از ساقه هاى رنج تا خوشه هاى برنج

امير حسن زاده

عطر خاصى فضاى شاليزار را آکنده است. زنان شاليکار با روسرى هايى که پشت گوششان بسته اند، دسته دسته شاليها را درو مى کنند و در کنار هم مى چينند. شاليزار يعنى مرداب و پشه و اين پشه هاى برنج، عجب امان آدم را مى برند. شاليزار يعنى ارتفاع آب تازانو و من مى دانم که اين زنها با آن که پوتينهاى بلند پلاستيکى به پا دارند، شب از پا درد و کمر درد عاصى مى شوند. شاليزار يعنى کار و سخت و دستمزد کم. يعنى خودت بکارى اما خودت هيچ نصيبى نبرى و من به دستهاى غرق عرق اين زنها نگاه مى کنم که يکپارچه و هماهنگ بالا و پايين مى روند، خيره مى شوم، گويى همه از يک جا فرمان مى گيرند. اين فرمان نان و معيشت است.

برنج يکى از پرزحمت ترين محصولات کشاورزى است که در عين حال کشت آن براى کشاورزان چندان مقرون به صرفه نيست.

برنج از شاليزار تاسفره، راه درازى را مى پيمايد و در اين راه دراز واسطه هاى زيادى را از سر مى گذراند تا به دست مصرف کننده برسد. به همين سبب تفاوت قيمت خريد برنج از کشاورز تا بهاى آن در بازار، بسيار زياد است و همين تفاوت قيمت است که رنج کشاورز شاليکار را رقم مى زند.

به نرگس خاتون سلام و خسته نباشيد مى گويم. او که گويى سرپرست بقيه است، دست از کار مى کشد و با لهجه گيلکى به سلامم جواب مى دهد و با اشتياق مى گويد: خانم جان تو را به خدا هر چه مى گويم بنويسيد. در تمام سال در هواى سرد و گرم، روى اين زمينها زحمت مى کشيم، اما دريغ از يک توجه.

مى پرسم دستمزدتان چقدر است با همان لهجه شيرين مى گويد: ما روزمزد هستيم. توى اين فصل که پرکارى است، روزى چهار تا پنج هزار تومان دستمزد مى گيريم، اما همه سال برايمان کار نيست. بايد تا مى توانيم کار کنيم تا در ماههاى بيکارى خرجمان را بگذرانيم. مى پرسم: اهل همين آبادى هستيد؟ جواب مى دهد: نه، ما از دو آبادى آن طرف تر مى آييم.

اين زنان، خودشان زمين ندارند و روى زمين ديگران کار مى کنند.

بعضى هايشان بچه هايشان را به پشت بسته اند و چند قد و نيم قد هم اين طرف و آن طرف به چشم مى خورند. بهجت مى گويد: بچه هايمان را با خودمان مى آوريم، کوچکترها مى مانند و کارهاى خانه را انجام مى دهند، آنها هم مثل خودمان به اين زندگى پر زحمت عادت کرده اند.

اين زنها در حقيقت براى گذران زندگى کمک حال شوهرانشان هستند. شوهران آنها هم روى زمينهاى ديگرى کار مى کنند و به کمک هم چرخ معاش خانواده را به سختى و مشقت مى چرخانند.

کم کم بقيه هم دست از کار مى کشند و صداى يکنواخت بريدن ساقه هاى برنج قطع مى شود. نرگس خاتون به گيلکى مى گويد: يکى يکى حرف نزنيد تا خانم هم بفهمد. چند تا از مسن ترها فقط گيلکى بلدند. مى پرسم بيمه هم هستيد؟ مريم بانو زن جوان و شادابى که براى حرف زدن عجله دارد مى گويد: " نه خانم جان، بيمه چيه؟ اگر مريض شويم يا بايد به شهر برويم يا نه درمانگاهى که همين نزديکى هاست. خرجش هم که با خودمان است."

بعد دستهايش را باز مى کند و من جاى پنج بخيه را کف دست راستش تشيخص مى دهم . مى گويد: اين هم يک نمونه، پارسال يک لحظه حواسم پرت شد، دستم را با داس بريدم، حمايت که نشدم هيچ، چند روز هم بيکار شدم.

مى پرسم خودتان هم از همين برنجها مصرف مى کنيد؟ زن چاقى که بچه دو سه ساله يى را به پتشش بسته، مى گويد: وضعمان آن قدر خوب نيست که برنج کيلويى ششصدو هشتادتومانى بخوريم، اينها برنج طارم درجه يک است. ما خودمان برنجهاى درجه پايين استفاده مى کنيم.

و بچه اش عجيب چاق و سرحال است. از او مى پرسم: تا چند سالگى کار مى کنيد؟ مى خندد و مى گويد: تاهر وقت که شد. ده سالم بوده کار را شروع کردم الآن هم بيست و نه سالم است، تا بتوانم کار مى کنم. نمى دانم تا چندسالگى مى شود. مى پرسم يعنى بازنشستگى نداريد؟ همه شان مى خندند. مثل اين که چيز غريبى شنيده اند.

يکى شان مى گويد: خانم، مگر ما معلم و کارمنديم که بازنشسته شويم؟ نرگس خانون هم مى گويد: اينجا زنها پير که مى شوند، خانه دارى و باغدارى و مرغدارى مى کنند. بازنشستگى يعنى چه؟ مريم بانو ادامه مى دهد: مادرم مرا همين جا سرزمين به دنيا آورد. خيلى ها تا آخرين لحظه باردارى کار مى کنند. با اين که بيمارستان زياد شده و دکتر و دارو هم هست، براى ما فقير بيچاره ها چيزى عوض نشده. ما دوش به دوش مردهايمان کار مى کنيم وقتى هم که مى رويم خانه، بايد کارهاى خانه را انجام بدهيم، سال به سال هم زندگيمان سخت تر مى شود.

وقت ناهار است و مالک زمين برايشان غذا مى آورد، همگى دور هم همانجا مى نشينند و مرا هم به جمع خود براى صرف ناهار دعوت مى کنند، با اين که از سپيده صبح زير تيغ آفتاب و در آن هواى شرجى کار کرده بودند در تمام طول مدت صرف ناهار مى خنديدند و با يکديگر گفت و گو مى کردند، در کنار آنها بودن به من آرامش مى داد، آنها زبانى مقاوم، با روحيه و زحمتکش هستند که در قانون کار و تامين اجتماعى صفحه يى برايشان باز نشده است.

حجم عظيمى از اقتصاد کشور را به دوش مى کشند اما هرگز ديده نمى شوند و کسى نامى از آنان نمى آورد. غرق در اين افکار بودم که فاطمه يکى ديگر از زنان زحتمکش مرا به خود آورد و سوالاتى در مورد کار و زندگيم پرسيد. او گفت: من خيلى دوست داشتم که درس بخوانم اما در جايى که مازندگى مى کنيم آن موقع ها فقط تا کلاس پنجم مى شد درس خواند و براى ادامه تحصيل بايد به شهر مى رفتم که پدرو مادرم اجازه ندادند و بيشتر پسرها از اين امکان برخوردار بودند تا تنهايى به شهر رفت و آمد کنند. اما حالا به بچه هايم توصيه مى کنم که درس بخوانند و مثل من بيسواد و آرزو به دل نشوند. البته من بيسواد و آرزو به دل نشوند. البته الآن روستاها امکانات بيشترى دارند، برق، آب و حتى تلفن هم آمده اما نمى دانم چرا چيزهايى مثل بيمه و حمايت از ما زنان وجود ندارند.

يک ساعت وقت ناهار و استراحت به پايان رسيد و با اين که دوست داشتم تمام روز را به تماشاى آنها بنشينم مجبور به ترک

آنجا بودم هنگام خداحافظى نرگس خاتون يک دسته شالى درو کرد و به من داد و گفت: اگر به خانه مان بيايى هداياى بهترى ميتوانم تقديمت کنم اما در اينجا فقط همين را داريم. از آنها که فاصله مى گيريم همچنان صداى قطع ساقه شالى مى آيد، اما دلم مى گيرد از اين همه محروميت و زندگى در فقر.

hasnzadeh@yahoo.com