رشوه ي كلان در  شركت LAB!
 
آدرس Mail (فرستنده) :labkargaran@bimax.org

زمان ارسال نامه :روز: شنبه ١٢/٧/١٣٨٢     ساعت: ١٢:١٦:٢٦

 نام فرستنده نامه :يك كارگر!

موضوع نامه :رشوه ي كلان!

متن نامه ارسالي :

سركار خانم شهلا دانشفر!
با درود بر شما !
ما كارگران مي خواهيم با شما از يك رشوه خواري بزرگ ديگر چندين ميليارد توماني در ايران شركت LAB خبر بدهيم. اين شركت در كيلومتر 15 جاده ي اصفهان تهران واقع است و مواد اوليه ي شوينده توليد مي كند البته مديران رده بالاي اين شركت به هر دليلي پولهاي كلان بالا مي كشند اين مورد ديگر جوري بود كه ما كارگران هم فهميديم. همانطور كه خود شما هم مي دانيد و در اين موارد بيش از ما اطلاع داريد چنين مطالبي بيان دردهاي ميليونها كارگر ايراني است كه ديگر از همه چيز خسته شده اند. از باندبازي ، رشوه خواري و... هر چيزي كه بر ايران امروز بر جامعه ي ما حاكم است. روزنامه ها هم با سانسور و توقيف مواجهند و ما تنها شما را به عنوان روزنامه نگاري جسور يافتيم كه مي توانيد اين اخبار را به گوش بقيه برسانيد. نمي دانم چه بگويم تنها دوست دارم شما بر اساس رسالت مطبوعاتي خود اگر مي توانيد مطالب اين دردنامه را به ديگران اطلاع دهيد. 

رشوه ي چند ميلياردي و طرح توسعه ي شركتLAB 

مي گويند آب كه سر بالا مي رود ، قورباغه ابوعطا مي خواند ، و من با اجازه از شما خواننده ي عزيز مي خواهم اين ضرب المثل را با خيلي چيزهاي ديگر ربط دهم. ( شما هر طور كه مايل باشيد مي توانيد نوع ارتباط را تعريف كنيد). فرض كنيد يك نجار را ( به فرض اينكه در تمام عمرش فقط نجار بوده و كاش را هم بلد بوده و اصلا كاري با مباحث فيزيك كوانتوم يا مهندسي ژنتيك و يا هر مقوله ي ديگر نداشته) به عنوان رييس بخش تحقيقات و فناوري يك شركت عريض و طويل يا يك سازمان يا اصلا يك كشور بگمارند . به نظر شما چه اتفاقي خواهد افتاد؟ يا يك كيسه كش حمام را ( كه البته با اينكه اين شغل شريف و ظريف ديگر وجود خارجي چنداني ندارد ولي شغل محترمي بوده است قصد ما توهين به هيچ شغلي نيست بلكه هدف از طرح اين بحث و مثال آوردن از اين شغل چيز ديگري است) بگذارند رييس جمهور يك كشور، بي شك حدس مي زنيد چه اتفاقاتي خواهد افتاد. بله! در آن صورت احتمالا ما با چند طرح پي در پي پنج ساله و ده ساله ي اول و دوم و سوم در زمينه ي حمام سازي و توليدات مربوطه رشد چشمگيري خواهيم داشت ( و البته ناگزيرم كمي دخالت كنم و بگويم كه مثلا در همين مدت ممكن است اصلا آبي براي استحمام وجود نداشته باشد ) و حالا با اجازه ي خود شما مي روم سر اصل مطلب. 
با عنايت به مثال بالا در يك جامعه ي 500 نفري مردي به نام فرضي آقاي ح مدير عامل يك مجتمع مي شود و از اول هم مقرر گرديده كه اين مجتمع يك مجتمع توليدي باشد حالا اين مرد چه كار ه بوده و چرا و چگونه سر از اينجا در آورده و تازه مگر اين مملكت اينقدر بيچاره و عقب مانده است كه در آن يك مدير قابل و فهميده و در يك كلام آدم وجود نداشته باشد كه اين آقا بخواهد بر همه سروري كند و به قول خودش همه را با يك چشم ببيند(!؟) كاري نداريم. و كاري هم نداريم كه با همان به قول خودش يك چشم ظاهرا دم بعضي ها را خيلي مي بيند و باز با همان چشم مي خواهد تخم چشم گروه ديگر را در بياورد! كاري نداريم به اينها و مي رويم سر اصل اصل مطلب! و شايد به ما هم ربطي نداشته باشد. و مگر گناه است كه كسي مي خواهد هر طور شده مدير بشود ، رييس بشود ، چرا ما بايد اين قدر بخيل و چشم تنگ باشيم كه نخواهيم ديگران پيشرفت كنند و مگر رشد كردن بد است ؟ حالا چه اشكالي دارد بعضي ها در امر بينايي متخصصند و با يك چشم از دو تا چشم من و شما بهتر مي بينند. از قديم گفته اند بخيل نباش! آدم باش! 
پس بياييم وقتي يك نفر رشد كرد حالش را نگيريم و بحث خودمان را پي بگيريم! 
كجا بوديم؟ آنجا كه يك شركت مي خواهد رشد كند در زمينه هاي مختلف فرهنگي ، هنري ، سياسي ، صنعتي ، اقتصادي و به خصوص امور انساني و فرهنگي و رفتار سازماني. و.... مي بينيد يك عده نمي گذارند و هي ان قلت در كار ما مي كنند!
باري ،
الف) اين مجتمع چند سالي توليد مي كند ، همينطور كرور كرور توليد فضل و هنر و شعور و مديريت مي كند ، همينطور كيلو كيلو مديريت از اينجا صادر مي شود به همه جا. يعني همينطور تز مي دهند در زمينه هاي مختلف ، البته اينها را اجرا مي كنند ولي خوب تا خمير مايه در كسي نباشد افلاطون هم نمي تواند كاري بكند! وقتي جنم باشد آنوقت كولاك مي شود! بعد مي بينيم كه با اشاره اي يك دفعه طرح هاي آنچناني از وسط زمين و زمان گل مي كند : "مديريت رفتار سازماني!" گور باباي تيلور و رابينز و ... صد تا زبان نفهم ديگر كرده ما اينجا كاري مي كنيم كه رضايت شغلي بشود 900 درصد! 

روايت اول :
باري ، اين شركت همينطور توليدش را مي كند ، كيسه هاي دوستان هم به قدرتي خدا كم كم دارد براي خودش دارد چاق و چله مي شود. اي كارگران عزيز و نجيب دستتان درد نكند! ابر و باد و مه و خورشيد فلك در كارند تا ما هم در زير اين چرخ نيلگون ناني بخوريم . آن هم چه ناني!....

روايت دوم :
سر كارگر: آقاي مهندس جسارت است اين برگ درخواست كالا را امضا بفرماييد بي ادبي ها ( يعني كارگرهاي نجيب و شريف : يعني همان دوستان! به فرموده ي آقاي مهندس حميدي ) چند تا ماسك خواسته اند ، مي دانيد كه طرح توسعه است و هواي سايت آلوده و ...
همان آقاي مدير مجتمع زرين كمر: چه خواسته اند؟ ماسك خواسته اند؟ پول مملكت برود كه اينها الكي خرجش كنند؟ نه خير آقا . عدم نياز بزنيد. ماسك مي خواهند چه كار؟ تنفس در هواي سايت ريه را باز مي كند! ماسك خواسته اند ..هه! هه!( با شنيدن اين حرفها يك دفعه ياد اوليور توييست چارلز ديكنز مي افتيم و معلوم نيست چرا؟!) 
البته هواي آلوده ريه را آلوده مي كند اما پول زياد و قدرت چي ؟ ...
خلاصه حضرت آقا( همان مديريت عامل محترم ) تحت نظر حضرات آقايان( بلا نسبت شما مديريت هاي محتر م ديگر!) مصمم مي شود ( جهت مصارف بهداشتي براي اين دومي ضرورتا از صيغه ي مفرد استفاده شود!) توليد را بيشتر كند خب براي اين كار تمهيداتي لازم است. 

كارگر اول : راستي پيمانكار با شركت براي طرح توسعه چه قدر قرارداد بسته؟
كارگر دوم : گويا در مناقصه حتي يكي از شركت هاي پيمانكاري رقم 13 ميليارد را اعلام كرده اما شركت قبول نكرده و در همين وسط ها يك دفعه شركت سپيد سامن مبلغ 5 ميليارد را پيشنهاد كرده . و خب شركت با اين يكي قرار داد بسته و بعد مدتي كه گذشته مديريت سپيد سامن گفته كه در رقم قرارداد يك اشتباه خيلي ظريف و كوچولو رخ داده و 15 ميليارد را پيشنهاد داده! و شركت ما هم از سر دلسوزي و بنده نوازي قبول كرده و گرنه آقاي مهندس رزمند و آقاي مهندس حميدي و ... از آن بيدها نيستند كه تا زانويشان با اين بادها بلرزد! البته مي لرزد اما نه با باد بلكه يك چك خشك پنج ميلياردي!
ب)نه خير بايد هر طور شده به دنيا به ملل راقيه نزديك شد! اين طور مي شود كه مهندس محترم فيلش ياد هندوستان مي كند و سري به چند تا كشور مي زند به سراغ ISO 9000 و14000 و 18000 و هزار تا از اين آفتابه لگن هاي هفت دستي را مي آورد و در تمام نقاط استراتژيك مجتمع مي گذارد و در نهايت باز هم اتفاقات عجيب تري مي افتد ، كيسه هاي يك عده يك دفعه شروع مي كند به پر شدن و آدم هاي اين مجتمع ( يعني همان كارگران بي دفاع خودمان كه اگر مطبوعاتچي ها بدادشان نرسند ديگر واويلا است!) از اين سفره بي نصيب مي مانند و به همين دليل آقاي مهندس حميدي مي شوند بهترين مدير سال ( البته ظلم است چون با اين نبوغي كه ايشان دارند بايد گفت بايد بشوند مدير نمونه ي قرن! البته اين ظلم كه كلا خيلي زياد است اما آن يكي ديگر غير قابل تحمل بود! اما ايشان با آن سعه ي صدري كه از ايشان سراغ داريم مثلا بزرگان تاريخ چيزي نمي گويند و همينطور حرص مي خورند! و زير لب غرغر كه بشر است ديگر ، نمي فهمد!و ... از اين حرفها!) و حالا هر آروغي كه ايشان بزنند حرف ندارد و لازم الاجرا است و هيچ كس هم از اين آقا هيچ سوالي نمي كند.
و درست در همين جا صداي آن قورباغه هم بدجوري بلند مي شود. آنهم يك ابوعطاي دبش دونبش!
پ) حالا كه عكس بي مثال آقا روي جلد بيشتر ژورنال هاي مد سال به عنوان بهترين مدير دراز شده با خنده اي عبوس صداي آوازش اينجا و صداي دهل اختلاس اش در همه جا مي پيچد. و درست همين جا و درست در همين هول و ولا طرح توسعه آغاز مي شود!
براي اين كار هم آقاي مدير عامل و بقيه ي دوستان! (به قول آقاي مدير عامل) چند عامل لازم و ضروري است:

1) يك شركت نصاب ايراني و البته اصلا نبايد اهل پرسش و ان قلت و اين جور چيزها باشد. اينجور آدم در همين خراب شده به اندازه ي كافي داريم كه همه اش عيش ما را منغص مي نمايند. هر چي به اسي گفتيم يك جوري به اين اهالي حالي كن كه ديگر شب نامه و مقاله در نشريه جات قلمي نشود و همينطور هي براي ما زرت و زورت نكنند. دو كلام حرف حسابي توي اون دفتر خودت به ايشان بگو قالو بكن. آقا مي گد مي گم ، ولي بعد نمي گد. مگر نمي بينند كه داريم "توليدات" بالا مي بريم اين همه پاداش و حقوق و كارانه مگر خرج شما نشد؟ پس چه شد؟ 
بعله . يادمان آمد! آن شركت سامن باشد خوب است. اسي جان با چاويده قوم و خويشي دارد و زبانش را مي فهمد.
2) يك شركت طراح خارجي كه خيلي هم كله گنده نباشد. چون كله گنده ها يك دفعه رم مي كنند و دهان گنده تري هم دارند و چون زورشان زياد است اهل بخيه هم نيستند و يا اگر هم باشند درد ما را دوا نمي كنند. از اين كشورهاي آسياي جنوب شرقي ، هندي ، مندي، پاكستاني ، بنگلادشي ، جايي يك كمپاني بايد دست و پا كرد.
يك دفعه صداي اسمال آقا در مي آيد: LG خبه آقاجان ، LG خبه!

3) يك شركت ناظر و از نوع وطني اش هم ضروري است ( اينجا يكدفعه برق مي رود و جلسه به هم مي ريزد قرارداد در تاريكي نوشته مي شود و در همان تاريكي همه نقل به دهان هم مي اندازند. البته نمي توانيم بگوييم حتما دهان و ... بادابادا مبارك بادا! و بدين ترتيب قرارداد عقد بين مثلث مقدس ( LG ، مهندس چاويده و مهندس حميدي ) نه در آسمان ها كه در يكي از خيابان هاي تهران احتمالا جردن و آن طرفها بسته مي شود. 
به اين ترتيب كار طرح توسعه شروع مي شود و شركت به توقف كامل مي رود و كار نصب آغاز مي گردد و در فلان تاريخ هم بايد كار تمام شود و تمام نمي شود و يك سال گذشته است و در اين يك سال آدم هاي اين مجتمع ، به مرخصي اجباري ( و لابد مطابق با قانون كار!) فرستاده شده اند، توبيخ شده اند ، تنبيه شده اند، وعده شنيده اند و ... پس از يك سال هنوز حدود يك هزار نفر از شركت سپيد سامن در مجتمع مشغول كار هستند . پس چرا كار تمام نمي شود؟ آيا طراحي مشكلي داشته؟ كار نصاب خوب نبوده؟ كسي يا گروهي بر كار نظارت نداشته؟ با اجازه ي همه ي بزرگترها ، بله و دقيقا همه ي اينها بوده است و نتيجه ي كار چه شده؟ ناگفتني! ناشنيدني! نانوشتني! و باز با اجازه ي شما مي گويم تا بشنويد و مي نويسم تا بخوانيد:
دقيقا در آذرماه سال 1382 هستيم در شهر اصفهان و اين داستان هم اصلا تخيلي نيست آب سربالا رفته و به همين دليل ساده قورباغه هم ابوعطايش را خوانده و در آذرماه سال 82 كه مي بايستي طرح توسعه تمام شده باشد ، نشده و درست در مراحل پاياني كار( كدام كار؟) و با كمال تعجب هنوز بيشتر از هزار نفر براي شركت نصاب كار مي كنند و شركت نصاب براي هر نفر به طور متوسط نفر/ ساعت از شركت LAB روزي خداتومان پول دريافت مي كند ( بله! اشتباه نكنيد آن ها هم انگار دارند براي ما اضافه كار مي كنند و از ما اضافه كار مي گيرند!!! البته همانطور كه گفته شد ساعتي خداتومان!) و راستي علت چيست؟ اين كار با 100 نفر آدم مجرب و متخصص و خانواده دار تمام مي شد ، پس اين 1000 نفر ديگر چه صيغه اي است؟ ( اگر براي صيغه هاي ديگر جوابي پيدا شد ، براي اين هم جوابي خواهد بود).

پس مشكل كجاست؟
در كارخانه اي كه كارگرانش با مشكلات عديده ي اقتصادي روبرو هستند ( براي مثال همگي با مشكل سوء تغذيه روبرويند، بيشترشان مشكل تنفسي دارند و ريه هايشان در حال از بين رفتن است) چرا يك شركت پيمانكار بايستي به مدت يك سال يك كار كمتر از يك ساله را تمام نكرده باشد. آن هم با هزار نفر نيرو؟ براستي مشكل كجاست كه ما اينگونه در شب تاريك و باران و سرما ، گرگ را از كره الاغ تشخيص نمي دهيم ... و با اجازه ي شما باز به سراغ همان مثال هاي بالا مي روم ، و فرض كنيد يك سيمانكار از آسمان بيفتد درست در وسط اين مجتمع و بشود مديريت محترم عامل ، يك معلم فيزيك زرين كمر به طور نيم خيز ( با آن درد معروف كمر كه صدقه سري شركت همه مان به آن مبتلاييم) به گونه اي كه سرش تا كمر رسيده باشد بيايد و بشود مدير كارخانه و كاركنان اين شركت را كه همه را نجيب و مودب و حرف شنو مي دانيم و و و و حالا چه اتفاقاتي خواهد افتاد: يك طرح توسعه ي نابسامان. 
يك عده كارگر خسته ، تشنه ، و منتظر قرصي نان.
يك كار ناتمام ، اما در عوض جيب هاي آقايان همه پر!( البته حرف ما را نزن چون كه اصلا عددي نيستيم!)
و لطفا از شما رسانه ي عزيز مي خواهيم رسالت خود را به انجام برسانيد تا كارگران بي دفاع ببينند كه قصه ي درد آنها را به ديگران رسانده ايد.