کارگر کمونيست

 شماره ۶ و ۷ -  دى ۱۳۸۳،  ژانويه ۲۰۰۵
Email:  kargar_komonist@yahoo.com
Fax:  001 309 404 1794
 
 
يادى از تجربه اى موفق
ناصر اصغرى

  دبير لوکال ٠٥.٣٧٩٨ اتحاديه خدمات عمومى کانادا

قرارداد دسته جمعى ما در شلتر (سرپناه) Salvation Army MMC از فوريه ٢٠٠١ تا فوريه ٢٠٠٣ جارى بود. MMC يکى از قديمى ترين و بزرگترين شلترهاى مردان بى خانمان حداقل در آمريکاى شمالى است که حدودا ١٥٠ پرسنل دارد. قبل از متشکل شدن کارگران اين شرکت، دستمزدها و شرايط کار چنان اسفبار بود که کمتر کسى حاضر بود از اين شرکت تقاضاى کار کند. تعداد زيادى پرسنل آن کسانى بودند که همانجا زندگى نيز مى کردند. اين مرکز چون توسط يک نهاد مذهبى بنام "ارتش رهايبخش" اداره مى شود، نه تنها به ارباب رجوعش بلکه حتى به کارگران و کارمندانش نيز با تحقير مى نگريست. سر آنها منت مى گذاشت که بهشان کار داده است! بسيارى از کارگرانى که در گذشته بر اثر روابط حاکم بر جامعه به اين شلتر پناه آورده بودند، مهارت چندانى در اين کار نداشتند. اما اين شرکت به دليل سرويس هائى که قانونا به افراد با مشکلات متعدد بايد بدهد، احتياج به تعداد زيادى مشاور و مددکار اجتماعى متخصص در رشته هاى مختلف دارد. جنب و جوش تشکل يابى ابتدا توسط کارگرانى که شرايط کار و دستمزدهاى خود را با کارکنان شرکتهاى ديگر مقايسه مى کردند، شروع شد. يکى از دلايلى که کار متشکل کردن کارگران شرکت سخت شده بود، استعفاى همين بخش از کارگران بود که بعد از مدتى شرکت را براى پيدا کردن کار با مزاياى بهترى رها مى کردند.

اتحاديه براى تعيين هيأت مذاکره چهار نفره، براى مذاکره سر قراردادى جديد، ميبايست فراخوان يک تجمع مى داد. ٢ نفر از اين هيأت انتخابى و دو نفر ديگر- دبير لوکال و نماينده اتحاديه مادر که در واقع متخصص امور اتحاديه است- غيرانتخابى بودند. نماينده اتحاديه مادر در اين هيأت نقش مشورتى داشت. تصميم نهايى با ٣ نماينده عضو لوکال بود. دبير لوکال هم منتخب تجمع سالانه اتحاديه مى باشد. قبل از فراخوان تجمع براى انتخاب هيأت مذاکره، در يک نظرخواهى رسمى از اعضا خواستيم که مبرم ترين مطالباتشان را ليست کنند. برمبناى اين نظرخواهى، ميانگين مطالبات در يک مجمع عمومى به اطلاع اعضا رسيد و به بحث و تبادل نظر گذاشته شد. تجربه انعقاد قرارداد قبلى، تجربه چندان خوبى نبود. چيز زيادى دستگيرمان نشد. از آنجا که اولين قراردادمان بود، شرکت با تمام نيرويش عليه تشکل يابى ما مقاومت کرد. کارگران و دست اندرکاران زيادى را تهديد به اخراج و تنبيه هاى مختلف کرد که بعدها متوجه شديم غيرقانونى بودند. فعالين زيادى طى پروسه تشکل يابى که از سال ١٩٩٩ در جريان بود، شرکت را ترک کرده بودند. تعداد کسانى که دست اندرکار سازمان دادن کارگران بودند به شدت کاهش يافته بود. اين آخرين دور تلاش کارگران براى تشکل يابى بود. اين، کار پيدا کردن کسانى که بخواهند در کارهاى تشکل از قبيل نمايندگى در هيأتهاى مختلف مانند "مذاکره"، "امنيت"، "دستمزد برابر در ازاى کار برابر" و غيره فعال باشند را بشدت سخت کرده بود. در طول مدت سازمان دادن کارگران در محيط کار، کارگران زيادى که لزوما فعال کارگرى به معناى سنتى کلمه هم نبودند، در بحثها و قانع کردن رفقايشان فعال بودند و اشتياق نشان دادند. اما بعدها نوعى پاسيفيسم بر همين جمع نيز حاکم شد. چندين بار مديريت سعى کرد از اين وضعيت استفاده کرده و تشکلمان را از بين ببرد. اما هر بار کارگران توطئه هايشان را خنثى کردند. از زمان انقعاد قرارداد اول تا اواخر ٢٠٠١ برخورد مديريت با کارگران همچون دور قبل از وجود تشکل بود. کارگران زيادى بدون دليل موجهى اخراج شده بودند. توبيخ هاى بى جا و فراوانى به چشم مى خورد. مسئولين تشکل در برابر اين اجحافات مقاومت لازم نمى کردند. کارگران احساس مى کردند که در مذاکرات دور گذشته با قيمتى نازل فروخته شده بودند. جواب مسئولين اتحاديه اين بود که سازمان دادن کارگران و ثبت تشکل انرژى زيادى از همه گرفته بود و خود ثبت و راه اندازيش از کيفيت قرارداد مقدمتر و مهمتر بود. مديريت چنان مطمئن بود که کارگران از تشکلشان روى برگردانده اند که همراه دستمزدها، برگه اى به نام "فسخ اتحاديه" که در آن پروسه چگونگى رأى دادن به از بين بردن اتحاديه توضيح داده شده بود را به خانه کارگران پست مى کرد. اعتراض فردى به اين کار مى کرديم و از مديريت مى خواستيم که ديگر برايمان چنين برگه هاى توهين آميزى نفرستند. اما خود اتحاديه هيچگونه اقدام رسمى نمى کرد. مى خواستيم با فراخوان حداکثر ممکن مجامع عمومى، بتوانيم اعضاى هر چه بيشترى را پشت مطالبات اصلى متحد کنيم. اين کار چندان ساده اى نبود. تشکلى که با مشکلات متعدد، پاسيفيسم و ارعاب مديريت براى دوره اى روبرو بود، پشتکار بسيارى مى خواست تا اعضايش تشويق و قانع و فعال شوند. از اينترنت يک مطلب چهار صفحه اى فشرده درباره حق و حقوق اتحاديه اى پياده و به تعداد اعضا کپى و سعى کرديم که نکات گنگ و ناروشن را به بحث بگذاريم تا ابهامى حداقل درباره حقوق قانونى شان باقى نگذاشته باشيم. نکته اى که براى همه روشن بود اينکه مديريت از بى اطلاعى ما سلاحى براى گروگان گرفتن مان درست کرده بود. فعالينى بودند که با در نظر گرفتن ملاحظاتى با محدوديتهايى مواجه ميشدند. اما محدوديت قانونى سدى جلويشان ايجاد نمى کرد. اکثريت اعضا اما در اين موقعيت نبودند. اين بخوبى از طرف فعالين تشکل درک مى شد که گروگان گرفتن نان شب خانواده هايمان ما را محافظه کار و محتاط مى کند. اما بقول يکى از همکاران، براى ما فعالين، اکنون سنگ محکى براى تئوريهايمان بود. آيا مى توانستيم آنچه را که سالها با رفيق بغل دستيمان پچ پچ کرده بوديم، اکنون در يک سطح وسيعترى بکار ببنديم؟

در نشستى که با فعالين کارگرى داشتيم، تصميم گرفتيم که دست بکار شويم. در تجمع سالانه ٢٠٠٢، يکى از کارگران من را کانديد دبيرى کرد که تنها رقيب دبير سابق شدم. با يک اکثريت قاطع انتخاب شدم. از آن مقطع وقت زيادى صرف نشستهاى فردى با تک تک کارگران کرديم. يکى از نکاتى که کارگران مطرح مى کردند اين بود که مى دانستند داشتن تشکل از بى تشکلى بهتر است، اما اين آن تشکلى نيست که آنها مد نظر داشتند. وقتى از آنها مى پرسيديم با اين حال چرا راى به فسخ اتحاديه ندادند، مى گفتند که مى دانند مديريت چيزى که بنفع کارگران باشد پيشنهاد نمى کند و يا مى گفتند که حاضر نيستند آن دو خشتى که با زحمت خودشان روى هم چيده اند، با پيشنهاد مديريت خراب کنند. تنها بحث اقناعى کردن برايشان کافى نبود. بايد عملا نشان مى داديم که با دوره پيش فرق مى کند. در برابر اجحافات مديريت ايستادگى کرديم. چند نفر از اخراجيها را به سر کار برگردانديم. مرتب مديريت را در ارتباط با موضوعات مختلف ملاقات ميکرديم. سراغ تک تک اعضا مى رفتيم و از مشکلاتشان مى پرسيديم. براى بخشهاى مختلف جلسات جداگانه ترتيب مى داديم که به راحتى مشکلات آن بخش را مرور کنيم تا در جلسات ملاقات با مديريت مسائل مشخص را بحث و بررسى کنيم. تشويقشان مى کرديم که هر بخش حداقل نماينده اى در يک هيأت داشته باشد. برنامه هاى مختلف براى نزديک شدن بهم سازمان مى داديم. به مرور زمان يک حالت رفاقت و نزديکى و همچنين اعتماد به نفس بين کارگران بوجود آمد. در عين حال مديريت با نمايندگان جديد با احتياط و احترام برخورد مى کرد.

دست و پنجه نرم کردن با کسانى که کارشان افشاندن بذر شک و ترديد بود، عذاب آورترين بخش کارمان بود. تاکتيکى که آنها به کار مى بردند، بسته شدن شرکت در صورت پافشارى بر خواسته هاى راديکال بود. گويا اگر ما پافشارى مى کرديم، شرکت دم و دستگاهش را جمع مى کرد و همگى از دم بيکار مى شديم. يا اينکه اگر وارد اعتصاب شويم، معمولا اعتصابات طول مى کشند و دستمزدهائى که در اين مدت از دست بروند، هرگز جبران نخواهند شد. اين به مرور زمان مشغله فکرى اعضاى زيادى مى شد که بايد براى اين کار هم فراخوان جلسه اى مى داديم. مى دانستيم که درآمد شرکت چقدر است. مى دانستيم که چقدر بودجه از دولت مى گيرد و محاسبه مخارج تقريبى هم سخت نبود. در نتيجه مطالباتمان غيرواقعى نبودند و اين را راحت مى شد به همه نشان داد.

بالاخره هيأت مذاکره در يک تماس تلفنى در اولين فرصت مناسب، آمادگى خود براى مذاکره را به مديريت اعلام کرد. در تمام طول مدت مذاکره مواظب بوديم که لبه تند حمله کند نشود. از هر فرصتى براى تبليغ و سرموضع نگه داشتن همکارانمان استفاده مى کرديم. منفى بافها را در عرض مدت کوتاهى ايزوله کرديم. انگشت نما شده بودند. مرتب به اعضا مراجعه مى کرديم. دو مطالبه بسيار مهم داشتيم که فعالين طرفدار اعتصاب پشت آن سنگر گرفته بودند. يکى از اين دو مطالبه راجع به همکاران قراردادى بود. تعدادى از رفقايمان براى چندين سال استخدام موقت بودند. ما خواستيم که همه کارگران دائم و رسمى باشند و از مزاياى کارگران رسمى برخوردار باشند. دومين مطالبه مهم، مربوط به امنيت شغلى بزرگترين بخش بود. در گذشته مديريت با چند شرکت ديگر درباره کنترات دادن اين بخش به بحث و بررسى پرداخته بود. مى خواستيم اطمينان حاصل کنيم که چنين اتفاقى نيفتد. کمتر کسى بود که نسبت به اين دو مطالبه بى تفاوت باشد.

در چند جلسه اول متوجه شديم که با هم اختلافات فاحشى داريم. فکر کرديم که داريم بهشان وقت مى دهيم که اعضاى ما را سرخورده کنند. داشتند تاکتيک سرخوردگى را که در دور قبل برايشان مؤثر بود، بکار مى بردند. در آخر سومين جلسه به اين نتيجه رسيديم که با يک چنين سرعتى نمى شود به جائى رسيد. گفتيم که مى خواهيم وارد مرحله دوم که conciliation (هيئت حل اختلاف) نام دارد، شويم. در اين مرحله وزارت کار يک نفر را مأمور مى کند که به اصطلاح طرفين را به هم نزديکتر کند. کار ايشان پيغام رد و بدل کردن از اطاق اتحاديه به اتاق مديريت و برعکس است. در اين مرحله به طرفين حالى مى کند که به مرحله آخر که همانا اعتصاب از طرف کارگران يا بستن محيط کار از طرف مديريت است، نزديک مى شوند. هيأت مذاکره در مجمع عمومى با توضيح پروسه تاکنونى از اعضا مى خواهد که با رأى به اعتصاب با تمام قوا از هيأت پشتيبانى کنند. جواب مديريت به مطالباتمان چنان بد و منفى بود که لزومى به هيچگونه قانع کردنى نبود. خود مديريت اعضا را بشدت پشت سر ما متحد کرده بود. روز بعد از مجمع عمومى پيغام هيأت مذاکره و نتيجه رأى گيرى مجمع عمومى را به تابلوى اعلانات تشکل نصب کرديم. و روز بعد از آن هم يک قرار ملاقات با مدير شرکت براى بحث و بررسى يکسرى مشکلات گذاشتم. ظاهرا نه او و نه من نمى خواستيم درباره اعتصاب احتمالى حرفى بزنيم. اما هم او و هم من مى خواستيم آن ديگرى سر صحبت را باز کند، تا بتوانيم نظر طرف را، که در واقع انعکاسى از نظر هيأت مذاکره طرفين بود، بدانيم. گفت که اعلان تازه اتحاديه را ديده است. پرسيدم نظرش چيست؟ گفت که شرکت نمى تواند به همه مطالبات شما جواب مثبت بدهد. اما در واقع شرکت به تمامى مطالبات ما جواب منفى داده بود. و من اين را به او خاطر نشان ساختم. در آخر گفتم که يک چيزى را بهتر است بدانيد و خوشحال مى شوم اگر به هيأتتان بگوئيد. اين دور با دوره قبل فرق مى کند. گفتم که اگر فکر مى کنند ما را با حرفها و شايعاتى که در محيط کار راه انداخته اند، دچار تزلزل مى کنند، سخت در اشتباهند. گفتم خودت هم مى دانى که با يک محاسبه سر انگشتى حتى خوشباورترين فرد هم مى داند که چندين برابر مخارج شرکت، سود مى بريد. و گفتم که ما اين را در مجمع عمومى بحث کرديم و کسى شکى نداشت. بعدها متوجه شدم که نماينده اتحاديه مادر زياد با اين کار من موافق نبوده. دليلش اين بود که بايد کل هيأت در اين بحثها و ملاقاتها نظر مى داد. ولى در واقع جز خودش دو عضو ديگر هيأت از اين کار من حمايت مى کردند. اين کار من با هماهنگى با آنها صورت گرفت. نماينده اتحاديه مادر همانند هر اتحاديه گراى ديگرى با سياستهاى مستقل و راديکال کارگرى و با سر موضع نگه داشتن اعضا مخالف بود. در قاموس آنها اين اتحاديه است که براى اعضا تعيين تکليف ميکند و نه خود جمع اعضاى آن. يک نکته اينجا شايان ذکر است که نماينده اتحاديه مادر، در مذاکرات دور قبل نيز مشاور هيأت مذاکره بود. اما اگر فعالين تشکل آنها را تحت فشار قرار ندهند، براى آنها زياد مهم نيست که چه بلائى سر کارگر مى آيد. آنها حقوق بگير هستند و نه لزوما فقط نماينده ما، بلکه هر نماينده اتحاديه گراى ديگرى نيز چنين است. اما وى فعالانه در بحثها و رهنمود دادنها شرکت مى کرد. اين فشار فعالين تشکل بود که وى را فعال کرده بود. ايشان برعکس بسيارى از نماينده هاى ديگر سعى نمى کرد با راديکاليسم ما مخالفت کند. مى گفت مسئوليت عواقب آن را بايد خودتان تقبل شويد.

در آخرين جلسه "هيئت حل اختلافات" چون پيشرفتى در مذاکرات مشاهده نمى شد، به اين نتيجه رسيديم که مديريت احتياج دارد که ما را در خط پيکت ببيند تا قدرت تشکل کارگران را مزه کند. از مأمور "هيئت حل اختلافات" تقاضاى مرحله بعدى را کرديم که به آن no board مى گويند. از مديريت شرکت خواستيم يک کپى از دفتر حساب شرکت را در اختيارمان بگذارد. شرکتها معمولا در چنين مواقعى هميشه اين دفترها را دستکارى مى کنند. يکى از اعضا هيأت مذاکره به طنز به مأمور گفت که به آنها بگوئيد ما دفتر حساب دستکارى نشده را مى خواهيم! در اين مرحله، از روزى که no board صادر شود، ١٧ روز بعد، طرفين قانونا در موقعيت اعتصاب قرار مى گيرند. وقتى کارگران وارد اعتصاب مى شوند معمولا فشار اقتصادى زيادى را متحمل مى شوند. ما نمى خواستيم که از همان روز اول با اين فشار روبرو شويم. حساب کرديم که آخرين روزى که دستمزدهايمان را مى گيريم، جمعه ٢٣ آوريل بود. خواستيم با جيب نسبتا پرى وارد اعتصاب شويم که اگر اعتصاب به طول بکشد، پولى در روزهاى اوليه در حساب داشته باشيم. خواستيم که no board روز ٥ آپريل صادر شود که اين ما را قانونا ساعت ٠١:١٢ نصف شب ٢٣ آوريل وارد اعتصاب مى کرد. اما قبل از آن روز موعود بايد آخرين مرحله که mediation (ميانجيگرى) ناميده ميشود، را مى گذرانديم. در اين مرحله هم طرفين آخرين شانس را دارند که از اعتصاب بپرهيزند. پروسه اش تقريبا مثل همان no board است. گويا گاها وزارت کار يک فرد کار کشته ترى را مأمور ميانجيگرى مى کند. اما در مورد ما همان مأمور no board بود. اين جلسه به ٢١ آوريل افتاد. از همان روز تا ٢١ آوريل همه، از فعالين تا کسى که کمترين اشتياق تا بحال نشان داده بود، سخت درگير کارها بودند. طورى که مديريت متوجه شد که کل کارگران پشت سر هيأت مذاکره متحد است. اولين بارى بود که مى ديدم تقريبا ١٠٠ درصد اعضا در مجمع عمومى حاضر شده اند. اکنون که به اين پروسه مى انديشم، در عرض دو سه هفته اى چنان فشرده کار کرديم که به نظر باور نکردنى مى آيد. هر کسى بنوعى دخيل بود. با تمام شرکتهائى که بنوعى با شرکت ما در تماس بودند، تماس گرفتيم و از آنها خواستيم تا در صورت اعتصاب از پيکت ما عبور نکنند و در صورت امکان از ما حمايت کنند. قبل و بعد از کار، اطلاعيه مطبوعاتى جلو در محيط کار پخش مى کرديم و با رهگذران به بحث و گفتگو مى پرداختيم. بين کارگران دگمه و پيراهن هاى تبليغى توزيع کرديم و همه يک رنگ و همدست موقع کار آنها را مى پوشيدند. با مطبوعات شهر تماس گرفتيم و سخنگوى اتحاديه چند تا مصاحبه در مورد موقعيت کارگران و مقايسه دستمزدها و مزايا با ديگر شرکتهاى مشابه، با روزنامه ها و راديوهاى شهر انجام داد. صدها نفر با مديريت شرکت تماس گرفتند و از وضعيت مذاکره و موقعيت کارى کارگران ابراز نگرانى کردند. چند روزى که به آخرين مرحله داشتيم، کارگران چنان متحد و نسبت به حقوقشان آگاه شده بودند که سالها يک موقعيت متعارف نمى توانست ما را در يک چنين موقعيتى قرار دهد. کارگران در حول و حوش مذاکرات قرارداد دسته جمعى بيشتر از هر موقع ديگر نسبت به موقعيت کارى و وضع دستمزدهاى خود به بحث و گفتگو مى پردازند. هم کارگران و هم مديريت به قدرت تشکل کارگر پى مى برند. کارگر در برابر مديريت احساس قدرت مى کند و از موضع قدرت با وى برخورد مى کند. با اينکه اين را در نظر دارد که اعتصاب ميتواند براى مدتى او را بدون درآمد نگه دارد. اتحاديه سريع فراخوان مجمع عمومى داد و بار ديگر خواست با بحث و تبادل نظر، روحيه کارگران را بالا ببرد و تصميمات هيأت مذاکره باضافه نتيجه تاکنونى مذاکرات را به اطلاع اعضا برساند. در عمل همه اينها در خدمت يک چيز بود؛ فشار به مديريت براى گردن گذاردن به مطالبات عمده.

در پروسه مذاکره با ترمهائى چون conciliation، no board، mediation، و غيره مواجه مى شويم که جز حاکم کردن يک جو ارعاب چيزى ديگرى نيستند. گويا اگر کارگران بشنوند دارند وارد مرحله ديگرى مى شوند، به اعتصاب نزديکتر مى شوند. فشارى را که پيش بينى مى کنند، گاها فشار عظيمى به بقيه بخصوص هيأت مذاکره، که بايد براى همه تصميم بگيرد، وارد مى کند. اگر هيأت مذاکره حواسش جمع نباشد، و يا کم تجربه باشد، براحتى مرعوب اين وضعيت مى شود. از اين ترمها شايد کسانى چنين برداشت کنند که مثلا در مرحله ميانجيگرى هيأتى يا کسى واقعا ميانجيگرى مى کند. يا در مرحله "حل اختلافات" کسى ريش سفيدى مى کند و ريشش را گرو مى گذارد. از اين چيزها خبرى نيست. همه اينها کمين براى سفره هاى خالى کارگران است که خالى ترش کنند، و از اعتصاب بپرهيزند.

پرتيراژترين روزنامه رايگان شهر خبر اعتصاب احتمالى و نتايج جانبى آن را در صفحه دوم خود درج کرده بود. تورنتو استار، که ليبرال ترين و پرتيراژترين روزنامه کانادا است، قرار بود يک صفحه روز ٢٢ آپريل را به شرکت ما و اعتصاب و نتايج جانبى آن اختصاص دهد.

بالاخره ساعت ٣٠:٩ صبح مذاکرات مجددا شروع شد. يک نسخه از دفتر حساب شرکت را مديريت در اختيار ما قرار داد. همانطورکه انتظار مى رفت، نشان مى داد که شرکت کسرى بودجه دارد! مرتب با تعدادى از کارگران که آنان هم بنوبه خود با تعدادى از کارگران ديگر در تماس بودند، در تماس تلفنى بوديم. بعد از چندين بار رفت و برگشت، بالاخره ساعت ١٠ شب مذاکره، بدون اينکه وارد اعتصاب بشويم، با موفقيت به پايان رسيد. با اکثر مطالباتمان موافقت شده بود. مدير شرکت از اولين کسانى بود که به هيأت مذاکره به خاطر پشتکاريش تبريک گفت! چون نمى خواست به شکست اذعان کند، مى گفت که اگر کارگرانم خوشحال باشند، من را خوشحال مى کند. معلوم نبود چرا ما را يکسال و دو سه ماهى سر دواندند!؟ گويا نمى دانست که مى توانست ما را يک سال زودتر خوشحال کند تا خوشحال تر شود!