وضع نابسامان بيمه درمانى کارگران

خاطره ى ازيک پيروزى

 

درتابستان ٨٠ مطلع شدم که مادرم بعلت بالا امدن فشارخونش راهى بيمارستان تامين اجتماعى سقز شده است. باعجله خودم رابه بيمارستان رساندم. ازکارکنان بيمارستان جاى او را جويا شدم. آنها گفتند که بعلت نداشتن بخش سى سى يو در اين بيمارستان مادرم را به بيمارستان خمينى انتقال داده اند. باعجله خودم را به بيمارستان خمينى رساندم. همينکه به حيات بيمارستان وارد شدم مادرم را ديدم که داخل يک وانت نيسان نشسته وحالش وخيم است. مادرم٧٠سال سن داشت، از او پرسيدم که داخل اين ماشين چکار ميکند. گفت با اين ماشين او را از بيمارستان تامين اجتماعى به آنجا آورده اند. با تعجب پرسيدم با اين ماشين؟ گفت: آرى. گفتم: چه کسى همراهت آمده؟ گفت: برادرت را فرستاده اند ازداروخانه بيرون دارو بياورد. من هم همراه آن راننده آمده ام. توضيح اينکه بيمارستان تامين اجتماعى داروهاى گران قيمت رابه مريضها نميدهد. اين داروها را بايد در بازار آزاد با چند برابر قيمت براى بيماران تهيه کرد. دوباره پرسيدم: آيا کس ديگرى با شما نيامده است؟ گفت: نه تنها آمده ام. به راننده اعتراض کردم که چرا همراه مريض کادر درمانى نيامده است. چرابه جاى آمبولانس او را با وانت آورده اند. چرا وسائل کمکهاى اوليه پزيشکى همراه مريض آورده نشده است. راننده گفت: من مقصر نيستم به مسئولان اعتراض کنيد. به داخل بيمارستان رفتم برانکاردى آوردم و با کمک چند مراجعه کننده ديگر مادرم را روى تختى خواباندم. تا اينکه برادرم از راه رسيد. مادرم رابه اوسپردم وبه فرماندارى رفتم و خواستار ملاقات با فرماندار شدم. ازعصبانيت داشتم ديوانه ميشدم. ماهانه ده درصد بابت بيمه ازحقوقمان کسرميشد و اينهم وضعيت بيمه درمانى ما بود. بيمارستان تامين اجتماعى هيچ توجهى به بيماران ومراجعه کنندگان نميکرد. حتى کسانى که عمل جراحى ميشدند ميبايست خودشان نخ، سوزن، وباند،ودستکش را از بازار تهيه ميکردند. در فرماندارى دونفر از دربانها ودفتردار وى مانع ملاقات من با فرماندار شدند. آخر براى ملاقات با فرماندار ويا استاندار بايد هفته ها صبرکرد و در نوبت ايستاد. با شروع سروصداى ما فرماندار براى انجام کارى ازاطاقش بيرون آمد و علت سروصدا را جويا شد. فرماندار من را ازقبل مى شناخت. چون موقعى که محمودصالحى دبير سنديکاى خبازات سقز درزندان بود وکارگران براى اعتراض به زندانى بودن و رسيدگى به وضعيت وى به فرماندارى رفتند من يکى از ١٣ نماينده کارگران بودم که اعتراض جمع را به اطلاع فرماندار رساندم. به محض بيرون آمدن فرماندار فورى جريان را برايش شرح دادم. او درجوابم گفت الحمداﷲ چيزى نشده است. شايدامبولانس نبوده و به اين خاطر مادرتان را باوانت فرستاده اند تا زودتر معالجه شود. گفتم آقاى فرماندار شماخود راضى ميشويد که مادر مريضتان رابا وانت به بيمارستان انتقال دهند؟ چگونه است که براى جمع کردن بساط دستفروشان بيکار وخراب کردن خانه هاى مردم روسرشان چندين ماشين ودههامامور هميشه دم دست هست ولى براى انتقال مريض به بيمارستان آمبولانس پيدا نميشود. همان چند روز قبل بود که ماموران شهردارى درخيابان با دستفروشان درگير شده بودند و در خيابان ٣٢مترى نيز دوخانه راتخريب کرده بودند و شخض فرماندار نيز در آنجا حضور داشت. دفتردار خواست جلوى فرماندار خودشيرنى کند و گفت شما حق نداريد با ايشان اينطورى حرف بزنيد. بايد موضوع را بمن بگوييد تا من به ايشان اطلاع دهم. منهم درجوابش گفتم ايشان براى من باشما فرق ندارد تنها فرقتان اينست که شما حالا داريد خود شيرنى ميکنيد. وقتى فرماندار ديد که من ول کن نيستم درکاغذى براى معاونش نوشت که به مشکل من رسيدگى کنند. معاون فرماندار همان موقع تلفنى با بيمارستان تماس گرفت و موضوع را جويا شد. بيمارستان خمينى گفته هاى من را تاييد کرد. او سپس به بيمارستان تامين اجتماعى زنگ زد وعلت فرستادن مادرم را با وانت جويا شد. آنها گفتند که آمبولاتس دم دست نبوده و٠در ماموريت بودند. هنگاميکه معاون فرماندار فهميد گفته هاى من درست است کوشيد که واقعه راتوجيه کند. اما من از اوخواستم که صحت ادعاهاى من را در کاغذى بنويسد تا براى فرماندار ببرم و گفتم که فرماندار اين را خواسته است. من ميدانستم که فرماندار بيرون رفته است و او اطلاع نداشت و ازمن پرسيدکه فرماندار اين را براى چه ميخواهد؟ من هم بخاطراينکه نوشته رابدستم بدهد، گفتم: فرماندار ازاين جريان بسيار نارحت شده است و بهمين خاطرخواسته است که جريان پيگيرى شود. اما واقعيت اين بود که فرماندار ميخواست منو ازسرخودباز کند. معاون فرماندار خواست با فرماندار تماس بگيرد ولى در جوابش گفته شد که فرماندار بيرون رفته است. معاون جريان را با دفتردار درميان گذاشت. او گفت درست است ايشان پيش فرماندار بوده وجاروجنجال به پاکرده است و فرماندار نيز خواسته است که موضوع رسيدگى شود. معاون فرماندار عين گفته هاى کارکنان هردو بيمارستان را گزاارش مانند براى فرماندار نوشت وبه دستم داد. بدين ترتيب من يک سند با ارزش را بدست آوردم، ديگر پيش فرماندار نرفتم سند را همراه اعتراضيه اى به رئيس جمهور، استاندارى، شبکه بهداشت ودرمان استان، کشور و مجلس و روز نامه کيهان، جمهورى اسلامى، حيات نو و چند روزنامه ديگر فرستادم. در اين نامه ها يادآور شدم که شکايتم را براى مجامع بين المللى نيز خواهم فرستاد. اسم وشماره تلفن خودم را هم نوشتم. پس از چند روز از استاندارى سنندج تلفنى خبردادند که بزودى ازطرف شبکه بهداشت به شما جواب داده خواهد شد. زيادسخت نگيريد زيرا اين نوع کارها به نفع نظام نيست و دشمنان از آن سودميبرند. عين واقعه را با سنديکاى کارگران خبازسقز که عضوش بودم درميان گذاشتم. آنها هم از من حمايت کردند و خواستار پيگيرى واقعه شدند. بعد ازچند روز رئيس شبکه بهداشت به سقز آمد و از اعضاى سنديکا دعوت نمودکه درجلسه ى که درسالن کاوه اين شهربرگزارمى شود شرکت کنند و گفت که اعضاى سنديکا نهار مهمان بيمارستان تامين اجتماعى هستند و در آنجا اگر سوالاتى باشد، مسئول شبکه بهداشت پاسخ خواهد داد. جلسه برگذارشد. نماينده فرماندار، شوراى شهر، رئيس بيمارستان تامين اجتماعى و نماينده بيمارستان خمينى هم دراين جلسه حضورداشتند. دبير خانه کارگر استان، ايرج بهرام نژاد نيز همراه مسئول شبکه بهداشت ودرمان استان آمده بود. باشروع جلسه ايرج بهرام نژاد اولين سخنران بود. او در سخنانش از رئيس شبکه بهداشت ودرمان استان چنان تعريف وتمجيدى کرد که گويا با وجود وى تمام مشکلات ما کارگران حل ميشود وديگرمشکلى نخواهيم داشت. سپس در مورد خدمات خانه کارگر به کارگران ايران به گزافه گويى پرداخت. بعد از ايرج نوبت به رئيس شبکه بهداشت ودرمان رسيد. چه ها که نگفت. ازرحم وشفقت جمهورى اسلامى نسبت به کارگران، ازسوبسيدى که براى بيمارستان تامين اجتماعى ازطرف دولت پرداخت ميشود، از اينکه کارگران بعضيهاشان بدون آنکه مريض باشند به بيمارستان مراجعه ميکنند و وقت دکترها را ميگيرند و داروها را در بازار بفروش ميرسانند و غيره و غيره. او که من را نميشناخت و شايد فکر هم نمى کرد من از ترس به آن جلسه بروم در مورد شکايت من اشاراتى کرد و چنين گفت: آقايى ادعا نموده است که مادر مريضش را با وانت به بيمارستان برده اند واين رابراى مسئولان رده بالاى کشور و روزنامه ها فرستاده است. ازايشان دعوت شد بيايد ولى چون ادعايش بى اساس بود، در اين جلسه شرکت نکرده است. برادران ماهيت شخص مذکور رابرايمان توضيح داده اند و ما اين جريان راپى گيرى خواهيم کرد و او را به مراجع قضائى معرفى خواهيم نمود. آخر چه کسى باورميکند که مريضى را با وانت از بيمارستانى به بيمارستان ديگرانتقال دهند. آنهم درحکومت اسلامى که هدفى جز خدمت به مردم ندارد. مگر شهر بى دروازه است. تازه اگرچنين اتفاقى هم افتاده باشد مگر هزاران نفرازبرادران رزمنده وجان برکف مادرجبهه ها زخمى نشدند؟ آنها را با چه وسيله اى انتقال ميدادند؟ باکاميون، با موتور يا با تراکتور، کسى هم معترض نشد. ولى چنين افرادى که هدفى جزخدشه دارنمودن زحمات خادمين نظام را ندارند ازکاهى کوهى ميسازند. حرفهاى او با خنده جمعى از حاضرين رو برو شد. او فکرمى کرد خنده حضار در تاييد گفته هاى اوست. پس از او سيد جلال حسينى يکى ازنمايندگان کارگران خباز از نابسامانيها وحق کشيهادربيمارستان تامين اجتماعى سخن گفت ومشکلات را توضيح داد تا اينکه نوبت بمن رسيد. منهم قبل ازهرچيز به ايرج دبير خانه کارگر گفتم فعلا مشکل من با بيمارستان تامين اجتماعى وشبکه بهداشت است که ازدسترنج ما بوجود آمده اند ولى با مريضهايمان اينطور رفتارميکنند و بجاى جواب به مشکلات ما کارگران آقاى ايرج از مسئول شبکه بهداشت دفاع ميکند. آقاى بهرام نژاد آمده اند براى خانه کارگرى تبليغ کنند که تا به حال به غير از به بيراه کشاندن خواسته هاى ماکارگران وايجاد تفرقه ودودستگى و پايمال نمودن حقوق ماکارگران کارى انجام نداده است. اينها براى جواب به خواسته هاى ما وحل ومشکلاتمان نيامده اند. بلکه براى تعريف وتمجيد از خود و تبليغ براى خانه کارگر آمده اند. فکرميکنند هنوزميتوانند باوعده وعيد ما را فريب دهند. خانه کارگرهمان خانه کارگرى است که مدافع طرح خروج کارگاه هاى داراى کمتر از٥ نفرکارگراست. آنوقت اصل واقعه مريضى مادرم را شرح دادم و اعلام کردم که تا وقتى به اين واقعه رسيدگى نشود دست بردار نخواهم شد. بعد از من آقايى که دخترجوانش درتاريخ ٢٥-١٠-٧٦عمل شده بود و درمحل عملش مدت چهارسال نخ وکتان جامانده بود، نوبتش رسيد او به من وکالت داد که به جاى وى اعتراضش را در جمع مطرح کنم. منهم قضيه دخترش را شرح دادم که بازمسئول بهداشت استان ازقبول آن خوددارى ميکرد. اما خوشبختانه سندومدرک زيادى در حضور جمع ارائه شد و آنها رسواتر شدند. سپس نوبت به يکى ديگر ازکارگران بنام عبداﷲ خوش پيام رسيد. او تامين اجتماعى وخانه کارگر را به شدت کوبيد و رسوايشان نمود تا جايى که رئيس شبکه بهداشت گفت شما سخن رانى ميکنيد يا ارگانهاى نظام را زيرسوال ميبريد؟ خوشپيام گفت: براى من فرقى نمى کندکه شما چه فکرميکنيدمن حقيقت راميگويم وازحقوقم دفاع ميکنم. بعد از سوال وجوابها ايرج گفت که ما ميخواهيم دفترى در سنديکا داشته باشيم وبا هم کار کنيم ومشکلات شماکارگران عزيز راحل کنيم و ميخواهيم اين کار با رضايت شما انجام گيرد. عطا سليمى دبيرسنديکا که تازه همکارى خود با خانه کارگر را شروع کرده بود گفت: اگرکسى راضى نيست دستش را بلندکند. او فکر ميکرد که کسى ازترس حضور اطلاعات مخصوص در آنجا و با توجه به اينکه ما پنج نفراز اعضاى سنديکا به تازگى از زندان آزاد شده بوديم و جريان دستگيرى ما روى بعضى از کارگران تاثيرمنفى گذاشته بود ديگر اعتراضى ابراز نخواهدشد. خانه کارگريها فکر نميکردند در آن موقعيت کسى جرات اعتراض داشته باشد. راستش منهم ترديدهايى داشتم. ولى ميبايست مخالفت خودم را اعلام ميکردم. فورا بلند شدم وگفتم من مخالفم. بعد ازمن عبداﷲ خوشپيام و چند نفر ديگربلندشدند. عطا سليمى که انتظار نداشت ما جرات مخالفت داشته باشيم همان جا گفت: چرا آقاى محمدى و آقاى خوشپيام وشما چندنفر بايد هميشه مخالفت کنيد؟ مگر شما کاسه ى از آش داغتريد؟ کارماصنفى است نه سياسى! کارگربه سياست کار ندارد نان ميخواهد! آنوقت ديگر کارگران هم بلند شدند وگفتند ما هم مخالفيم. ٩٥درصد کارگران باماهمراه شدند وما توانستيم خانه کارگر را شکست دهيم وبکلى رسواشان کنيم. ايرج بعد ازظهرمخفيانه درخانه عطا سليمى جلسه ى گذاشته بود تاکارگران را توجيه کند ولى يکى ازدوستان به من اطاع دادکه چنين جلسه اى برگزارخواهد شد منهم عبداﷲ خوشپيام راخبرکردم وسرزده به آنجا رفتيم و اينبار بيشتر از قبل رسوايش کرديم. فرصت خوبى بود که مجمع عمومى سنديکا برگزارشود وانتخاباتى بکنيم وطرفداران خانه کارگر را ازکاربرکنارکنيم. اين تنها راهى بود که ميتوانستيم پيروزى خود را تثبيت کنيم. همکارى عطا سليمى با خانه کارگر و اداره کار و اطلاعات باعث شده بود که هرچند روز يک بارکارگرى به بهانه هاى مختلف ازطرف اطلاعات احضار، تهديد، دستگير، يا فرارى شود. اوبا دست باز ترى توانست به خدماتش به خانه کارگر واطلاعات ادامه دهد٠اگرهمان موقع که مشخص شد که عطا ودور وبرش به خانه کارگر پيوسته وهمکار اطلاعات رژيم شده اند مجمع عمومى سنديکا برگزار ميشد و انتخابات جديدى صورت ميگرفت، براى هميشه دست عطا وخانه کارگر ازسنديکا کوتاه ميشد. از تجربياتمان درس بگيريم!!

دستگيرى مجددمحمود صالحى، پشتيبانى گسترده کارگران ومردم از اقدامات و کمپين حزب کمونيست کارگرى ايران در حمايت و براى آزادى وى و بازتاب آن و نيز معروفيت جهانى سنديکاى خبازان موقعيتى خوبى براى مابوجود آورده بود.

بعداز آزادى محمودصالحى مخصوصا حمايت وسيع حزب کمونيست کارگرى ايران از او جوى به وجود آمده بود که کارگران ديگرازدستگيرى وزندان نمى ترسيدند. احساس ميکردند که ديگر تنها نيستند. بار هاشنيدم که ميگفتند اگرصد نفر را بگيرند بازصدها کارگر ديگردرسنديکا وجود دارد که از آنها دفاع خواهند کرد. حزبى وجود دارد که ازما حمايت ميکند. درمقابل مسئولان شهر تلاش ميکردند باسنديکا درگير نشوند. سعى داشتندکه باکارگران مشکلى نداشته باشند واز رودرروشدن با کارگران پرهيز ميکردند٠زنده باد اتحاد کارگران!

٨ اوت ٢٠٠٣