kargar_komonist@yahoo.com

پنجشنبه، ۸ ارديبهشت ۱۳۸۴ - ۲۸ آوريل ۲۰۰۵

 کارگر کمونيست   ۸

 

دفاع از کارگر يا ضديت با تحزب کارگران

جليل بهروزى

 
"کمونيستها مانع اصلى متشکل شدن کارگران عليه سرمايه دارى اند!!"

اين گفته خانه کارگريها نيست، اين را عوامل رژيم نميگويند، اين شاه بيت بحث اخير آقاى محسن حکيمى در نشريه نگاه شماره ١٥ است. ظاهرا ديکتاتورى رژيم اسلامى اين امکان را به او داده که هر ادعاى بى مايه اى را تحت نام دفاع از کارگر به خورد جماعتى بدهد. از کمونيستها و مانيفيست عاريه ميگيرد و با زبانى الکن اهداف و بعضا سياستهايى از آنان را تکرار ميکند و بدون آنکه از تک و تا بيفتد در ضديت با آنها مينويسد. حتما کسى پيدا خواهد شد که از ايشان بپرسد پس قلع و قمع کمونيستها در تمام دنيا توسط بورژوازى و حکومتهايش بخاطر چيست؟ سرکوبگران جنبش کارگرى هميشه بهانه شان اين است که بخاطر نفوذ کمونيسم در بين کارگران دست به قداره ميبرند. آقاى حکيمى ميگويد نقش کمونيستها در ممانعت از سازمانيابى کارگران مهمتر از سرکوب بورژوازى است. اين موضع او روح جريانات ضد کمونيست را حتما شاد خواهد کرد، شايد دستانى تشويق آميز هم بخاطر آن در خانه کارگر نيز به صدا درآيد!

اين ديگر جزو بديهيات دنياى سياست است که هر جنبشى افق، اهداف، و سنتى دارد، براى خود تاريخى و اشکال معينى از سازمانيابى و سخنگويانى دارد. جنبشى که خواهان پايان دادن به کار مزدى است، جنبشى که ماهيتا ضد سرمايه دارى بوده و براى جامعه سوسياليستى ميجنگد نيز به همين اعتبار در راس اش کمونيستها هستند. از اينرو نميتوان تن خويش را به اهداف و افق اين جنبش ماليد و داعيه سازمان دادن "تشکلهاى ضد سرمايه دارى" را داشت و در عين حال نقش کمونيستها و تشکل کمونيستى (حزب کمونيست) را همچون دستگاه سرکوب بورژوازى ديد. نميتوان خود را طرفدار متشکل کردن کارگران بعنوان يک طبقه جهانى جا زد، از انقلاب کارگرى سخن گفت، ولى همه کار عظيمى که کمونيستها از بدو شکل گيرى اولين حزب کمونيست در ايران جهت سازمان دادن مبارزه کارگران براى رهايى از نکبت سرمايه دارى انجام داده اند را تخطئه کرد. به جنبش کمونيستى چون هر جنبشى ميتوان انتقاد کرد و يا ضعفهاى آن را نشان داد ولى نميتوان احزابى که اين جنبش را نمايندگى کردند را عاملين عدم تشکليابى کارگران دانست. اين ديگر قلب حقايق بديهى و چيزى جز غرض ورزى آشکار نيست.

زبان آقاى حکيمى بر عليه کمونيسم و تشکل کمونيستى آنچنان خصمانه است که به نوعى هزيان گويى شباهت دارد: "در لباس دفاع از منافع طبقه کارگر نيز مانع تشکليابى کارگران عليه سرمايه گشته اند. و همين است آن گره اصلى که تا زمانى که باز نشود کارگران به طور پايدار عليه سرمايه متشکل نخواهند شد. بعبارت ديگر در صورت باز شدن اين گره حتى استبداد و ديکتاتورى سرمايه هم نميتواند مانع متشکل شدن کارگران بر ضد سرمايه شود." با اين حساب چه بهتر اول کمونيستها را زد. چرا که با کنار زدن اين مدافعين دروغين کارگران!!، حتى ديکتاتورى هم ديگر نميتواند مانع متشکل شدن کارگران بر عليه سرمايه دارى گردد. شايد رژيم اسلامى هم به نيت متشکل کردن کارگران، کمونيستها را تار و مار کرد! چه بسا او هم مصمم بود اين گره را بگشايد!

اما ضديت امثال حکيمى ها با کمونيسم و تحزب کارگران صرفا در اين احکام خود را نشان نميدهد. عمق اين ضديت زمانى آشکار ميشود که با يک ژست دلسوزانه براى کارگران نسخه اى را ميپيچد که چيزى جز رهنمود گوشه نشينى به کارگران نيست. از نظر او کمونيستها به گناه نابخشودنى دست ميزنند وقتى که کارگران را به حزب خود جذب ميکنند و يا در تشکلهاى توده اى سازمان ميدهند. او ظاهرا به راه ميان برى دست يافته است، "تشکل توده اى ضد سرمايه دارى". تشکلى که بنظر ميرسد هم نقش حزب سياسى را ايفا ميکند و هم نقش يک تشکل توده اى که ظرف متشکل شدن همه کارگران براى پيشبرد مبارزات جارى است. در دنياى واقع چقدر اين کار عملى است و يا اينکه کدام تجربه تاريخى در جنبش کارگرى در تائيد آن است را حکيمى حتى به خود زحمت نميدهد نشان دهد. اما فراخوان ايشان به کارگران براى سازمان دادن تشکل توده اى ضد سرمايه دارى يک چيز را به خوبى نشان ميدهد و آنهم درک بسيار نازل او از مبارزه و سازمانيابى کارگران است. او برخلاف تمام ادعاهاى فخر فروشانه اش نشان ميدهد که هيچ چيز از جنبش کارگرى نميداند. فکر ميکند صرف قسم خودن و تعهد به يازده فرمان ايشان يک تشکل را ضد سرمايه دارى و يا توده اى ميکند و يا حتى جنبش کارگرى را در مقابل سرکوب بورژوازى واکسينه ميکند! و به اين اعتبار است که روايت ويژه خويش را از تاريخ جنبش کارگرى و کمونيستى مينويسد که چيزى جز تحريف و وارونه نگارى نيست. او کشف کرده که علل تمام کجروى جنبش کارگرى در طول تاريخ به اين خاطر است که کارگران بپاى سازمانهاى توده اى ضد سرمايه دارى نرفته اند. گويا تاکنون اشکال سازمانيابى توده اى کارگران بنا به تجويز احزاب و اشخاص صورت گرفته است و گويا در ويترين تاريخ انواع و اقسام سازمانيابى توده اى کارگران عرضه ميشود و فقط اصل بر اين است که چه نوع معينى از اين تشکلها انتخاب شود. که حتى اگر چنين بود در مورد کالايى که ايشان تبليغشان را ميکنند خوشبختانه جايش در اين ويترين خالى است. حکيمى حتى به خود زحمت نميدهد به خوانندگانش بگويد اين تشکل ضد سرمايه دارى که نه حزب سياسى کارگران است و نه تشکل توده اى آنان (چون سنديکا و يا حتى شورا) ديگر چه نوع تشکلى است؟ اما ما ميدانيم اين يک طرح شتر گاو پلنگى بيش نيست. طرحى که گويا صرف قسم خوردن به يازده فرمان آقاى حکيمى خاصيت يک تشکل توده اى ضد سرمايه دارى را پيدا ميکند. اما اين طرح يک "خاصيت" دارد و آن اينست که کارگران را نقدا از پيوستن به حزب سياسى خويش شديدا برحذر ميدارد.

اما ببينيم بطور مشخص چرا بايد سازمان توده اى ضد سرمايه دارى ايجاد کرد و مثلا نه حزب سياسى و يا تشکل توده اى کارگرى؟ به اين خاطر به خود آقاى حکيمى مراجعه ميکنيم. ايشان طرح ضرورت ايجاد اين چنين سازمانى را از اينجا نتيجه ميگيرند که اولا، ضعف اساسى جنبش کارگرى در عدم تشکليابى آن است. دوم، شرايط ايران کاملا مختنق است و کارگران از حداقل حقوق برخوردار نيستند و از اينرو سازمانهاى توده اى کارگران امکان نشو و نما ندارند. سوم، کمونيستها هم هر جا بپاى سازماندادن کارگران برآمدند يا آنها را به حزب فرقه اى خود جذب کرده و يا در تشکلهاى صنفى سازمان داده که در هر دو حال کارگران را يا از محيط طبيعى مبارزه شان جدا کرده و يا در مبارزات صنفى و نه ضد سرمايه دارى محدود کردند، در نتيجه جز شکست براى کارگران و پراکنده کردن هر چه بيشتر آنان چيز ديگرى به ارمغان نياورده اند. چهارم، جنبش کارگرى در يک و دو سال اخير نشان ميدهد به چپ چرخيده است (گويا تا حال اين جنبش راست بوده است!)

دليل اول، اينکه جنبش کارگرى از بى تشکلى رنج ميبرد و از اينرو بايد تشکل توده اى ايجاد کند، چيزى جز اين همان گويى نيست. دليل دوم، بنا به توضيح ايشان اگر يک علت اساسى عدم بوجود آمدن تشکلهاى توده اى کارگران، وجود ديکتاتورى در ايران و بى حقوقى مطلق کارگران است در اين صورت قاعدتا بايد امکان تشکل توده اى ضد سرمايه دارى که ميخواهد انقلاب سوسياليستى هم کند، اصلا وجود نداشته باشد. البته اينکه با توجه به تغيير توازن قواى سياسى به نفع طبقه کارگر شرايط امروز نسبت به چند سال گذشته براى بپا کردن تشکلهاى توده اى فراهم تر است، به بحث آقاى حکيمى ربطى ندارد چرا که ايشان اين حکم که در کشورهاى ديکتاتورزده امکان ايجاد تشکل توده اى بسيار پايين است را از شرايط مشخص امروز ايران نتيجه نگرفته است. اگر سرکوب و بيحقوقى کارگران مانعى در جهت سازمانيابى آنان است، در اينصورت اين قاعده چرا بايد در مورد سازمان توده اى ضد سرمايه دارى صدق نکند؟ البته آقاى حکيمى هيچ پاسخى در قبال اين سوال ندارد.

اما دليل سومى که ايشان جهت توضيح ضرورت سازمانيابى کارگران در تشکلهاى ضد سرمايه دارى مياورد تاکيد بر نقش باصطلاح منفى کمونيستها در متشکل کردن کارگران در مبارزه عليه نظام سرمايه دارى است (وقتى از کمونيستها صحبت ميشود حزب کمونيستى و يا حداقل سازمان کمونيستى پيشفرض است). اينجا است که تمام هيکل آلترناتيو ايشان خودنمايى ميکند. خرده گيرى آقاى حکيمى به کمونيستها که کارگران را در "تشکل توده اى ضد سرمايه دارى" ايشان سازمان ندادند در بهترين حالت نشانه اينست که او مکانيزم مبارزه طبقه کارگر عليه سرمايه دارى و جايگاه تحزب کمونيستى کارگران را نميشناسد، چرا که تنها حزب سياسى کارگران ميتواند سازمان طبقاتى کارگر در مبارزه عليه کليت نظام سرمايه دارى باشد. تنها اين حزب است که ميتواند همه اشکال مبارزه اين طبقه را سازمان دهد و در همه مراحل مصالح درازمدت و جهانى اين طبقه را هم نمايندگى کند، وظايفى که اشکال ديگر سازمانى کارگران نميتواند از پس آن برآيد. بطور نمونه، اتحاديه ها در بهترين حالت ميتوانند مبارزات صنفى کارگران را هدايت کنند و يا شوراها ميتوانند مبارزات سياسى آنان در مقاطع معينى که جامعه وارد تحولات و يا بحرانهاى سياسى حادى ميگردد، را سازمان دهد که حتى در چنين شرايطى بدون رهبرى يک حزب کمونيست راديکال و کارگرى چنين تشکلهايى ميتوانند تحت رهبرى احزاب بورژوايى درآيند، که نمونه هاى آن در تاريخ کم نبودند. اگر حزب سياسى طبقه کارگر يعنى حزب کمونيست، نتواند کل طبقه را در جهت برانداختن حاکميت سرمايه و کارمزدى بسيج و سازمان دهد و از تمام تند پيچهاى مبارزه طبقاتى عبور دهد و قدرت سياسى را تسخير کند هيچ تشکل ديگرى نميتواند از انجام چنين وظايفى برآيد.

اينکه ايشان تحت عنوان تشکل توده اى ضد سرمايه دارى براى توده کارگر وظايفى را قائل ميشود که بطور واقع از عهده آن برنخواهد آمد، نه تنها ربطى به تائيد جايگاه و نقش تعيين کننده توده هاى کارگر در دگرگونيهاى تاريخى و انقلابى ندارد بلکه به زمين گذاشتن همه آن کارهاى عظيمى است که تنها از يک حزب کارگرى برميايد. عوام فريبى است که وظايف يک حزب، از پيشبرد مبارزه فرهنگى و فکرى تا رهبرى مبارزه صنفى و سياسى و يا رهبرى انقلاب و سازماندهى قيام تا گرفتن قدرت سياسى و سازماندهى اقتصاد سوسياليستى را در برميگيرد را به عهده تشکلهاى توده اى بگذاريم و تازه خود را طرفدار سوسياليسم و رهايى طبقه کارگر هم بدانيم.

البته لازم است در مورد يک ايراد مهم ايشان مبنى بر اين که برخى گروهها و سازمانهاى چپ فعالين جنبش کارگرى را از مکان طبيعى مبارزه خود جدا کرده و آنان را در ارگانهاى مخفى خود سازمان ميدادند که کارآيى در رهبرى و متشکل کردن مبارزات کارگرى نداشته، کمى مکث کرد. اين نقدى بود که اولين بار و در تمام جوانب آن توسط اتحاد مبارزان کمونيست و شخص منصور حکمت در کنگره اول اين سازمان در سال ٦١ ارائه شد. (خوانندگان را مراجعه ميدهم به اسناد اين کنگره و يا مباحث مربوط به "حوزه هاى حزبى و آکسيون هاى کارگرى"، "سياست سازماندهى ما در ميان کارگران" و...). اين نقدى بود که از موضع تحزب کمونيستى به جريانات غير کارگرى در زمينه سازماندهى کارگران شده بود و نه غير از آن. آقاى حکيمى پس از ٢٠ سال جز کوچکى از اين نقد را آنچنان به خورد خوانندگانش ميدهد که گويا خود کاشف چنين بحثى بوده است و تازه از آن نتايجى ميگيرد که به اساس اين نقد ربطى ندارد. اين که کارگران را بايد در خود محيط زيست و کار آنان سازمان داد، اينکه براى هدايت و رهبرى مبارزات کارگرى بايد با کارگران پيشرو رابطه داشت و آنان را به گرد سازمان کمونيستى جمع کرد بدون آن که ذره اى از نقش اجتماعى آنان در ميان کارگران کاسته شود و غيرو از نتايج آن نقدى بود که کمونيسم کارگرى به ديگر گرايشها و جنبشهايى که در بين طبقه کارگر فعاليت ميکنند، داشت. ايشان با دستمايه قرار دادن بخشى از همان نقد و جابجايى جايگاه جريانات خلقى در طيف چپ ايران با گرايش کمونيستى نه تنها از اين نقد مشخص به پوپوليسم چيزى را نفهميدند بلکه با اين واونه سازى هر چه بيشتر ضديت کور خويش با تحزب کمونيستى در بين کارگران را نشان داده اند.

اما دليل چهارم آقاى حکيمى در طرح ضروت ايجاد تشکل توده اى ضد سرمايه دارى عطف به شرايط امروز جنبش کارگرى و خصلت چپ و راديکال آن دارد. همانطور که پيشتر گفتم اين دليل بى مسمائى بيش نيست و اساسا ربطى به بحث ندارد. اولا به اين خاطر که ضرورت ايجاد چنين تشکلهايى را يکبار از ارزيابى از علل شکست جنبشهاى کارگرى نتيجه گرفته اند و اينکه انواع ديگر تشکلها چون حزب و سنديکا کارساز نبوده، ثانيا از شرايط ديکتاتورى در کشورهايى از نوع ايران. ولى حتى اگر اين دلايل را ناديده بگيريم باز هم اعتلاى مبارزات کارگرى و خصلت چپ آن هيچ مجوزى جهت ايجاد تشکل از نوعى که ايشان ضرورى ميدانند بجاى حزب سياسى را نميدهد. شرايط امروز اين جنبش بيش از هر زمانى اهميت پيوستن هر چه وسيعتر کارگران سوسياليست و فعالين جنبش کارگرى به حزب کمونيست کارگرى را برجسته ميکند. اين شرايط بيش از هر زمانى بر خلاء وجود تشکلهاى توده اى چون مجمع عمومى و شورا که ميتوانند مبارزات جارى کارگران را سازمان دهند، تاکيد ميکند و نه بر تشکلى "من درآوردى" که نه اين است و نه آن و در عمل جز سردرگمى در ميان کارگران کارى ايجاد نخواهد کرد.

خلاصه کنم، ضديت امثال آقاى حکيمى قبل از آن که با يک حزب کمونيستى معينى باشد ضديت با گرايش قدرتمند در صفوف کارگران به تحزب و کمونيسم و مقابله با آن است. از اينرو نيت خير آقايان براى جنبش کارگرى شر است.

در حاشيه، نکاتى پراکنده در مورد چند تز اکونوميستى:

"بارزترين ويژگى جنبش کارگرى ايران ... بيحقوقى آن است." آيا واقعا اين ويژگى جنبش کارگرى است و يا جزئى از شرايطى است که سرمايه دارى در ايران بر متن آن توليد و باز توليد ميکند؟ اين حتى خودويژگى مناسبات بين کارگر و سرمايه دار در ايران نيست، هر جا بورژوازى تا هر سطحى که بتواند از حقوق کارگران ميزند. منتهى آن چه که کارگران (و نه جنبش کارگرى!) ايران با آن روبرو هستند بيحقوقى مطلق است. اين آن شرايطى است که حکومتهاى بورژوايى در ايران با اتکا به ساواک، سپاه و گله حزب الله براى تامين شرايط سود آور براى کل بورژوازى مهيا ميکند. (اين متد که شرايط سودآورى سرمايه را جزئى از ويژگيهاى جنبش کارگرى جا ميزنند سر ديگر آن اکونوميسمى است که امثال آقاى حکيمى از آن رنج ميبرند!)

"در کلى ترين سطح ... مهمترين نقطه ضعف جنبش کارگرى ايران متشکل نبودن آن است." اين توضيح واضحات است، اين جزو داده هاى جنبش کارگرى است. کسى که فقط اين را ميبيند تنها راه حلش هم اين خواهد بود که به کارگران بگويد متشکل شويد! و تازه خود را ارشميدس هم ميداند!! منتهى ايشان به راه حلشان رنگ و لعاب ضد سرمايه دارى ميدهند. "اما اين پاسخ هيچ چيز را توضيح نميدهد. بايد پرسيد چه نوع تشکلى نقطه ضعف جنبش کارگرى را بر طرف ميکند؟ به نظر من فقط متشکل شدن بر ضد سرمايه است که ميتواند کارگران را از نکبت و سيه روزى که سرمايه به آنان تحميل کرده است، نجات دهد". اولا اين حکمى کاملا انحرافى است که فقط متشکل شدن بر ضد سرمايه دارى کارگران را از نکبت و سيه روزى خلاص ميکند. اين انقلاب اجتماعى و جامعه عارى از استثمار و کار مزدى است که به سيه روزى کارگران پايان ميدهد و نه متشکل شدن. تشکيلات ميتواند و آن هم تشکل سياسى طبقه کارگر (حزب)، کارگران را به چنين انقلابى رهنمون سازد. اين هم روى ديگرى از اکونوميسم کهنه کار است، هدف هيچ چيز، وسيله همه چيز! کسى که حتى در بطن مبارزات جارى کارگران قرار ندارد تصور ميکند که ايجاد يک تشکل توده اى، حال از هر نوع آن، گويى بر اساس تعهد سازمان دهندگانش به مشتى پيمان تشکيل ميشود! و گويا اين تعهدها است که به آن تشکل خود ويژگى ميدهد. از نظر آقاى حکيمى تشکلى توده اى و ضد سرمايه دارى است که "اعلام کند، جدا نکند، متحد کند، بفراموشى نسپارد، ارتقا دهد ...". دنياى مبارزه و سياست دنياى تعهدات و وعده دادن هاى افراد و سازمانها به هم نيست. تشکلى که رهايى کارگران امرش باشد با پرچمى که بلند ميکند و با دخالتى که در مبارزه کارگران و با رهبرى که از خود در به پيروزى رساندن اين مبارزات نشان ميدهد، مشخص ميشود و اين هم تنها کار يک حزب کمونيستى راديکال، منضبط، ماکزيماليست و با اهداف کاملا انسانى است که در تمام لحظات مبارزه طبقه کارگر امر سوسياليسم و انقلاب اجتماعى را دنبال ميکند.

ايشان سرکوب بلاواسطه خود شوراها را عامل انقراض شان ميدانند در حالى که اين جزئى از علل پايان يافتن کار شوراها بوده است. اما تهاجم وسيع رژيم به کل جامعه و به کل آزاديها و سازمانهاى سياسى، و بى افقى خود رهبران جنبش کارگرى و بعضا دنباله روى آنان از جريانات پوپوليست و راست، از جمله علل مهم ديگر در انقراض شوراهاى کارگرى بود. رژيم حتى اگر به شوراهاى کارگرى دست هم نميزد، در جايى که زندان و شکنجه و اعدام هزاران نفر نفس جامعه را بريده بود خود اين تشکلها از پاى ميافتادند. (اين ادامه همان درک اکونوميستى است که هيچ رابطه اى بين کل تحولات جامعه با جنبش کارگرى نميبيند.)

يک درک کاملا انحرافى ديگرى که آقاى حکيمى در اين نوشته اش بروز ميدهد اين است که گويا علت اساسى شکست کارگران در مبارزه براى سوسياليسم در نوع سازمانيابى آنان بوده است و نه در غلبه سياست و افق جنبشهاى غير کارگرى بر مبارزات اين طبقه در کنار سرکوب همه جانبه بورژوازى. گويا اگر کارگران اين يا آن نوع تشکل را ميپذيرفتند و يا ايجاد ميکردند پيروزى آنان تضمين بود! به اين معنى ايشان غلبه جنبشهاى ديگر از جمله سوسيال دموکراسى، پوپوليسم، آنارکوسنديکاليسم، ناسيوناليسم و دموکراسى طلبى بر جنبش کارگرى در مقاطع مختلف را يا نميبيند و يا انکار ميکند.

لازم به ياد آورى است که تشکلى که آقاى حکيمى مد نظر دارند با يک مقدار جرح و تعديل چيزى بيش از سنديکاهاى سرخى نيست که بقاياى سازمان رزمندگان آزادى طبقه کارگر در سالهاى ٦٣ و ٦٤، يعنى در اوج سرکوب و کشتار جمهورى اسلامى تبليغ اش را در محافل کارگرى ميکرد. تشکلى که کارگرى است، ظاهرا توده اى است و مبارزات روزمره کارگران را هم سامان ميدهد و چپ و راديکال هم هست ولى مخفى است!!

لازم به تذکر است که نشر مباحثى از اين دست توسط جماعتى در اين اواخر حکايت از تحرک وسيع جنبش کمونيسم کارگرى و گرايش کمونيستى درون طبقه کارگر و سر برآوردن غول گرايش به تحزب در ميان کارگران پيشرو دارد. اين جماعت اين را بو کشيده اند و فکر ميکنند با قرمز کردن صورت خويش و با فرستادن کارگر بدنبال نخود سياه يا تشکل شتر گاو پلنگى خويش ميتوانند اين غول بيدار شده را در قوطى کنند.

٢٢ مارس ٢٠٠٥