من مخالفت ميکرد و فکر ميکرد که من از دست آموزان کارفرما هستم. در چدن ريزى ، انبار و خدمات هم اوضاع را به زيان من بهم زدند. از چدن ريزى همينقدر گفته باشم که طاقت فرساترين و کشنده ترين وضعيتى بود که ميشد انسانى را در آن بکار واداشت. بدون وجود هيچگونه وسايل ايمنى و لباس مخصوص در مقابل بيش از چهار هزار درجه حرارت کوره ها و بخارهاى مسموم ناشى از ذوب چدن، محيطى فوق العاده کثيف و پر از گرد سياه، حدود ٢٠٠ کارگر در آن مشغول بودند که اغلب چهره شان دفرمه شده بود. دمل هاى سياه سوزنى زيادى در عمق پوستشان نشسته بود و بخوبى ميشد چهره آنان را در ميان ساير کارگران تشخيص داد. تعدادى شان از تعادل روحى خوبى نيز برخوردار نبودند و ميشد اذهانشان را با دروغ و شارلاتان بازى به نحو غريبى عليه هر چيزى تحريک کرد. شعبانى، کارگرى که به پاس "خدماتش" با ٣٠٠ تومان اضافه حقوق نامش به ليست کارمندان منتقل شده بود، با شارلاتان بازى به اتفاق آن ساواکى و چند نفر ديگر بين بخش چدن ريزى و ساير بخش ها اختلاف انداختند و يکى دوبار در نهارخورى بين آنان کار به زد و خوردهم کشيد. يک مشکل هم کارگران فصلى بودند. حدود ٢٠ درصد کارگران که نماينده شان در شورا حرفهاى نامربوط ميزد. چند بار نشستم و با او حرف زدم قبول ميکرد ولى دفعه بعد دوباره همان حرفها را ميزد. شعبانى رويش کار ميکرد. شعبانى همينطور در بين کارمندان، که من به اصطلاح نماينده آنان بودم، جو مخالفى عليه من ايجاد کرده بود. آنها را يک به يک مى ديد و ميگفت که فلانى دارد با ندانم کارى کارخانه را به تعطيلى ميکشاند. چندى بعد کارمندان اعلام کردند که خواستار انتخابات مجدد هستند و اکثريت مرا به عنوان نماينده خود در شورا قبول ندارند. واقعيت شايد همينطور بود. بجز در بين کارکنان حسابدارى و پنج شش نفر ديگر، هوادارى نداشتم.

کمونيست باشد، قبولش داريم!

جلسه انتخابات در يکى از سالنهاى قسمت ادارى کارخانه تشکيل شد. شعبانى خود را کانديد کرد و من عليرغم تلاش زيادى که کردم، ميدانستم که بسختى ميتوانم راى بياورم. جماعت مشغول نوشتن راى بر روى کاغذ بودند که درب سالن باز شد. صالحى به اتقاق دو نفر ديگر از اعضاى شورا وارد شدند و اعلام کردند که مهم نيست که مدانلو اينجا انتخاب بشود يا نه. او از طرف ١١٠٠ کارگر به نمايندگى در شورا انتخاب شده است. و از من خواست که بدنبال او بروم. تقريبا تمامى کارگران، حتى کارگران چدن ريزى در محوطه مقابل ساختمان ادارى اجتماع کرده بودند. حسين هاچک از پله ها بالا آمد و روى مرا بوسيد و بدنبال او سايرين مرا در بر گرفتند و مهربانيها کردند. يک نفر ريش بلند از ميان جمعيت فرياد زد که او کمونيست است. حسين آقاى نگهبانى خطاب به جمعيت گفت: کمونيست باشد! تا وقتى که از حقوق کارگران دفاع ميکند ما او را قبول داريم و در سکوت بقيه ادامه داد: چرا هر آدم با وجدانى که از کارگر دفاع ميکند کمونيست است؟! تو که يک خروار ريش گذاشته اى چه کرده اى؟ فقط صدايت عليه خودت در مى آيد.

روز ديگر به اتفاق صالحى، حسين آقا و حسين هاچک به چدن ريزى رفتيم و تعدادى کارگران ديگر را که با آنها زد و خورد کرده بودند با خود برديم. آشتى برقرار شد. به آنها اطمينان داديم که موضوع تعطيلى کارخانه تنها يک شگرد فريبکارانه است و اختلاف اندازى بين چدن ريزى و بخش هاى ديگر تنها بخاطر پيشبرد اهداف رذيلانه کارفرما صورت ميگيرد.

توطئه کارفرما، سردرگمى شورا

بعداز ظهر آنروز جلسه شورا تشکيل شد. صالحى به اتفاق دو سه نفر ديگر پيشنهاد تعديل در خواست اوليه افزايش دستمزد را کرده بودند. من که اينبار با اطمينان بيشترى حرف ميزدم، پيشنهاد تعديل را نپذيرفتم. اکثريت اعضاء شورا موافق من راى داد و صالحى کوتاه آمد. تنها با اين شرط که عواقب بعدى آن به عهده من خواهد بود.

کارخانه آماده اعتصاب بود و به دهان شورا نگاه ميکرد.

دو روز بعد خسرو پاکدامن، مدير عامل شرکت که قبلا از اعضا هيات مديره راه آهن بود، به اتفاق چند تن ديگر بيخبر به کارخانه آمد و به بخش هاى مختلف رفت. درحضور کارگران زيادى که او را دوره کرده بودند به جدش رسول الله قسم خورد که شرکت در حال ورشکستگى است و هيچگونه بودجه اى براى تامين مواد اوليه ندارد. او گفت که خودش بيشتر از شش ماه است که ريالى از حساب شرکت برداشت نکرده است. او به کارگران گفت که ٣٠٠ تومان اضافه حقوق را بگيرند که در غير اينصورت کلاه گشادى سرشان خواهد رفت و با تعطيلى کارخانه ضرر بزرگى خواهند ديد. او همچنين گفت که براى تامين و پرداخت اضافه حقوق و خريد پنبه نسوز شرکت ايرانيت با تضمين دولت از بانک فلان پول قرض خواهد کرد و دست شرکت زير ساطور بانک و دولت است . خلاصه تا ميتوانست ته دل همه را خالى کرد.

دوباره تمام کارخانه به تب و تاب افتاد و بگو مگو درگرفت. فرداى آنروز شورا تشکيل جلسه اضطرارى داد و به مدير عامل و هيات مديره شرکت پيشنهاد مذاکره داد که مورد قبول کارفرما واقع نشد. در عوض کارفرما يک هفته بعد بخشنامه بلند بالائى مبنى بر طرح طبقه بندى مشاغل صادر و به کارخانه ارائه داد. فرمولى که فهم آن بسيار دشوار و محاسبه و پياده کردنش مستلزم دو تا سه ماه وقت بود. معاون امور مالى دفتر مرکزى براى توضيح در مورد طرح به حسابدارى کارخانه آمد و معلوم شد که فقط ٣٣٠ تا ٣٤٠ تومان اضافه به کمترين سطح دستمزد تعلق ميگيرد ولى مبالغ متنابهى به بالاترين دستمزدها اضافه ميشود. ضرائب آن بقول خودشان بر اساس نوع کار بود و محاسبه آن کار حضرت فيل. بلافاصله تقريبا همه کارمندان حسابدارى کارخانه و دفتر مرکزى را بکار گرفتند و به اصطلاح شروع کردند به محاسبه و سرو صداى زيادى در اطرافش راه انداختند. شعبانى و معاون کارگزينى دوباره دست به کار شدند. سيل تلفن هاى تهديد آميز و فحش هاى رکيک به من که در حسابدارى بودم روان شد. شورا مدتى بلاتکليف بود و نميدانست که چه کند. وضع توليد و بارگيرى مختل شد و موجب نگرانى شديد کارفرما گرديد. ظاهرا زد و خورد هاى چندى هم نيز در ميان کارگران صورت گرفته بود.

دست کارفرما رو ميشود

در اين ميان اتفاق جالبى افتاد. کنستانتين داويدخانيان، رئيس حسابدارى کارخانه که برادر زاده مدير عامل قبلى بود و با روى کار آمدن پاکدامن و دار و دسته اش از دفتر مرکزى به کارخانه تبعيد شده بود، روى حساب دلخورى شخصى اش، بيلان سال ١٣٥٧ شرکت را در اختيارم گذاشت. اين سند حاوى ارقامى بزرگ و برداشتهاى کلان بود. نام هاى زيادى بعنوان سهامدار در آن بچشم ميخورد. بيشتر برداشت ها در بهمن و اسفند ٥٧ صورت گرفته بود. برخى از نام هاى خاندان پهلوى نيز در آن ديده ميشد. از اين اسامى بسيارى در رفته و بسيارى هنوز مانده بودند. برداشت پاکدامن ١٩٧ هزار تومان (دلار آنوقت ٧ تومان و پنج ريال بود!) بود که در اواخر اسفند ٥٧ صورت گرفته بود. اين سند همچنين نشان ميداد که درصدى از سهام اين شرکت متعلق به يک شرکت آلمانى است که مسئوليت تعمير و نگهدارى ماشين آلات شرکت ايرانيت را نيز به عهده داشت. سهامدار عمده بنياد پهلوى بود که به بنياد علوى تغيير نام يافت (فکر ميکنم اکنون جزو بنياد مستضعفان باشد). کنستانتين ميگفت پاکدامن رقم کلانى در فروردين ٥٨ برداشت کرده است که قول داد سند آنرا هم در اختيار من قرار دهد که اين عملى نشد. بيلان را برداشتم و سراسيمه به قسمت هاچک رفتم و ارقام را يک به يک به کارگران نشان دادم. ناگفته نماند که اين سند رقمى بالاى ١٥ ميليون تومان (٢ ميليون دلار) سود خالص را در سال ٥٧ (عيرغم همه کم کاريها و اعتصابات) نشان ميداد که هنوز مبلغ کلانى از آن باقى بود. بعلاوه مبالغ درشتى به عنوان اعتبار جهت خريد مواد اوليه در دو بانک تجارت و ملى وجود داشت که درصدى از آن از طرف خود شرکت واريز شده بود.

با رو شدن دست کارفرما و افشاء دروغى که پاکدامن با قسم و آيه تحويل کارگران داده بود، کارفرما ضربه بدى خورد و پيشنهاد مذاکره داد. با اين شرط که ابتدا صالحى و دو نفر ديگر را ميپذيرد. در سر ميز نهار کارگران بيشتر از ارقام بيلان صحبت داشتند و شوخى هاى جالبى نيز در اطراف آن ميکردند. ناگفته نماند که علاوه بر بيلان، قيمت تمام شده توليد و فروش هر ماهه در کارخانه تهيه مى شد که من در تنظيم آن مشارکت داشتم که هر ماهه سود ناخالص کلانى را در کارخانه شماره ١ نشان ميداد.

مذاکره، بازهم دروغ

بالاخره صالحى و دو نفر ديگر به شرکت مرکزى رفتند و برگشتند. به آنها گفته شد که بيلان مربوطه دست ساخت کنستانتين و مدانلو است و بيلان اصلى چيز ديگرى است. بيلان "واقعى" را به آنها نشان داده بودند که خبرى از برداشت هاى کلان با سود و اعتبارات آنچنانى در آن نبود و کارخانه کماکان در حال ورشکستگى و تعطيلى. با اين وجود پيشنهاد مذاکره در اطراف ٥٠٠ تومان اضافه دستمزد را بميان کشيدند! در جلسه شورا همه اعضاء بجز من با اين پيشنهاد موافقت کردند، با اين قول که در مذاکره سعى ميکنند رقم پشنهاد را تا ٧٠٠ يا ٨٠٠ تومان ترفيع دهند و اگر تيغشان نبريد به ٦٠٠ تومان قانع شوند.

حال خوبى نداشتم. صبح روز بعد به اتفاق ساير اعضاء شورا با مينى بوس به دفتر مرکزى رفتيم. مدير عامل و هيئت مديره به اتفاق تعدادى از بنياد علوى و همچنين مدير مالى شرکت و معاونش در داخل سالن پشت ميز بزرگى گرد آمده بودند. تا به ما اجازه دخول دهند نيمساعتى طول کشيد. اعضاى شورا در اتاقى نشسته و چاى ميخوردند. من در راهرو قدم ميزدم و فکرم کار نميکرد. در اين اثناء يک نفر از حسابدارى بيرون آمد و با اشاره مرا بداخل حسابدارى دعوت کرد. هر چهار نفرشان با من دست دادند و نشستيم. يکى گفت تو فلانى هستى؟ گفتم آرى. گفت فرصت خوبى است که با من حرف بزنند، چون رئيس امور مالى و معاونش در اتاق نيستند. بلافاصله شروع کردم به گله گذارى از آنها که چرا با حسابدارى کارخانه همکارى نمى کنند، چرا ارقام را در اختيار ما نميگذارند. آنها گفتند که بشدت کنترل ميشوند و اگر حرکتى خلاف خواست کارفرما انجام دهند فورا اخراج خواهند شد. در ضمن گفتند که آنها آن بيلان را به کنستانتين دادند و آن بيلان حقيقى است. آنها اسنادى را نشان دادند و با عجله شروع کردند به گفتن اينکه مقدار زيادى پنبه نسوز در بندر عباس و باجگيران در حال ترخيص است و تا کنون اين مقدار سابقه نداشته است و تمام کارهاى مالى آنهم تمام شده. ٢ پارتى تا کنون از بندرعباس به انبار اصفهان وارد شده و کارفرما در بدر بدنبال کاميون ميگردد تا به بندرعباس و باجگيران گسيل کند. کارفرما در حال مذاکره با کارخانه سيمان تهران بود که انبارهاى خالى اش را مورد استفاده قرار دهد. آنها همچنين نشان دادند که اعتبارات دلارى کلان ديگرى نيز از طرف دو بانک تجارت و ملى در حال گشايش است. ما را به نزد هيات مديره فراخواندند و من با عجله از آنها تشکر و خداحافظى کردم.

همگى بعد از کمى تعارف پشت ميز نشستيم، يکى از بنياد علوى شروع به صحبت کرد و اراجيفى را تحويل ما داد. سپس پاکدامن به سخن آمد و نزديک بيست دقيقه روضه خواند و گفت که ما نيز همگى به فکر کارگر هستيم و مى خواهيم که همه چيز به خوبى و خوشى پيش برود و اين مملکت سرو سامان بگيرد. بعد از آن صالحى به حرف آمد و ملتمسانه گفت آقاى مدير عامل ما ميخواستيم ٧٠٠ تومان را پيشنهاد کنيم. پاکدامن صحبتش را بريد و بار ديگر مدت ٨ تا ١٠ دقيقه اباطيل تحويل ما داد. اعضاء هيات مديره هريک به نوبت لاطائلاتى گفتند و دعاى خير کردند. سپس پاکدامن رو به من (که تا حالا ساکت بودم) کرد و گفت شما بايد آقاى فلانى باشيد. مى بينى که همه ما در اينجا به يک چيز فکر ميکنيم و به فکر کارگر و مملکت هستيم. خوب شما چه فکر مى کنيد؟ گفتم اتفاقا من به چيز ديگرى فکر ميکنم. من فکر ميکنم که شما دروغ ميگوييد. من اطلاع دارم که مقدار زيادى مواد اوليه در مرز در حال ترخيص است و اعتبارات بزرگى هم براى خريد هاى بعد در حال گشايش است. من بر روى همان مصوبه اوليه شورا هستم و کوتاه هم نمى آيم. و الان هم دارم ميروم به کارخانه. صالحى لب به دندان گرفت و بقيه از اعضاء شورا، هيات مديره و پاکدامن با چشمهاى گرد شروع کردند بر و بر به من نگاه کردن. برخاستم و گفتم من رفتم. اگر شماها نمى آييد من با تاکسى به کارخانه خواهم رفت.

اخراج به جرم دمونستراسيون!

از دفتر مرکزى زدم بيرون و اعضاى شورا غرغر کنان بدنبالم راه افتادند و همگى سوار مينى بوس شديم. جر و بحث و داد و بيداد در داخل مينى بوس در گرفت. مينى بوس راه افتاد و داد و بيداد فرو نخوابيد. تا جايى که من و صالحى يقه همديگر را چسبيديم. راننده مينى بوس را نگهداشت و گفت اينجورى نمى تواند رانندگى کند. بالاخره ساکت شديم و من براى اعضاء شورا توضيح دادم که در حسابدارى دفتر مرکزى چه چيزهايى دستگيرم شد.

به کارخانه که رسيديم فورا حسين آقا نگهبانى و حسين هاچک و کارگران بخش هاچک را در جريان گذاشتم و خبر ترخيص مواد اوليه بسرعت برق در تمام کارخانه پيچيد. فرداى آنروز حکم اخراجم را به دستم دادند. نوشته بودند به علت اخلال در نظم و ايجاد دمونستراسيون (معنى اين واژه را تا آنموقع نميدانستم) اخراج ميشوم. روز بعد چند نفر از نگهبانى و انتظامات و هر که را که برايشان مقدور بود (حدود ١٠ نفر) در درب ورودى واداشتند که از ورودم جلوگيرى کنند. جنجالى به پا شد و چند شيشه نگهبانى را شکستند. شعبانى روى پله ها ايستاده بود و نگاه ميکرد. دو نفر بيخرد چدن ريزى خودشان را مثل ديوانه ها بالا و پايين مى انداختند. حسين آقا نگهبانى به من نزديک شد و آهسته گفت برو، اينها به کميته شهر رى تلفن کرده اند. برو و سه روز ديگر برگرد و خيالت راحت باشد.

سه روز به شمال رفتم و صبح روز چهارم که سوار مينى بوس شدم، فتح الله راننده گفت کجا بودى بابا،

در کارخانه دو روز اعتصاب و تظاهرات بود. مهندس نيکلا استعفا داد و رفت. به کارخانه که رسيدم حسين آقا نگهبانى خوش آمد گرمى به من گفت و تمام اعضاى شورا و حسين هاچک به ديدن من آمدند. در نهارخورى تعداد زيادى از کارگران با من خوش و بش کردند. خبر پر بودن انبارهاى مواد اوليه کارخانه اصفهان هم درست بود.

شورا قدرتى ميشود، فقط به اتکا کارگران

روز بعد حسين آقا نگهبانى در راس عده زيادى از کارگران از ورود کارمندان "ارشد" و مديران توليد جلوگيرى کردند و همه را به فروشگاه تعاونى شرکت هدايت نمودند. مهندس اوهانيان معاون قبلى رئيس کارخانه و رئيس جديد که شخص خرفتى بود نيز در جمع آنها بود. همان روز از دفتر مرکزى اطلاع دادند که کارفرما با پيشنهاد اوليه شورا موافق است. خواستند که مجددا به دفتر مرکزى برويم. اينبار ما قبول نکرديم. گفتيم که شما بياييد. قبول کردند. فرداى آنروز همه اعضاى شورا در يکى از سالن هاى ساختمان ادارى جمع شدند. پاکدامن و چند نفر ديگر وارد شدند. بعد از مختصرى صغرى و کبرى چيدن برگ ديگرى را رو کرد. اعلاميه اى از وزارت کار باامضاء وزير وقت داريوش فروهر. در اين نوشته که کمتر از نيم صفحه بود، آمده بود که بخاطر انقلاب و امام و ضرورت فداکارى کارگران در امر انقلاب لازم است که به کارگران تمام واحدهاى توليدى بيشتر از ٣٠٠ تومان (يا ٣٥٠ تومان، يادم نيست) اضافه پرداخت نشود. او ادامه داد، ماهم همين دستور را اجرا خواهيم کرد. باز اعضاى شورا داشت خشکشان ميزد. صالحى دهان گشود و گفت آقاى مدير عامل شما قبول کرديد! عجب آدم بى معرفتى هستيد (يا چيزى شبيه اين گفت). پاکدامن گفت اين دستور دولت اسلامى است و ما نمى توانيم از آن تخطى کنيم و رفت توى يک روضه خوانى ديگر. اعلاميه را قاپيدم و بسرعت به محوطه جلوى ساختمان رفتم. تعداد زيادى از کارگران در محوطه جمع شده و بى صبرانه منتظر نتيجه کار بودند. اعلاميه را بسرعت برايشان خواندم. طنين شعار "فروهر فروهر، دشمن کارگر" و حضور کارگران معترض پاکدامن و همراهانش را به وحشت انداخت. صالحى آمد بدنبالم و مرا با خود به جلسه برد. موافقتنامه اى تنظيم شد. با اين فرق که کارفرما پايش را توى يک کفش کرده بود که حاضر نيست مابه التفاوت اضافه دستمزد معوقه سه ماهه فروردين، ارديبهشت و خرداد را بپردازد. در صورتيکه پيشنهاد شورا از اول فرودين ٥٨ بود. من ابتدا از امضاء قرارداد سرباز زدم. اما صالحى ديگر به التماس افتاده بود. گفتم صرفا به خاطر اعضاى شورا امضاء ميکنم. غريو شادى برخاست. فرداى آنروز همراه کارکنان حسابدارى بمدت دو شبانه روز مشغول تهيه ليست حقوق و معوقه بوديم. روز سوم کارگران در صف دريافت دستمزدها ايستاده بودند.

ضعف ها و محدويتها، حمله اسلاميها

بعد از جريان اضافه دستمزد، جو کارخانه بسيار مساعد شد براى کار سياسى. راستش را بخواهيد ما چندان به کار تشکل سازى و سازماندهى سياسى وارد نبوديم. کار شورا بيشتر شبيه يک جنگ سنديکايى بود. ملاحظه ميکنيد که بيشتر امور تا حدى اتفاقى و حتى شانسى پيش ميرفت. غفلت و اشتباه بزرگ ما (من و آن رفيق اتحاد مبارزان کمونيست که در کارخانه کار ميکرد)، اين بود که هرگز به اين فکر نيفتاديم که کارگران پيشرو را در خارج از کارخانه ببينيم و با ايشان جلساتى تشکيل دهيم، يا به سازمانى وصلشان کنيم يا هسته اى تشکيل دهيم. من فقط حسين هاچک را دوبار در خارج کارخانه ملاقات کردم و يکبارهم حسين آقا نگهبانى را. همين و بس. با کارخانه سيمان که همجوار بوديم بجز چند مورد خاص رابطه درست و حسابى نداشتيم. ارتباطات در سطح خبر گيرى بود. اطلاع داشتيم که آنجا درگيرى شديدى بين اسلاميها و توده اى ها در يکطرف و چپ ها در طرف ديگر جريان دارد. ارتباط با ساير کارخانجات شهر رى به همين منوال يعنى تنها در حد خبرگيرى بود. تصور ميکنم با من هم عقيده باشيد که سازمان دادن و انجام اين امور مستلزم وجود شبکه هاى تشکيلاتى است که عموما در خارج از کارخانه ها و بطريق اولى در بدنه يک سازمان و يا حزب سياسى قرار دارند و در ارتباط با داخل کارخانه ها کار ميکنند.

تشکيل جلسات مجمع عمومى هم پريود خاصى نداشت. تنها بر حسب ضرورت و فراخوان شورا تشکيل ميشد. قبل از آنهم فعالين قسمتها بنا به هر ضرورتى که پيش مى آمد جمع ميشدند و کارگران را به مجمع عمومى دعوت ميکردند.

بارى، رفته رفته پاى پاسداران، کميته چى ها و ملاها به کارخانه باز شد. تعدادى ريش گذاشتند و انجمن اسلامى تشکيل دادند و داشتند يک نمازخانه بزرگ درست ميکردند.

قصد داشتيم اينبار تعدادى از کارمندان "ارشد" کارخانه و دفتر مرکزى را اخراج کنيم. مخصوصا مدير امور مالى و معاونش، رئيس کارگزينى کارخانه و معاونش و دو سه نفر مدير توليد و شعبانى را. و به جاى آنها کسانى را استخدام کنيم که "مثلا" با ما باشند. ديديم که داريم با دولت و پاسدارها سرشاخ ميشويم. کم کم يک عده ريشدار (معلوم نبود از کجا) توى کارخانه پيدا شدند، يک مدتى گشتند و همه را شناسايى کردند. يک جلسه مجمع عمومى تشکيل دادند و تعدادى از کارگران (کمتر از يک سوم) از روى کنجکاوى رفتند ببينند چه خبر است. گفتند اين شورا ماليده و ما ميخواهيم يک شوراى صد در صد اسلامى درست کنيم. کارگران زير بار نرفتند. نميدانم محرم بود يا ميخواستند نمازخانه را افتتاح کنند يا چه مناسبتى داشت که علم و کتل آوردند، گوسفند کشتند و سينه زنى راه انداختند.

با اين همه کشمکش ما با کارفرما بر سر نظارت و دخالت در امورمالى و استخدامى و غيره کماکان ادامه داشت. چندتن از مديران توليد که کارگران ديگر ازشان حرف شنوى نداشتند، تسويه حساب کردند و رفتند. جالب اينجا بود که بعضى از قسمتها يکى دو ماهى بدون وجود مدير توليد و بدون هيچگونه وقفه و افتى در کارشان و بدون هيچگونه افزايش در ضايعات به توليد ادامه ميدادند( گزارش اين قسمتها به حسابدارى براى تعيين قيمت تمام شده اين را نشان ميداد). با اينکه مدير مالى هم رفته بود ومعاونش جايش را گرفته بود، به هيچ وجه حاضر نبودند اسناد مهم مالى شرکت را در اختيار شورا قرار دهند. من گاهى اسنادى را از حسابدارى گير مى آوردم و در اختيار شورا قرار ميدادم.

حمله مسلحانه و خونين دولت اسلامى

بگمانم اوايل ١٣٥٩ بود که کميته شهر رى که در سبعيتش معروف بود به کارخانه يورش آورد و به اتفاق انجمن اسلامى در قسمت هاچک به جان کارگران افتاد. تعدادى از کارگران بشدت مجروح شدند. حسين هاچک را با آمبولانس به بيمارستان انتقال دادند. آنروز من در شمال بودم. فردايش که بى خبر از همه جا داشتم سوار مينى بوس سرويس ميشدم، راننده به من توصيه کرد که سوار نشوم. او گفت که پاسداران همه جاى کارخانه را اشغال کرده اند و هر که را انجمن اسلامى معرفى کند ميگيرند، مى زنند و مى برند. رفيق اتحاد مبارزانى مان هم عليرغم آنکه به او توصيه کردم، چندى بعد که به گمانش آبها از آسياب افتاده است، به کارخانه رفت و همانجا دستگير و روانه زندان شد. چندى بعد يکى از کارگران کارخانه به من اطلاع داد که حسين هاچک مرد. (ظاهرا به سرش ضربه زده بودند.) همچنين خبر دار شدم که حسين آقا نگهبانى هم چندى بعد حالش بد شد و در بيمارستان درگذشت.

اين بودخلاضه سرنوشت شوراى يکساله کارخانه ايرانيت که (طبق معمول) با ريختن خون کارگران تمام شد. هرچند تجربه کوچکى بود اما درس کوچکى نبود. اطمينان دارم ميدانيد که صداقت ، پيگيرى و پيش آگاهى از چند و چون قضايا از شروط مسلم و ترديد ناپذير کارماست. درايت انقلابى و مارکسيستى هم بسيار مهم است که ميتوان آنرا آموخت. ترديد ندارم که مقدار زيادى از آنرا تا کنون به اتفاق هم آموخته ايم.

سعيد مدانلو، خرداد ٧٨

به نقل از کارگر کمونيست- شماره ١- دوره جديد، شهريور ماه ١٣٧٨. سپتامبر ٩٩