حزب و جامعه در ايران

بحثى ييرامون ابراز وجود اجتماعى رهبران عملى

حميد تقوائى

بخش اول: حزب، جنبش کارگرى و انقلاب

 

اين نوشته بر مبناى سخنرانى براى کادرهاى حزب در استکهلم تنظيم شده است و در سه شماره انترناسيونال ۸ در ۱۶ مارس،۹ در ۱۸ مارس، ۱۰ در ۲۳ مارس به چاپ رسيد.

انقلابى در ايران دارد شکل ميگيرد. سوال اينست که حزب چه ميکند؟ بنا به قطعنامه مصوب کنگره ٤، حزب رهبرى و سازماندهى انقلاب را در دستور خود قرار داده است. اما اين يک جهت گيرى عمومى است و بايد استنتاجات مشخصى از اين جهت گيرى بعمل بيايد. ما چه ميگوئيم و چکار ميخواهيم بکنيم؟

ما اولين کمونيستهايى نيستيم که با انقلاب روبرو ميشويم. و حتى براى خود ما و يا لااقل بخشى از حزب که همسن و سال من هستند اين اولين بار نيست که يک انقلاب را تجربه ميکنيم. ما فعال انقلاب ٥٧ بوده ايم و درسها و تجارب خود را داريم. با اينهمه بايد گفت براى کمونيسم کارگرى اين اولين بار است که با انقلاب درگير ميشود. کمونيستها در دوره هاى قبل نوشته ها و رهنمود هاى زيادى در مورد انقلابهاى مشخصى که با آن درگير بوده اند دارند، که نمونه مشخص و بر جسته اش بلشويکها هستند. اما اينها متعلق به تجربه ديگر و دوره ديگرى است. نه انقلابى که مى آيد شبيه انقلاب اکتبر است و نه ما شبيه بلشويکها هستيم. در قياس با انقلاب ٥٧ هم بدرجه بيشترى اين امر صادق است. به همين دليل تا حد زيادى نميشود متکى شد به تجارب و تئوريها و نظرات گذشته درباره انقلاب حتى اگر آنها را براى زمان خودشان قبول داشته باشيم. حتى حرفهاى راديکال ترين چپها در انقلاب ٥٧ چيز زيادى بما نميگويد. اجازه بدهيد بعضى از اين نظرات را بازبينى کنيم و ببينيم تا چه حد به مسائل امروز ما مربوط ميشود.

نظرات رايج درباره سازماندهى انقلاب

ميگويند توده مردم و يا خلق (که البته اين مقوله را ما عميقا نقد کرده ايم وکنار گذاشته ايم) بميدان مى آيد و ما بايد آنها را متحد کنيم. ستمکشان وکارگران و زحمتکشان را بايد متحد و متشکل کنيم. اين توده مردم اعتراض و تظاهرات و اعتصاب ميکنند و در نهايت با قيام حکومت را سرنگون ميکنند. اين البته راديکال ترين روايت است. در نيروهاى چپ سنتى تزهاى ديگرى هم مثل محاصره شهرها از طريق دهات و تئورى چريکى موتور کوچک و موتور بزرگ هم وجود داشت که در همان تجربه انقلاب ٥٧ اجتماعا و عملا نقد شد و کنار گذاشته شد. اينها ديگر امروز موضوعيتى ندارند. به هر حال بر اساس نظراتى که امروز قابل بررسى هستند در يک انقلاب توده ها به حرکت در ميايند و وظيفه ما آنست که مردم را بسيج کنيم، آنها را سازمان بدهيم و آگاه کنيم تا بالاخره با يک قيام شهرى انقلاب به نتيجه برسد و رژيم سرنگون شود. در روايتهاى راديکال تر طبقه کارگر نقش مهمترى پيدا ميکند. طبقه کارگر بعنوان محور و رهبر انقلاب به رسميت شناخته ميشود که بايد بميدان بيايد و مبارزه اش سراسرى و سياسى بشود، مردم هژمونى طبقه کارگر را بپذيرند و طبقه رهبرى خود را اعمال کند. در سطح مشخص تر کارگران بايد شوراهاى خود را بوجود بياورند و اين شوراها (اينجا ديگر داريم به ادبيات مارکسيسم انقلابى نزديک ميشويم) هم ارگانهاى قيام هستند و هم ارگان نظام سوسياليستى آتى بعد از پيروزى در انقلاب. اين بهترين و پيشرو ترين روايتى است که تاکنون در مورد انقلاب داشته ايم. طبقه کارگر مبارزه اش سياسى و سراسرى ميشود، هژمونى بدست مياورد، شوراهايش را ميسازد و قدرت را ميگيرد.

اما حتى همين راديکال ترين نظريه هم امروز براى ما کافى نيست. شايد چهار پنجسال پيش اين تئورى کافى بود. اما امروز براى حزبى که ميخواهد درگير يک انقلاب زنده بشود اين نظريه راه و استراتژى عملى اى بما نشان نميدهد. اولين سوال اينست که چگونه طبقه کارگر هژمونى اش را برقرار ميکند؟ ميدانيم که در اين انقلاب زنان و جوانان و اساسا توده مردمى که از مذهب رويگردان شده اند نقش مهمى ايفا ميکنند، خوب هژمونى طبقه کارگر بر اين اقشار چطور تامين ميشود؟ اصلا هژمونى طبقه کارگر بر توده مردم يعنى چى؟ چه اتفاقى بايد بيفتد؟ ميگويند مبارزه کارگران بايد سراسرى شود، چطور؟ مبارزه کارگران بايد سياسى شود، حول چه شعارهائى؟ کارگران که هنوز دستمزدهاى عقب افتاده شان را هم نتوانسته اند بگيرند، چطور ميشود مبارزاتشان را سياسى و سراسرى کرد؟ مگر چقدر فرصت داريم؟ انقلاب سر پيچ بعدى است، و مبارزات کارگران هنوز متفرق و غير سياسى و غير سراسرى است. چه بايد کرد؟ مبارزات کارگرى زياد مهم نيست؟! بقيه مبارزه سياسى ميکنند کافيست؟! از خير هژمونى بگذريم؟! اما اصلى ترين سوال در اين ميان اينست: نقش حزب در اين ميان چيست؟ چرا اسمى از حزب در ميان نيست؟ جنبش کارگرى سياسى شود و سراسرى شود و سرنگون کند و قدرت را بگيرد، پس حزب چکاره است؟ ميگويند حزب همه اينکارها را رهبرى کند! باز که بر گشتيم سر جاى اولمان! بحث بر سر همين است که حزب چکار بکند. آيا حزب فقط فاعل است و بايد اتفاقى بيرون از خودش را رهبرى کند؟ يا خودش هم موضوع کار و جزء اين انقلاب است؟ اختلاف ما از همين جا حتى با راديکال ترين شاخه هاى چپ سنتى شروع ميشود. خود ما در ٢٥ سال پيش همين حرف را ميزديم. اينکه تحت رهبرى حزب طبقه کارگر متحد ميشود، هژمونى طبقه کارگر برقرار ميشود و انقلاب سوسياليستى پيروز ميشود. اين در خود حرف غلطى نيست اما خيلى کلى و ناکافى است. رهبرى حزب به چه معناست؟ به اين معناست که حزب مثل رهبر يک ارتش ستاد فرماندهى انقلاب است؟ لشکر توده هاى طبقه و مردم تحت رهبرى اين ستاد به حرکت در ميايند و ميجنگند؟ امروز که به واقعيات جارى نگاه ميکنيم تصوير ديگرى از رابطه حزب و انقلاب را ميبينيم.

روشن است که اگر حزب ما نبود وقايع به اين شکل اتفاق نميافتاد و جنبش انقلابى به اينجا نميرسيد. ما تحول بيرون از خودمان را فقط رهبرى نميکنيم بلکه در ساختنش نقش داريم. ما دخالتگر و درگير جنبش انقلابى هستيم و اگر اين درگيرى حزب ما در جنبش انقلابى نبود آنوقت نه جنبش و نه حزب در هيئت و جايگاه و قدرت امروزيشان اصولا وجود نميداشتند. بنابراين بحث فقط بر سر انقلاب و مبارزات کارگرى نيست. حزب جزء در هم تنيده اين تصوير است. حزب، سازمان آن وسياستهاى آن، و رابطه حزب و جامعه و حزب و قدرت سياسى از همان ابتدا وارد تصوير ميشود. بسيارى از مباحث و نظراتى که در اين دوره مطرح شده مثل حزب و شخصيتها و آژيتاتور و محافل کارگرى و غيره بايد در بحث حزب و انقلاب خود را نشان بدهد. جايگاه اين مباحث در برخورد به يک انقلاب زنده و جارى چيست؟ تمام دستهاوردهايى که ما بعنوان مارکسيسم انقلابى و کمونيسم کارگرى داشته ايم بايد در شرايط انقلابى ضرب شود و به سياستهاى عملى مشخص ترجمه شود. کمونيسم کارگرى وقتى که تحت اين نام اعلام مودجوديت کرد دوره اختناق بود، انقلاب نه بشکل بالفعل و نه بالقوه جلوى چشمانمان نبود، ولى اين بمعناى آن نيست که کمونيسم کارگرى و غير کارگرى فقط در دوران غير انقلابى و آرام از هم متمايزند. سوال من اينست: در دوران انقلابى ما چه حرفهاى جديدى داريم؟ آيا قرار است به اتحاد مبارزان کمونيست سال ٥٧ برگرديم؟! واضح است که پاسخ منفى است. ٢٥ سال تجربه و رسيدن به نظرات و سياستهائى که تحت نام کمونيسم کارگرى مطرح کرده ايم بايد امروز نتايج خود را نشان بدهد. ما بايد بعنوان کمونيسم کارگرى وارد انقلاب بشويم در غير اين صورت بجائى نخواهيم رسيد. چپهاى گذشته تجربه کردند و شکست خوردند. ما حزب ديگرى هستيم و طور ديگرى کار کرده ايم. ما هنوز بقدرت نرسيده هر جا حضور داشته ايم دنيا را در جهت آرمانهايمان تغيير داده ايم. ما حزب منشا اثر حتى در اپوزيسيون هستيم. اين حزب با اين انقلاب چه ميخواهد بکند؟ اين حزب نميتواند شيوه هاى خاص و متمايز خودش در برخورد به انقلاب را نداشته باشد.

حزب و انقلاب

اولين فرق ما با بقيه آنست که رهبرى انقلاب را فقط در هدايت مبارزات جارى و سازماندهى آنها نمى بينيم. اين جزئى از وظايف ما هست اما جزء اساسى ترش رهبرى انقلاب بعنوان يک نيروى اجتماعى، بعنوان يک حزب سراسرى قوى و مدعى قدرت است، رهبر انقلاب بعنوان نيروئى که نماينده و سخنگوى انقلاب است. يک شاخص و فاکتور اصلى انقلاب خود حزب است. حزب نه فقط بعنوان رهبر بلکه حزب بعنوان يک عنصر دخالتگر و نيروى فعاله و قدرت محرکه انقلاب. بعنوان يک عامل عينى حاضر در جامعه. همانطور که انقلاب بدون طبقه کارگر نميشود انقلاب بدون حزب هم نميشود. به نظر من امروز بايد جزء ديگرى به تئوريهاى کلاسيک انقلاب اضافه کرد. لنين ميگفت انقلاب وقتى رخ ميدهد که مردم نتوانند تحمل کنند، و دولت نتواند به حکومت ادامه دهد؛ امروز بايد اضافه کرد و حزبى وجود داشته باشد که اين نخواستن مردم را در برابر طبقه حاکمه نمايندگى کند. حزبى که رهبر و تجسم "نه" مردم به حکومت باشد. اين سومى بهمان اندازه دو فاکتور ديگر مهم است. هم در شکل دادن به انقلاب و هم در پيروز کردن آن. اين اولين فرق ماست با تئوريهائى که انقلاب را بدون حزب توضيح ميدهند. حزب جزئى از خود تئورى انقلاب ماست. اين را ما به عينه شاهديم که اگر حزب ما نبود جنبش انقلابى امروز اينجا نبود. اگر ما نبوديم دو خرداد موقعيت قويترى از امروز داشت، اين ابژکتيو و واقعى است. اگر ما نبوديم چپ در ايران اصلا در صحنه سياسى حضور نداشت و آنچه هم که به نام چپ بود فرق چندانى با بنى صدر و سروش نداشت. زائده حکومت ميشد و هيچ نقشى در تحولات سياسى ايفا نميکرد. اگر چپ در جامعه با حزب ما تداعى نميشد امثال حزب توده و اکثريت ميداندار ميشدند. آنوقت ممکن بود شورش و عصيان داشته باشيم، مردم بالاخره طاقتشان طاق ميشد و فرياد ميزدند، ولى يا سرکوب ميشدند و يا فريبشان ميدادند و جنبششان را منحرف ميکردند. امروز تا همينجا نميتوانيد حزب ما را از صحنه کنار بگذاريد و بگوئيد جنبش سرنگونى راديکاليزه شد. ما به اين جنبش اسم و هويت داديم و به پيش رانديمش. بدون ما ممکن بود تاريخ اينطور نوشته شود که مردم از دو خرداد نوميد شدند و دوسال بعد به رياست جمهورى خانمى که صلح نوبل گرفته بود راى دادند. و باين ترتيب مردم ايران به پارلمان واقعى رسيدند. اولين انقلاب مخملى در خاورميانه! حزب ما راه چنين سناريوهائى را سد کرد. همين امروز وقتى به وقايع ايران نگاه ميکنيد فاکتور حزب را ميبينيد. من اين را بارها و از جمله در کنگره اخير گفته ام که حزب ما چنان موقعيتى پيدا کرده که سياستها و رهنمودهاى امروزش پس فردا بعنوان يک عامل عينى خود را نشان ميدهند. همين انتخابات مجلس هفتم را در نظر بگيريد. هر تاريخ نويسى بخواهد حوادث روزهاى اخير را ثبت کند خواهد نوشت در انتخابات مجلس هفتم در سنندج و بوکان و نهاوند و مريوان و ايذه و بخشهائى از اصفهان پوسترهاى انتخاباتى را کندند، صندوق ها را در هم شکستند، بساط انتخابات را بهم ريختند و انتخابات را بقول يکى از احزاب آن دوره بر سر رژيم خراب کردند. حتى اگر اسم ما را هم نخواهند بياورند نقش و تاثير حزب ما در تحولات را نميتوانند انکار کنند. و يا برخاستن شعار آزادى و برابرى در دانشگاه تهران در روز ١٦ آذر را در نظر بگيريد و يا خواست لغو آپارتايد جنسى در قطعنامه همايش زنان سندج و يا فستيوال آدم برفى در حمايت از حقوق کودکان را. حزب يک عامل عينى در شکل دادن به تحولات است. اگر بخواهند وقايع شروع انقلابى که از راه ميرسد را بنويسند بايد به همين رخدادها اشاره کنند، مثل انقلاب ٥٧ که با جنبش خارج محدوده شروع شد. آن اتفاق خودبخودى و خود جوش بود اما اين بار بارقه هاى شروع انقلاب نتايج حضور و دخالتگرى حزب ماست. اين بار مردم خودبخودى و بطور خودجوش بياد شعار آزدى و برابرى و لغو آپارتايد جنسى و حمايت از کودکان نيفتاده اند. حزبى وجود دارد که پرچم اين آرمانها را بر افراشته است.

پس بحث فقط بر سر اين نيست که بدون وجود يک حزب انقلابى کارگرى انقلاب پيروز نميشود. اين يک جنبه قضيه است که مارکسيستهاى انقلابى هميشه بر آن تاکيد کرده اند. اما بحث ما از اين فراتر است. بحث ما اينست که امروز حزب خود يکى از عوامل شکل دهنده به انقلاب است. البته اگر از انقلاب مقصود شورشهائى نباشد که حداکثر کابينه ها را تغيير ميدهند و امروزه به انقلاب مخملى معروف شده اند. صحبت بر سر انقلابهاى واقعى و خارج کردن قدرت سياسى از دست طبقه حاکمه است. به اين معنى در دوران ما انقلاب و حزب انقلابى کمونيست به هم تنيده شده اند. اين را تجربه زنده تحولات جارى در ايران هر روز بما نشان ميدهد.

هژمونى طبقه چگونه برقرار ميشود

نکته ديگر مساله هژمونى است. اينجا هم حزب نقش کليدى ايفا ميکند. طبقه کارگر بدون حزب نميتواند هژمونى بدست بياورد. طبقه کارگر ايران فى الحال در اين جهت قدم برداشته است بخاطر اينکه حزب کمونيست کارگرى وجود دارد. همين امروز طبقه کارگرى که در جنبش روزمره اش مشغول مبارزه براى دريافت دستمزدهاى عقب افتاده است، تا حد زيادى هژمونى اش در جنبش زنان بر قرار است. با شعار مرگ بر آپارتايد جنسى و لغو حجاب اجبارى. شعارهائى که در وقايع خرداد- تير بوسيله زنان اصفهان داده شد و در قطعنامه همايش حمايت از زنان در سنندج مطرح شد. اين يعنى طبقه کارگر دارد در جنبش زنان حرفش را ميزند. کدام فمينيست راديکالى خارج از حزب ما خواستار لغو آپارتايد جنسى شده است؟ اين شعار به صريح ترين شکلى حضور حزب و طبقه ما را در مبارزه براى آزادى زن اعلام ميکند. مثال ديگر مبارزه عليه مذهب است. امروز ظاهرا آقاى گنجى و نوه خمينى هم جدائى دين از دولت را ميخواهند. اما آن زمان که ما سکولارسيم و اصل جدائى دين از دولت و از آموزش و پرورش را اعلام کرديم، تقريبا همه نيروها و شخصيتهاى سياسى ايران به شکلى از جمهورى اسلامى حمايت ميکردند و با حکومت مذهبى مشکلى نداشتند. مردم از مذهب متنفرند اما چه نيروئى اين نفرت عمومى را نمايندگى ميکند، به سياست ترجمه ميکند و به آن شکل و هدف و شعار ميدهد و تبديلش ميکند به نيرو درعرصه مبارزه سياسى؟ درست است که مردم از مذهب متنفرند ولى تمايلات على العموم مردم کافى نيست. اين تمايلات بايد آگاهانه شود، هويت پيدا کند، و به سياست و تشکل و تحزب، يعنى به يک نيروى سياسى ترجمه شود. اينجا ديگر يک حزب راديکال لازم است. حزب طبقه اى که هيچ منفعتى در بقا و حفظ مذهب در حکومت و در جامعه ندارد. حزب انقلابى طبقه کارگر. اين نه تنها در مبارزه عليه مذهب بلکه در مبارزه براى آزادى و حقوق دموکراتيک و عليه فقر و شرقزدگى و مبارزه براى برخوردارى از يک زندگى مدرن و مرفه و غيره و غيره نيز صادق است. در سطح پايه اى و از لحاظ عينى طبقه کارگر در تمامى اين عرصه ها ميتواند هژمونى کسب کند چون تنها اين طبقه است که راه حل واقعى براى مسائل جامعه دارد. و اين هژمونى تنها ميتواند بوسيله حزبى متحقق بشود که حامل برنامه و مطالبات و سياستهاى کارگرى براى کل جامعه است. وقتى حزب را وارد تصوير کنيد ميبينيد که طبقه کارگر ايران ٢٥ سال است که در مبارزه براى آزادى حضور دارد، از زمانى که روزنامه ميزان را بستند و اتحاد مبارزان کمونيست خواستار آزادى بى قيد و شرط مطبوعات شد. اين اولين حرف طبقه کارگر در عرصه مبارزه براى آزاديهاى سياسى بود. راست که ميخواست سر به تن روزنامه ها نباشد و چپ سنتى هم خواستار آزادى براى خلق بود. آزادى هاى بى قيد و شرط را از همان آغاز روشن و صريح جريان ما مطرح کرد و به اين ترتيب از همان زمان طبقه کارگر مهر خودش را به مبارزه براى آزادى زد. در عرصه مبارزه زنان و اولين تظاهرات عليه حجاب اجبارى در تهران در سال ٥٨ نيز مساله از همين قرار بود. در مقابل خيل نيروهائى که اين اعتراض را از جانب زنان شمال شهرى و غير قابل پشتيبانى ميدانستند، اين باز جريان ما بود که بى قيد وشرط از آزادى زن پشتيبانى کرد و پيشقدم مبارزه با حجاب اجبارى شد. در عرصه مبارزه جوانان هم همينطور. اين حزب ما بود که پرچم مدرنيسم و حمله به شرقزدگى را بلند کرد، آبروى آل احمدهاى پلاستيکى از دکتر شريعتى تا سروش و ديگر ملى-اسلامى ها را برد، و نماينده تمايلات انسانى مليونها جوان شد. اينها همه يعنى هژمونى طبقه کارگر در عرصه هاى مختلف مبارزه عليه وضعيت موجود. دانشجو از هر طبقه اى که هست، در گردهمايى ١٦ آذر ميگويد آزداى برابرى و حمايت از مبارزات کارگران پتروشيمى. اين يعنى هژمونى طبقه کارگر. يعنى توده گير شدن راه حل طبقه کارگر براى کل جامعه. و در اينجا هم بروشنى مى بينيم که عامل محورى و تعيين کننده حزب است.

بخش دوم: سراسرى و سياسى شدن مبارزات کارگرى

اکنون بعد از بررسى نقش حزب در شکل دادن به تحولات جارى و تامين هژمونى طبقه کارگر در دل اين تحولات لازمست بطور مشخص به مساله رهبرى انقلاب بپردازيم.

رهبرى سراسرى و رهبرى محلى انقلاب

وقتى از رهبرى انقلاب صحبت ميکنيم دو سطح از رهبرى را مد نظر داريم، يکى سطح عمومى که اساسا بوسيله رهبرى حزب در مقياس کل جامعه اعمال ميشود و ديگرى رهبرى محلى و مستقيم هر مبارزه و نبرد مشخص در دل انقلاب. رهبرى انقلاب در سطح سراسرى و اجتماعى آن يعنى نمايندگى کردن انقلاب و باز کردن راه آن در مقابل رژيم و نيروهاى سياسى ضد انقلابى در حکومت و در اپوزيسيون آن. اين مستلزم افشاى مداوم تاکتيکها و ترفندهاى نيروهاى ضد انقلاب، افق دادن و بجلو سوق دادن انقلاب و جلوگيرى از تحريف و عقيم گذاشتن آن بوسيله نيروهاى ضد انقلابى است. اين مستلزم نمايندگى کردن خواستها و مطالبات انقلابى مردم و نشان دادن راه رسيدن به شعارها و اهداف انقلاب در هر شرايط مشخص و در پيچ و خم تحولات است. اين وظيفه سراسرى و مرکزى، که ميتوان آن را به توپخانه سنگين تشبيه کرد، اساسا بعهده رهبرى حزب است. در اين سطح ماکرو هست که بحث حزب و قدرت سياسى، بحث حزب در دسترس و مدعى قدرت و توانا به تصرف و حفظ قدرت، و بحث تداعى شدن حزب با تحولات تعيين کننده و نقاط عطف در جنبش انقلابى مطرح ميشود. اين جنبه بيشتر شناخته شده و در دستور کار قرار گرفته رهبرى و سازماندهى انقلاب است که البته بايد در شرايط حاضر بيش از پيش بر اهميت و ضرورت آن تاکيد کرد و بطور همه جانبه و پيگيرترى آنرا به پيش برد. اما موضوع صحبت من در اينجا اين جنبه نيست. نقش و وظيفه رهبران عملى که موضوع بحث من است تماما به رهبرى مشخص و محلى مبارزات، رهبرى نبردهاى مشخصى که در جنگ انقلابى در ميگيرد مربوط ميشود. منظور من از اشاره به رهبرى سراسرى و اجتماعى حزب نشان دادن جايگاه تعيين کننده آن در رابطه با رهبرى مستقيم نبردهاى محلى بود. اين توپخانه سنگين است که راه را براى پيشرويهاى پياده نظام هموار ميکند. اما وقتى از رهبرى سراسرى به صحنه نبرد بيائيم، آنگاه همبستگى و گستردگى مبارزاتى يک عامل کليدى تضمين اين پيشرويها است.

مبارزه طبقه کارگر چگونه متحد و سراسرى ميشود؟

پراکندگى يک مساله قديمى جنبش کارگرى است که همه نيروهاى چپ از آن بعنوان يک مانع اساسى بر سر راه پيشروى مبارزات کارگرى هميشه بر آن انگشت گذاشته اند.

آنچه نامعلوم بوده است راه حل اين مساله است. چطور بايد مبارزات را متحد و سراسرى کرد؟ خواهيد گفت حول شعارهاى واحد و سراسرى. اين پاسخ رايجى است که باندازه خود مساله عموميت دارد. اما اين پاسخ راهى به کسى نشان نميدهد. همين امروز کارگران بر سر خواستهاى مختلفى از پرداخت دستمزدهاى عقب افتاده تا اخراج و بيکارسازى در حال مبارزه اند. چطور ميشود شعار واحد و سراسرى در دستور مبارزه آنها گذاشت؟ شعار واحد بايد عموميت داشته باشد، بايد کلى تر و در بر گيرنده تر از خواستهاى مشخص هر بخش و کارخانه باشد. يعنى مثل ٣٠ ساعت کار در هفته قابليت تعميم به سطح کل طبقه را داشته باشد و يا شعار و مطالبه اى سياسى، و لذا به اين اعتبار عمومى و سراسرى، باشد.

خوب چطور بايد اين شعارهاى عمومى و سياسى را رواج داد؟ چطور ميشود اين خواستهاى عمومى و سراسرى را در دستور کارگرانى گذاشت که هنوز نتوانسته اند دستمزدهاى عقب افتاده شان را بگيرند؟ هنوز دارند بطور پراکنده و در کارخانه هاى مختلف با اخراج و بيکارسازى دست و پنجه نرم ميکنند؟ چطور ميشود در چنين شرايطى شعار ٣٠ ساعت کار و خواستهاى عمومى ديگرى از اين قبيل را سراسرى کرد؟ به نظر ميرسد اتحاد کارگران پيش شرط در دستور گذاشتن چنين شعارهائى است و نه نتيجه آن!

در مورد سياسى شدن مبارزات کارگرى هم مساله همين است. اين بحثى بود که منصور حکمت در کنگره سوم پاسخش را داد. کارگر، دانشجو و يا روشنفکر دگر انديش نيست که اعتراضات سياسى اش را تحمل کنند و يا حداکثر با چند سال زندان جواب بدهند. بورژوازى دانشجو و دکتر و ليبرال و جبهه ملى و روشنفکر را تحمل ميکند ولى کارگر را تحمل نميکند. اعتراض سياسى کارگر را يکجور ديگر ميکوبند و بخون ميکشند. آخرين نمونه اش، تظاهرات کارگران خاتون آباد، که تازه خواست سياسى اى هم مطرح نميکرد، در برابر ماست. از طرف ديگر موقعيت اقتصادى و اجتماعى کارگر با بقيه اقشار متفاوت است. کارگر اعتصابش از دو هفته به سه هفته تجاوز کند خانواده اش نان ندارند بخورند. مبارزه و اعتصاب پيگير کارگرى مستلزم سازمانيابى و تامين و تدارک مالى آنست. نميتوان انتظار داشت مبارزه کارگران سياسى شود وقتى هنوز پراکنده و سازمان نيافته است. ميبينيد که باز به نظر ميرسد مشکل وارونه مطرح شده است. متحد و سراسرى شدن مبارزات يکى از پيش شرطهاى سياسى شدن آنست و نه بر عکس.

خوب پس پاسخ چيست؟ چه بايد کرد؟ مساله سياسى و سراسرى شدن مبارزات کارگرى را کنار بگذاريم؟ روى حزب و تصرف قدرت بوسيله حزب متمرکز شويم؟ واضح است که اين هم جواب نيست. ما سه عامل را بر شمرديم، حزب، انقلاب و حکومت بورژوائى. هر دو عامل از اين سه عامل به تنهايى پاسخ چه بايد کرد ما را نميدهد. آيا ميشود گفت مبارزات کارگرى که سياسى نميشود، سراسرى هم نميشود، پس بايد حزب نيرو جمع کند و قدرت را بگيرد؟ اين جواب نيست چون انقلاب در اين ميان از قلم افتاده است. کدام کمونيستى و در کجاى دنيا بدون انقلاب قدرت را گرفته است که ما دوميش باشيم؟ حزب بدون انقلاب نميتواند قدرت را تصرف کند. براى تصرف قدرت بايد رهبر انقلاب شد. اين را قطعنامه کنگره هم تصريح کرده است که حزب ما بايد رهبر و سازمانده انقلاب شود. حزب فقط با انقلاب ميتواند بقدرت برسد و براى انقلاب طبقه کارگر بايد نقشى بسيار وسيعتر از اين بازى کند. بايد متشکل تر باشد و بايد مبارزاتش گسترده تر باشد. و اين کار را هم فقط حزب ميتواند بکند. اگر قرار بود مبارزات کارگرى خودبخود سراسرى و سياسى شود بمن و شما احتياجى نبود. همانطور که تامين هژمونى طبقه کارگر، چنانکه در بالا اشاره کردم، تماما به حزب گره خورده است، در سراسرى و متحد کردن مبارزات کارگرى هم حزب نقش تعيين کننده اى دارد. پس باز بر ميگرديم به سئوال اصلى مان: براى سراسرى کردن مبارزات کارگرى چه بايد کرد؟

پاسخ من اينست که وقتى ميگوئيم مبارزات کارگرى را بايد سراسرى کرد راه حل واقعى و عملى و کاملا امکانپذيرش اينستکه مبارزات موجود و جارى را حول همين شعارها و خواستهاى موجودشان به هم پيوند بزنيم. اين را من گسترش افقى مبارزات مينامم. يعنى براى سراسرى کردن مبارزات لزوما نبايد آنرا تعميق کرد و شعار و مضمون راديکال تر و يا سياسى ترى به آن داد. کى گفته است شرط سراسرى شدن سياسى شدن است؟ و يا حتى عمومى شدن و دربرگيرنده شدن شعارهاست؟ اين پيش شرطها غير واقعى و غير عملى است. چرا کارگر صنعت نفت نميتواند از مبارزه کارگران در فرض کنيد خودروسازى حول دريافت دستمزدهاى عقب افتاده حمايت کند؟ اعلام کند که از اين مبارزات حمايت ميکند و از دولت بخواهد به خواست آنها پاسخ بدهد. اين کاملا عملى و در همين توازن قوا ممکن است. مبارزات کارگران را ميتوان حول مطالبات و خواستهاى موجودشان به هم بافت و يک مبارزه همبسته سراسرى بوجود آورد. مساله حتى به مبارزات کارگرى در ايران محدود نميشود. کارگران در ايران ميتوانند از مبارزات کارگران در ديگر کشورها حمايت کنند. پيام بدهند و نامه بنويسند و تومار جمع کند. همينطور ميتوانند از کارگران در کشورهاى مختلف و از اتحاديه ها و سازمانهاى کارگرى در سطح بين المللى درخواست حمايت و پشتيبانى کنند، علنا و با اسم و رسم. اين کاملا عملى و در سطح کنونى موازنه قوا امکانپذير است.

وقتى از اين نقطه نظر به مساله اتحاد و سراسرى کردن مبارزات نگاه ميکنيد متوجه ميشويد که موضوع فقط به مبارزات کارگرى محدود نميشود. بخشهاى ديگر جامعه هم در حال مبارزه هستند حول خواستهاى برحق خودشان. کارگران ميتوانند از اين مبارزات هم اعلام حمايت کنند و همينطور از آنها حمايت بخواهند. يک نمونه چنين همبستگى اى گردهمايى دانشجويان در ١٦ آذرماه در دانشگاه تهران بود که پلاکارد بزرگى در حمايت از مبارزات کارگران پتروشيمى بلند کردند. و يا اعلام همدردى و پشتيبانى کارگران ايران خودرو و برخى ديگر از کارخانه ها از کارگران خاتون آباد. نمونه هاى ديگرى هم اين اواخر و بعد از فراخوانهاى متعدد حزب به اين نوع اعلام حمايتها، داريم که اميدوارم بسط پيدا کند. به هر حال نکته اى که ميخواهم تاکيد کنم اينست که نه تنها مبارزات کارگرى در کارخانه هاى مختلف بلکه مبارزات بخشهاى ديگر جامعه هم ميتوانند و بايد حول خواستها و شعارهائى که مطرح ميکنند بهم پيوسته و سراسرى شوند.

ممکن است بگوئيد آيا توازن قوا اجازه ميدهد؟ اگر مثلا کارگران نساجى يزد از خبازان سقز حمايت کنند دستگير نميشوند؟ نه لزوما! بستگى به اين دارد که مبارزه مورد حمايت قرار گرفته چه مضمونى دارد و چه خواستى را مطرح ميکند. اگر مبارزه اى با سرکوب دستگيرى مواجه نشده ميشود انتظار داشت که حمايت از آن هم با سرکوب و دستگيرى مواجه نشود. اين شيوه سراسرى کردن تنها شيوه ممکن است و واقعى و عملى است. همانطور که کارگر فرانسوى سراسرى مبارزه ميکند. کارگران راه آهن اعتصاب ميکنند و کارگران بندر حمايت ميکنند. اين شيوه حمايت بسته به سطح مبارزه و شرايط از انتشار بيانيه همبستگى تا اعتصاب حمايتى را ميتواند در بر بگيرد ولى در هر حال نه سياسى شده اند و نه شعارها را تعميم داده اند. اين سراسرى شدن از طريق گسترش افقى مبارزه است. و در ايران هم اين کاملا ممکن است. کارگران در غرب ايران دستمزدهاى عقب افتاده شان را ميخواهند و کارگران در شرق ميتوانند حمايت کنند. بايد اين مبارزات را در سطح موجود توازن قوا به هم تنيد. نه بايد صبر کرد تا توازن قوا به نفع کارگران تغيير کند، نه بايد منتظر سياسى شدن و تعميم شعارها بود، و نه بايد تن داد به اين پراکندگى موجود. برعکس پيش شرط همه اينها همين شيوه گسترش و همبسته کردن افقى مبارزات است.

اين شيوه سراسرى کردن مبارزات بخصوص در شرايط امروز ممکن و عملى است. ممکن و عملى است بشرط آنکه رهبران عملى جنبش کارگرى از پوسته سنتهاى عقب مانده بيرون بيايند و پا بميدان مبارز علنى در سطح جامعه بگذارند. ابراز وجود اجتماعى رهبران عملى جنبش کارگرى اساس بحث من در مورد سراسرى شدن و کلا تقويت و پيشروى جنبش کارگرى است. پيش از صحبت در مورد اين موضوع اجازه بدهيد به مساله سياسى شدن جنبش کارگرى نيز کمى دقيق شويم.

مساله سياسى شدن جنبش کارگرى

مبارزه طبقه کارگر بايد سياسى شود. کمى به اين حکم هميشگى چپ فکر کنيم. سياسى شود يعنى چه؟ خواهيد گفت يعنى خواستها و شعارهاى سياسى مطرح کند. اين يک تعبير روشن و واضح از سياسى شدن است اما آيا شاخص ديگرى وجود ندارد؟ به نظر من ارزيابى يک مبارزه تنها بر اساس خواست و شعارهائى که مطرح ميکند ميتواند گمراه کننده باشد. براى اينکه متوجه شويد چه ميگويم مبارزات جارى کارگران ايران را در نظر بگيريد. اين مبارزات برمبناى خواستهائى که مطرح ميکنند تماما صنفى و اقتصادى است. مبارزه بر سر افزايش دستمزد و براى دريافت دستمزدهاى عقب افتاده و عليه اخراج و بيکارسازى و غيره. ظاهرا مثل کارگران فرانسه و يا ايتاليا و انگليس که آنها هم براى خواستهاى رفاهى دست به اعتصاب و مبارزه ميزنند. اما آيا واقعا فرقى بين مبارزات کارگرى در ايران و در کشورهاى اروپائى نيست؟ فرض کنيد کارگر ايتاليائى براى افزايش دستمزد اعتصاب کرده و در ايران هم کارگران اضافه دستمزد ميخواهند. آيا هر دو اين اعتصابها را بايد تحت عنوان اقتصادى و صنفى کنار هم گذاشت و همسان دانست؟ اگر از کارگر فرانسوى بپرسيد آيا دستمزدتان اضافه خواهد شد چيزى شبيه اين خواهيد شنيد که "ما فعلا ١٥ در صد اضافه دستمزد خواسته ايم اما ممکن است به ٨ درصد هم رضايت بدهيم. بايد ببينيم مذاکرات بين کارفرما و رهبران اتحاديه چطور پيش ميرود" و غيره. اين جواب تيپيک کارگر اعتصابى اروپايى است. حالا اگر از کارگر ايرانى همين سوال را بکنيد احتمالا چند فحش به رژيم تحويل ميگيريد و اينکه فلان فلان شده ها کى پول ما را داده اند که ايندفعه بدهند. کارگر در ايران اعتصاب ميکند چون طاقتش طاق شده و ميخواهد به نحوى نارضايتى عميقش از کل اين وضعيت و تنفرش از آخوندها را نشان بدهد. در ايران و در شرايط اختناق نقطه عزيمتها و خصلتها و گرايشهاى سياسى جنبش کارگرى را از شعارهايش نميشود فهميد. در شرايط اختناق شعار و مطالبه يک مبارزه نشاندهنده توازن قواست و نه تمايلات و اهداف واقعى مبارزه کنندگان. اين در مورد جنبش کارگرى و هر جنبش اعتراضى ديگرى در جوامع اختناقزده صادق است. مردم در يک مقياس وسيع در انتخابات دوره اول خاتمى به او راى دادند اما ما همانموقع تحليلمان اين بود، و بعدا هم در تجربه اين ثابت شد، که راى مردم به خاتمى راى "نه" به خامنه اى بوده است. نشانه "نه" آنها به کل رژيم جمهورى اسلامى بوده است و نه آرى آنها به خاتمى و دو خرداد. امروز هم در مورد مبارزات کارگرى همين امر صادق است. کارگرانى که به عدم پرداخت دستمزدهايشان اعتراص ميکنند سرنگونى طلب اند. از رژيم متنفرند. اعتصاب و تحصن و پيکت نميکنند چون فکر ميکنند اين رژيم خواستهايشان را ميدهد. اعتراض ميکنند که کل رژيم را تضعيف کنند. کارگر فرانسوى دستمزدش اصافه بشود و يا نشود در انتخابات بعدى به يکى از احزاب بورژوائى حاکم راى ميدهد. اما کارگر ايرانى اگر شاسنامه اش را گرو نگيرند محال است به اين حکومت راى بدهد. طبقه کارگر اين حکومت را قبول ندارد و از آن متنفر است. اشتباه فاحشى است اگر فکر کنيم که طبقه کارگر ايران فقط مايل است دستمزدهاى عقب افتاده اش را بگيرد. اشتباه فاحشى است اگر فکر کنيم فقط مطالبات صنفى و اقتصادى براى کارگران ايران مطرح است و تمايلى به مسائل سياسى ندارند. اين حکم کاملا درستى است که بايد مبارزات کارگرى ارتقا پيدا کند و صريحا و علنا با شعارهاى سياسى بميدان بيايد اما اين به اين معنا نيست که مبارزات موجود کاملا صنفى و اقتصادى و غير سياسى است. اگر اين نکته را نبينيم نميتوانيم راه درست را براى کشاندن کارگران بميدان سياست و بسيج طبقه کارگر حول شعارهاى سياسى پيدا کنيم. شعارهاى صنفى شکل پذيرفته شده، متناسب با توازن قواى فعلى و اجتماعا قابل قبول و امن براى جنگ پارتيزانى طبقه کارگر با رژيم است. رژيم را از هر گوشه اى بزن. بزن که تضعيف شود و سرنگون شود. دستمزد، بيمه بيکارى، ممانعت از اخراج، طرح اين خواستها کارگران را فورا با رژيم سينه به سينه قرار ميدهد. نميگويم که کارگران تاکتيکى اين مطالبات را مطرح ميکنند، خواست واقعى آنهاست. اما اميدشان آنستکه به رژيم ضربه بزنند و آنرا تضعيف کنند. اين جزئى از جنگ ايذائى آنها با کل نظام جمهورى اسلامى است. نبايد آنرا مبارزه اى صرفا صنفى و اقتصادى در نظر گرفت آنطور که مثلا مبارزه جارى کارگران در اروپا و آمريکا را صنفى ميدانيم.

نکته مهم و ويژه مبارزات کارگرى در ايران اينست که هر خواستى داشته باشد يک خصلت ضد رژيمى دارد. اگر يک سوم کارگران ايران با همين شعار پرداخت دستمزدهاى عقب افتاده اعتصاب کنند رژيم افتاده است. لازم نيست حتما با شعار مرگ بر جمهورى اسلامى اعتصاب کند. مگر در انقلاب گذشته مرگ بر شاه شعار کارگران نفت بود؟ با شعار قطع نفت به اسرائيل و آفريقاى جنوبى شيرها را بستند. کارگران در خيابان و بعنوان بخشى از عموم مردم شعار مرگ بر شاه ميدادند اما اعتصاب مرگ بر شاهى نداشتيم. امروز هم کافى است يک اعتصاب همزمان، حول هر خواستى، در صنعت نفت و ذوب آهن و ماشين سازيها داشته باشيم تا رژيم به رعشه مرگ بيفتد.

بنابراين به مساله سياسى کردن جنبش کارگرى نبايد کوته بينانه برخورد کرد. اولا سياسى شدن مبارزات کارگران همانطور که در بالا گفتم پيش شرط سراسرى شدن آن نيست و ثانيا وجود گرايشات و تمايلات و اهداف سياسى در ميان توده کارگر، نفرت سراسرى آنها از حکومت و وضعيت موجود، خواست عمومى آنها براى عوض کردن اين وضعيت، اين امکان را ميدهد که همين سطح موجود از مبارزات را بهم بتنيم و سراسرى کنيم.

نکته ديکر اينکه به نظر من در ايران سياسى شدن مبارزات کارگرى را اساسا بايد از جنبه همبسته کردن و متحد کردن آن با مبارزات اقشار ديگر در نظر گرفت. اين کاملا قابل تصور است که طبقه کارگر در مبارزات خودش حتى از خواست افزايش دستمزدها جلوتر نيايد ولى در عين حال از خواست زنان و دانشجويان و معلمان اعلام پشتيبانى کند. اگر همان شيوه گسترش افقى مبارزات که در بالا توضيح دادم را در نظر بگيريد اين کاملا ممکن است. اين تنها شيوه اى براى سراسرى کردن مبارزات کارگرى نيست، بلکه راهى براى سياسى کردن آن، سياسى کردن به معنى همسنگر و همبسته کردن آن با مبارزات اقشار ديگر در جامعه، نيز هست. وجود يک جنبش عمومى سرنگونى طلبانه اين نوع سياسى شدن جنبش کارگرى را امکان پذير ميکند.

بخش سوم: علنيت، شخصيتها، کمپينها و تشکلها

جنبش کارگرى وشخصيتها

آنچه در مورد سياسى و سراسرى کردن مبارزات کارگرى در بخش قبل گفته شد به شيوه مبارزه مخفى و محفلى ممکن و قابل تحقق نيست. مبارزه کارگرى امريست علنى. مخفى کارى را حکومتهاى ديکتاتورى و پليس سياسى به کمونيستها و کلا جنبش چپ تحميل کرده اند و امروز اين پيشروى و "دستاورد" بورژوازى به يک خصلت و سبک کار در ميان فعالين چپ و رهبران عملى جنبش کارگرى و کلا جنبشهاى اعتراضى در جامعه تبديل شده است. بسيارى فکر ميکنند مبارزه انقلابى و کمونيستى اصولا امرى مخفى است و بايد مخفى بماند. يکى از جنبه هاى مهم نقد منصور حکمت به نيروهاى چپ سنتى در بحث "حزب و جامعه" و حزب و شخصيتها همين خصلت مخفى کارى ذاتى آنها بود، چپى که بقول منصور حکمت به فعاليت بطئى زير زمينى و غير اجتماعى در شرايط يخبندان ديکتاتورى عادت کرده و اين نوع کار جزئى از وجودش شده است، بطوريکه بعد از آب شدن يخها هم ديگر قادر نيست به سبک ديگرى فعاليت کند. بحث منصور حکمت اساسا در مورد نيروهاى چپ سنتى بود اما همين بحث، به نظر من حتى به درجات بيشترى، در مورد جنبش کارگرى و سبک کار محدود و بسته رهبران عملى و فعالين چپ در اين جنبش نيز صادق است. ده ها سال ديکتاتورى و اختناق باعث شده جنبش کارگرى نتواند عرض اندام اجتماعى کند و شخصيتهاى سرشناس خودش را داشته باشد. به نحوى که امروز ديگر حتى ايده آل و هدف و خواست ابراز وجود علنى و اجتماعى در ميان فعالين چپ و رهبران عملى جنبش کارگرى فراموش و مطرود شده و جاى خود را به يک نوع سبک کار بسته و درخود داده است.

منصور حکمت در بهمن ماه ١٣٦١ در سرمقاله بسوى سوسياليسم شماره ٥ چاپ مقالات بدون امضا در ادبيات چپ سنتى را نقد کرد و نشان داد که چطور اين نوع "مخفى کارى" به بى هويتى و غير اجتماعى ماندن و عدم قوام گيرى و تثبيت سنتها و گرايشهاى فکرى شناخته شده و متعين در جنبش چپ دامن ميزند. اين بحث پيشرو و تحول بخشى بود که بعدها منصور حکمت تحت عنوان حزب و شخصيتها آنرا بسط داد و بعنوان يکى از مبانى عملى جنبش کمونيسم کارگرى تثبيت کرد.

امروز در جنبش کارگرى ما با فعاليت بدون امضا طرفيم. اينجا هم اين نوع سبک کار محدودنگرانه و بى هويت از تثبيت و قوام گرفتن پيشرويها و دستاوردها جلوگيرى ميکند و اجازه نميدهد جنبش کارگرى يک چهره متعين و شناخته شده اجتماعى داشته باشد.

بحث فقط بر سر مخفى کارى نيست. مساله سبک کار درخود و بسته و محفلى ايست که شرايط ديکتاتورى و اختناق به جنبش کارگرى تحميل کرده است. اين نوع محدود ماندن به کار درخود محفلى بى هويتى و بى چهرگى، انزواى اجتماعى، و سياليت و عدم تثبيت سنتها و دستاوردهاى جنبش کارگرى و انقلابى را با خود بهمراه مى آورد، و درد اصلى اينست.

جنبش کارگرى اتميزه و بى شکل نيست. محافل و آژيتاتورها و رهبران عملى خود را دارد که مدام در ميان کارگران در حال فعاليت اند و در واقع اعتصابات و اعتراضات کارگرى محصول فعاليت آنهاست. اين هم بحثى بود که منصور حکمت اولين بار آنرا مطرح کرد. او در پاسخ به نظرات سنتى که جنبش کارگرى را بى رهبر و بيشکل و خودبخودى ميدانست، به روى رهبران عملى و محافل کارگرى انگشت گذاشت. اين شکل مشخصى است که جنبش کارگرى در ايران تحت فشار ده ها سال ديکتاتورى و اختناق بخودش گرفته است. اما امروز جنبش کارگرى ميتواند و بايد از اين سطح مبارزه و تشکل فراتر برود. اين شيوه کار محفلى و بى هويت قادر به متحد و سراسرى و سياسى کردن جنبش کارگرى نيست.

کليد مساله ابراز وجود اجتماعى رهبران عملى جنبش کارگرى است. بحث حزب و جامعه و حزب و شخصيتهاى منصور حکمت بايد به جنبش کارگرى و ديگر جنبشهاى راديکال اعتراضى در جامعه ايران بسط پيدا کند. آيا اين امر ممکن است؟ آيا اختناق به ابراز وجود علنى رهبران عملى و فعالين چپ در جنبش کارگرى و ديگر جنبشهاى اعتراضى اجازه ميدهد؟

علنيت و مساله اختناق و سرکوب

همانطور که اشاره شد سبک کار بسته و درخود محصول وجود ده ها سال ديکتاتورى و اختناق در ايران است. اما امروز خود اين شيوه کار، محدود ماندن به محافل و سبک کار محفلى و مخفى به مانعى بر سر راه ارتقا و پيشروى جنبش کارگرى تبديل شده است. اين شيوه کار خود انعکاس و از نتايج مخرب وجود ديکتاتورى در جامعه و عليه جنبش کارگرى است که بايد با آن مقابله کرد. اما مشکل فقط سلطه پليسى و توازن قوا نيست بلکه ديدگاهى است که اصولا به کار بى هويت و محفلى قانع است و فراتر رفتن از آن را امر و وظيفه و ايده آل خود نميداند. در انقلاب ٥٧ همين سنت، در کنار و بعنوان جزء مکمل سازمانهاى چپ پوپوليست آنزمان، مانعى بر سر راه ابراز وجود اجتماعى رهبران عملى جنبش کارگرى بود. در فاصله بعد از قيام بهمن ٥٧ تا ٣٠ خرداد ٦٠ که آغاز سرکوب و يورش وسيع جمهورى اسلامى به انقلابيون بود عملا به لطف انقلاب و مبارزات راديکال کارگران ومردم که همچنان بعد از روى کار آمدن جمهورى اسلامى ادامه داشت، ديکتاتورى و سلط پليسى عملا نفى شده بود و آزاديهاى نسبتا وسيع و بيسابقه اى در سطح جامعه وجود داشت. با اين وجود جنبش کارگرى از لاک خودش بيرون نيامد و رهبران عملى و چپ جنبش کارگرى، که در سطح کارخانه ها و در راس شبکه سنتى محافل خود بسيار فعال بودند و صدها اعتراض و اعتصاب و تحصن را در آن دوره سازماندهى و رهبرى کردند، پا بميدان مبارزه اجتماعى و سياسى نگذاشتند، و به چهره هاى شناخته شده در سطح جامعه تبديل نشدند. مشکل در آن دوره توازن قوا نبود، نداشتن افق و انتظار و توقع ظاهر شدن در سطح جامعه نه تنها بعنوان رهبران جنبش کارگرى بلکه بعنوان نماينده خواستهاى انقلابى مردم و اعتراضات و مبارزات انقلابى آنان بود. امروز هم مشکل همين است. امروز البته آن آزاديهاى دو فاکتوى سالهاى ٥٨ و ٥٩ وجود ندارد اما آن سنتهاى عقب مانده بر سر جاى خود هستند و همچنان به شکل يک مانع داخلى و درون جنبشى عمل ميکنند. در بسيارى موارد محدود ماندن به سبک کار مخفى و درخود برخلاف آنچه ادعا ميشود امنيت را بالا نميبرد، بلکه بر عکس فعالين را بيشتر ضربه پذير ميکند. بسيارى از رهبران عملى در سطح کارخانه و محيط فعاليت خود براى پليس شاخته شده هستند. مخفى و بى نام و چهره ماندن آنها در يک سطح وسيع و اجتماعى تنها آنها را بيشتر ضربه پذير ميکند. پليس فعالين بى نام و بى چهره را راحت تر ميتواند دستگير کند و يا تحت فشار بگذارد. اينجا ديگر سبک کار علنى و شناخته شدن در يک سطح وسيع در جامعه نه تنها فعالين و رهبران عملى را بخطر نخواهد انداخت بلکه برعکس به امنيت و بقا و ادامه کارى آنها کمک خواهد کرد.

راه حل عملى چيست و چطور ميشود در توازن قواى فعلى سبک کار درخود و بسته را شکست و در سطح جامعه ابراز وجود کرد؟ به نظر من توازن قوا قاعدتا بايد خود را در مضمون و درجه شدت و حدت ضد رژيمى شعارها و مطالبات تاثير خود را نشان بدهد و نه در نفس ابراز وجود علنى رهبران عملى مبارزات.

من ميپرسم آيا در همين سطح فعلى توازن قوا اعلام حمايت علنى و با اسم و رسم کارگران از مبارزات کارگران در کشورهاى ديگر ممکن نيست؟ آيا نميشد تعدادى از کارگران ايران، فرض کنيد ٥٠ نفر و يا صد نفر از کارگران پتروشيمى، در يک تومار با امضا و اسم و رسم از اعتصاب کارگران آتش نشانى در لندن و يا کارگران وسائل نقليه عمومى در پاريس حمايت کنند؟ و يا از آنها براى خواستهاى برحق خودشان مثل پرداخت دستمزدهاى عقب افتاده و يا مقابله با اخراج حمايت بخواهند؟ آيا نميشود فعالين و رهبران عملى يک مبارزه جارى کارگرى، نظير مبارزات اخير کارگران پتروشيمى، با امضاى خود گزارشى از سير پيشرفت مبارزات و احيانا مذاکرات و توافقات و عدم توافقاتشان با مقامات را منتشر کنند و از مردم حمايت بخواهند؟ منظور من يک گزارش تند و تيز نيست، بلکه تصويرى است از سير مبارزه و مطالبات و خواستهايش از زبان فعالين و رهبران آن. اينها همه ممکن است اگر چنين ايده و تصوير و توقعى از جنبش کارگرى داشته باشيم. بحث بيش از آن که بر سر درجه مخفى گرى و علنيت باشد بر سر دو شيوه کار مختلف است. شيوه باز و اجتماعى و مدرن مبارزه در مقابل شيوه سنتى محدود و درخود و بى چهره و بى امضا.

گرايش چپ در برابر گرايش "کارگر کارگرى"

گرايشى که به "کارگر کارگرى" معروف است تئوريز کننده و اشاعه دهنده اين سبک کار بسته و درخود در جنبش کارگرى است. اين گرايش به حزب و حزبيت معتقد نيست، کارگران را از مبارزه سياسى و تصرف قدرت دور نگهميدارد و در واقع بدنبال سياستمداران طبقات ديگر ميکشاند و لذا سبک کار باز و ابراز وجود اجتماعى فعالين و رهبران عملى جنبش کارگرى اصولا جايگاه و ضرورتى در اين دستگاه فکرى پيدا نميکند. وقتى طبقه به صنف تقليل داده شود، جنبش هم لزومى ندارد که از سطح کارخانه و فابريک فراتر برود. فعالين حزب ما، گرايش چپ و راديکال سوسياليست در طبقه کارگر تنها با نقد و طرد اين ديدگاه ميتوانند راه را براى ابراز وجود اجتماعى جنبش کارگرى باز کنند. در جنبش ما چه در سطح حزب و چه کل طبقه شخصيتهاى سر شناس نقشى اساسى و تعيين کنده ايفا ميکنند. بدون چنين شخصيتهائى دستاوردها و پيشرويهاى جنبش کارگرى تثبيت نخواهد شد و پايدار نخواهد ماند. شخصيتها و فعالين و رهبران شناخته شده تجسم و تبلور انسانى تجربيات و دستاورهاى جنبش کارگرى هستند. جنبش بى چهره، بى شکل و بى سنت است، ادامه کار نيست و دستاورهايش را نميتواند حفظ کند و به نسلهاى بعد منتقل کند.

امروز طبقه کارگر ايران از يکسو حزب قدرتمند خود را دارد و از سوى ديگر گرايش کمونيستى و چپ، آنچه در ادبيات حزب گرايش راديکال سوسياليست ناميده شده، گرايش قوى اى در جنبش کارگرى است. اين گرايش بايد لاک سبک کار محفلى و بسته را که ميتوان گفت به يک شيوه کار خودبخودى در ميان رهبران عملى جنبش کارگرى تبديل شده، در هم بشکند، و در سطح جامعه ابراز وجود کند و خود را بشناساند. طبعا در مورادى که رهبران عملى و فعالين چپ با حزب رابطه داشته باشند اين رابطه در توازن قواى موجود مطلقا بايد مخفى بماند. بحث بر سر ابراز وجود علنى و اجتماعى اين فعالين بعنوان رهبران مبارزات کارگرى است.

نکته ديگر اينکه جنبش کارگرى بستر اصلى حضور چپ در جامعه است اما ابراز وجود اجتماعى فعالين چپ بهيچوجه به جنبش کارگرى محدود نميماند. فعالين چپ در جنبش دانشجويان، زنان، معلمان و ساير اقشار معترض جامعه نيز بايد پا بجلو بگذارند و عرض اندام کنند. در اين جنبشها نيز چپ عادت کرده است که به سخنگويان و رهبران ونمايندگان گرايشهاى ديگر تمکين کند و سرويس بدهد و خود بى چهره و بى هويت باقى بماند. جريانات ديگر اپوزيسيون، در جنبش زنان و در جنبش دانشجويان چهره هاى سرشناس خود را دارند اما فعالين چپ در اين جنبشها، عليرغم کثرت و فعاليت وسيعشان ناشناخته مانده اند. بى شک شرايط پليسى در بوجود آمدن اين وضعيت نقش داشته است. اما در اينجا هم اختناق و سرکوب توضيح دهنده همه مساله نيست. در اينجا هم آنچه دست و پاگير است سنت کار بسته و درخود و محفلى است که بايد کنار زده شود.

شخصيتها، تشکلها و کمپينها

ابراز وجود اجتماعى شخصيتها و رهبران عملى در جنبش کارگرى و در جنبشهاى اعتراضى ديگر راه ايجاد تشکلهاى توده اى را نيز هموار ميکند. تشکلها علنى را نميشود مخفيانه سازمان داد. تشکلهاى توده اى علنى هستند و تدارک و سازماندهى آنها نيز تنها ميتواند علنى باشد. رهبران شناخته شده بايد جلو بيفتند و ابتکار عمل را در دست بگيرند. شوراها و مجامع عمومى در کارخانه ها، انجمنها و کميته ها و انواع نهادهاى ديگر در ميان زنان و جوانان و بخشهاى مختلف جامعه ميتوانند بوجود بيايند مشروط بر اينکه پايه گذاران و هياتهاى موسس شناخته شده اى داشته باشند. نبايد و نميتوان انتظار داشت اين تشکلها از پائين خودشان بجوشند. وجود فعالين و رهبران عملى که امرشان ايجاد چنين تشکلهائى باشد پيش شرط تشکيل آنهاست.

در مورد کمپينهاى مبارزاتى مختلف نيز همين امرصادق است. حول مسائل مزمنى نظير عقب افتادن پرداخت دستمزدها که تقابل با آن مبازه پيگير و نسبتا دراز مدتى را طلب ميکند سازماندادن کمپين، يک شيوه متناسب و موثر پيشبرد مبارزه است. نمونه هائى مثل لغو حکم اعدام افسانه نوروزى و کبرى رحمانپور، موارد ديگرى از کمپينهائى است که ميتوان بر سر مسائل عمومى و اجتماعى سازمان داد. تاکنون حزب ما در خارج کشور کمپينهاى متعددى را در عرصه هاى مختلف سازمان داده است. اين کمپينها ميتوانند در داخل کشور و بوسيله شخصيتها و رهبران عملى جنبش کارگرى و جنبشهاى اعتراصى ديگر نيز به پيش برده شوند. مسلما در داخل کشور اين کمپينها آزادى عمل خارج را نخواهند داشت اما با اينهمه بويژه بر سر مسائل اجتماعى که حقانيت و مقبوليت عمومى در سطح جامعه دارند، نظير اعتراض به کشتار کارگران خاتون آباد و تعقيب عاملين آن، پرداخت دستمزدهاى عقب افتاده، اعتراض به جانباختن دو کارگر در ايران خودرو، و يا مخالفت با سنگسار و يا شلاق و قصاص، پيشبرد چنين کمپينهائى کاملا ممکن و عملى است.

ابراز وجود اجتماعى رهبران عملى و چپ يعنى مجموعه اى از شخصيتهاى شناخته شده نهادها و تشکلها و کمپين هاى مبارزاتى در يک مقياس وسيع اجتماعى. اگر فعالين و رهبران عملى چپ سبک کار بسته و درخودى که به آن خو کرده اند را درهم بشکنند و افق و انتظار و توقع بالاترى از خود داشته باشند، آنوقت اختناق و ديکتاتورى مانع قابل رفعى خواهد بود. اختناق و ديکتاتورى بهمان اندازه که در رواج دادن سبک کار محدود و درخود محفلى نقش داشته است، امروز وجود خود را مديون چنين نوع فعاليتى است. روى آوردن به سبک کار علنى و اجتماعى خود گام تعيين کننده اى در جهت تصعيف ديکتاتورى و اختناق خواهد بود.

شخصيت و هويت علنى و اجتماعى بخشيدن به رهبران عملى و فعالين چپ در جنبش کارگرى و در جنبشهاى اعتراضى ديگر آن حلقه اصلى ايست که امروز بايد حزب ما براى سازماندهى و رهبرى انقلاب در عرصه محلى و مستقيم نبرد بدست بگيرد. نفس وجود حزب و حضور و فعاليتش بعنوان رهبر و نماينده و سخنگوى انقلاب، حضور و ابراز وجود وسيع اجتماعى چپ در جامعه را هم امکانپذير و هم ضرورى ميکند. حزب ما ميتواند و بايد پيشتاز اين حرکت و سازمانده و قوه محرکه آن باشد. اين بحث، که در واقع بجز امتداد و معناى مشخص عملى بخشيدن به بحث حزب و جامعه منصور حکمت در شرايط مشخص امروز ايران و جنبش کارگرى نيست، جنبه ها و گوشه و زواياى متعدد ديگرى دارد که اميدوارم در فرصتهاى ديگر به آن بپردازم.