روياى کودک، کابوس کارگر

سعيد ويسى -ارديبهشت ٨٢(مه ٢٠٠٣)
 با تقديم به کودکان محرومى که والدين کارگرشان ماهها از دريافت دستمزدهايشان محروم مانده اند.

آخر برج است و باز عمناک و گريان

مى فشارم زنگ در را با دستى لرزان

ناتوان و زار و زبان بسته

با اميدهاى برباد رفته

در قعر کابوس نان و اجاره خانه

مى مانم پشت در به انتظار

٭٭٭

از آن ور حصار

بچه ام

اميد جان و تن خسته ام

مرا از قعر کابوس و رويا

آورد به در

به اين دنياى بى پدر

"کيه"

منم فرزندم، اميد و دلبندم

باز کن در را

باز کن روزنه مهر و اميد را

٭٭٭

مى چرخد در بر پاشنه

ميشود باز برويم آشيانه

او با چشمانى شاد

سپس دلواپس

مى نگرد دستانم را

مى پرسد کو پس؟

کو کفش و لباسم؟

کو کيف و کتابم؟

٭٭٭

و من با لبانى خشک

با زبانى لال

خيره به چشمان در انتظار

پاسخش را نه با لب ، نه با زبان

ميدهم شرمگين با سرى تکان

و او را ميبرم باز به دنياى خواب و رويا

به دنياى حسرت و آه

به دنياى افسردگى و رنجها!

٭٭٭

چرا بابا خدت گفتى

خودت خواستى

در آخر ماه

مرا بپوشانى

مرا از دست

دفتر پاره ام

برهانى

مرا نزد دوستانم

سرفراز گردانى

٭٭٭

گفتم، فرزندم ،

مرا اينبار نيز راهى نيست

چاره و در بساط آهى نيست

چو اين ماه نيز ببردند رنج جانم را

ببردند توان و

ندادند حق کارم را!

چه کنم که در اين نظام ظلم و بيداد

نه جان مانده ، نه نيرو ، نه فرياد

صدا در حلقوم بسته

تن و روح و جان خسته

تنى چند صاحب نام

شکم گنده و بد نام

کشند جان ما را

نوشند خون ما را

٭٭٭

ولى زين پس با تو عهد بندم

اى عزيز دلبندم

اگر جانى درون مانده

اگر شورى و يا زورى پرورانده

برآنم که بگيرم

حق جان و تن اسيرم

و باهم بردگانم

و با دگر يارانم

بشکنيم زنجير و قفل و زور را

برکنيم بساط ظلم و جور را

بازآريم برايت يک دنياى شور را

باز آريم برايت يک دنياى بهتر را