گزارشي تكان دهنده از قايم شهر

رونق بازار مكاره اي كه تنها كالاي قابل عرضه در آن "آبروست"!!عدالت خواهان چه منصف ناظراني در به مسلخ رفتن شرافت شريف ترينها هستند؟!


رونق بازار مكاره اي كه تنها كالاي قابل عرضه در آن "آبروست"!!
خبرگزاري كار ايران
گزارش: اسماعيل محمد ولي
چهره‌‏ها انگار در آينه‌‏هاي كوژ... مردم همه از كابوسي بيرون آمده‌‏اند يا " قائمشهر" ، خود كابوس است و من به آن پا گذاشته‌‏ام؟ لازم نيست پي آدرسي را بگيرم يا در خانه‌‏اي را بكوبم. توي خيابان، تك تك رهگذران از نمونه‌‏هايي هستند كه در شهري معمولي و اوضاعي عادي بايد مدتها به دنبالشان گشت. قائمشهر، شهر كارگران صنعتي است. آنها طي ساليان به دور كارخانجات نساجي سقفي براي زندگي زدند و اينجا " شهر " شد. سه نسل از كارگرانِ ماهر صنعتي (تكنسين) هر صبح با صداي سوت كارخانه كه در تمام شهر مي‌‏پيچيد، از خواب بيدار مي‌‏شدند و حالا كه ديگر، دمِ صبح صدايي از كارخانه‌‏ها به گوش نمي‌‏رسد، مردم در ادامه كابوسشان زندگي مي‌‏كنند و شايد به اين طريق زجر بيكاري و گرسنگي و آوارگي و ويرانگرتر از همه، درد فرزندانشان را تاب مي‌‏آورند.
پيرمرد مي‌‏گفت: «مي بينم كه دخترم پنهاني كجا مي‌‏رود. چه كنم وقتي نمي‌‏توانم حتي شكمش را سير كنم...؟ خدا مي‌‏داند كه گناه نيست اگر هم او را بسوزانم و هم خودم را.» به خاطرم مي‌‏آيد كه بدن آدم مواد سوختني زياد دارد. به گمانم بدن كارگران قائمشهر بسيار زياد. جرقه‌‏اي مي‌‏خواهد.
---
يكم: كنار خياباني در شهرك "يثرب" مي‌‏ايستيم. از نماي همشكل خانه‌‏ها پيداست كه در شهركي سازماني هستيم. راهنماي من كه خود از كارگران بازخريد شده نساجي است كاميون‌‏ها و تاكسي‌‏هايي كه در مقابل خانه‌‏ها پارك شده‌‏اند را نشان مي‌‏دهد و مي‌‏گويد «كارگرها توي اين چهارسال بيكاري خانه‌‏هايشان را به اينها فروخته‌‏اند.»
از ماشين پياده مي‌‏شوم و در پياده‌‏رو به مرد ميانه سالي بر مي‌‏خورم كه پانزده سال در كارخانه شماره يك نساجي قائمشهر كار كرده و دست آخر سابقه خدمتش را به چهار ـ پنج ميليون تومان فروخته و آمده است بيرون؛ «چهار سال پيش مديران كارخانه هر روز ما را در نمازخانه جمع مي‌‏كردند و مي‌‏گفتند: حالا اگر برويد لااقل يك پولي گيرتان مي‌‏آيد اما دو ماه بعد ديگر پولي نمي‌‏ماند تا بازخريدتان كنيم. ما را مي‌‏ترساندند. سه ماه ـ سه ماه حقوق نمي‌‏دادند. حتي وعده و وعيد مي‌‏دادند كه طرح نوسازي صنايع به زودي اجرا مي‌‏شود و سر يك سال همه شما برمي‌‏گرديد سر كار سابقتان. من فكر كردم اين پول را مي‌‏گيرم و يك كاسبي راه مي‌‏اندازم... بي‌‏سوادم، تجربه كار آزاد را هم نداشتم. هميشه كارم توي كارخانه بود و يك حقوق بخور و نميري آخر ماه مي‌‏گرفتم. پول بازخريدي ام تمام و كمال توي بازار سوخت و بدهي بالا آوردم. مجبور شدم خانه‌‏ام را بفروشم و همين‌‏جا توي خانه خودم مستاجر شوم.»
همينكه او شروع مي‌‏كند به حرف زدن آرام آرام كارگران دورمان حلقه مي‌‏زنند؛ «بگو مديرعامل خودش گفت يك سال ديگر همه‌‏تان را برمي‌‏گردانيم سركار... حالا چهار سال گذشته مي‌‏گويند چشمتان كور. چرا بازخريد شديد؟» يكي ديگر مي‌‏گويد «تهديدمان كردند... اينها را گفتي؟ تهديد كردند اگر نرويم بدون پول بازخريدي، اخراجمان مي‌‏كنند.»
مي‌‏گويم چهارسال است كه از كارخانه بازخريد شده‌‏ايد. چطور سراغ كار ديگري نرفتيد يا سابقه بيمه‌‏تان را تكميل نكرديد؟ يكي از كارگران كه بيست سال سابقه كار در كارخانه شماره يك نساجي را دارد مي‌‏گويد" من از شانزده سالگي كه پدرم مرد به جاي او به سركار آمدم و هر ماه حق بيمه دادم. حالا در چهل سالگي كه به من كار ديگري نم‌‏يدهند تا بيمه‌‏ام كنند. كي حاضر است من چهل ساله را استخدام كند كه سابقه بيمه‌‏ام تكميل شود؟ مي روم عملگي سر ساختمان‌‏ها... يكي ديگر از كارگران كه هجده سال در كارخانه شماره سه نساجي كار كرده مي‌‏گويد: «صبح زود ميرويم دور ميدان براي كارگري ساختمان... شايد در هفته دو روز كار گيرم بيايد.» مي‌‏گويم « اينطور اگر خوش شانس باشيد شايد هفته‌‏اي ده هزارتومان دربياوريد. چطور زندگي مي‌‏كنيد؟ » همان كارگر مي‌‏گويد «پول نان زن و بچه ام هم نمي‌‏شود. من چهار تا بچه دارم كه سه تايشان محصل‌‏اند. بزرگ شده اند، قد كشيده‌‏اند. خجالت مي‌‏كشند روپوش‌‏ها و مانتوهاي مدرسه‌‏ي سه ـ چهار سال پيش را بپوشند. كفش و لباس معمولي هم كه تكليفش روشن است.»
زن ميانسالي كمي آن‌‏سوتر كنار شوهرش ايستاده. ابتدا آرام اما همينكه توجه من را مي‌‏بيند با شرم مي‌‏گويد «پنجشنبه غروب‌‏ها ميروم ميدان ميوه و تره بار سبزي‌‏ها و ميوه‌‏هاي لهيده و گنديده را جمع مي‌‏كنم و مي‌‏آورم براي بچه‌‏هايم... بچه‌‏ند. چه مي فهمند نداري يعني چي؟» شوهرش چشم غره ميرود تا ساكتش كند. توجه زن را به همسايه‌‏ها كه دورتادور ايستاده اند جلب مي‌‏كند. يكي از همين همسايه‌‏ها مي‌‏گويد «چه كارش داري آقا رحيم؟ مگر زن من چه كار مي كند؟ هر پنجشنبه آخرشب ميرود بازار روز ميوه جمع مي‌‏كند. همه ما مثل هميم.» "آقا رحيم" مي گويد «اين حرفها گفتن ندارد.» به من مي‌‏گويد «بنويس من كه بيست سال توي كارخانه كار كردم چرا حالا بايد لنگ نان شبم باشم و از روي زن و بچه ام خجالت بكشم؟»
كارگرها راه مي دهند كه يكي از همكارانشان جلو بيايد. او بيست سال در كارخانه شماره دو نساجي كار كرده و پس از بازخريدي و عدم تمديد اعتبار بيمه‌‏اش با بيماري دخترش مواجه شده: «يك دختر شانزده ساله دارم. كمردرد دارد. نمي‌‏دانيم از چيست… دكترها مي‌‏گويند بايد آزمايشات دقيق انجام بدهد اما اين كارها هزينه دارد و من با پول عملگي شكم پنج تا بچه ام را هم نمي‌‏توانم سير كنم. پول ندارم معالجه اش كنم. بردمش دكتر و پنج ـ شش هزارتومان ويزيت دادم. گفتند بايد برود "ام آر آي" اما ندارم. شب و روز به پشت افتاده. پاهايش اختيار بدنش نيست... شب و نصف شب دردش كه شروع مي‌‏شود گريه ميكند "بابا من را ببر دكتر." ميروم توي حياط مي‌‏نشينم كه صدايش را نشنوم... با كدام پول ببرمش؟ از كي قرض بگيرم؟ از همسايه‌‏ام كه وضعش از من بدتر است؟ بياييد خانه ما را ببينيد. يك پتو انداختيم و رويش نشستيم. هرچه داشتم در اين چهار سال بيكاري فروختم. خانه‌‏ام را هم فروختم و آمدم چند كوچه بالاتر مستاجري. به صاحبخانه‌‏ام گفته‌‏ام كه پول اجاره خانه‌‏هاي عقب افتاده را از روي پول پيش خانه كم كند و باقي‌‏اش را بدهد كه يك‌‏جور اين بچه را درمان كنم. بعدش كجا آواره شويم خداعالم است.»
كارگر ديگري كه شانزده سال در كارخانه شماره دو نساجي كار كرده مي‌‏گويد: «پسر دوازده‌‏ساله‌‏ام پارسال افتاد و دستش شكست. دكتر برايش گچ گرفت اما استخوان بچه ام بد جوش خورد... حالا مي‌‏گويند بايد دكتر متخصص دست بچه را عمل كند كه آن هم پانصد هزارتومان خرج دارد. اگر مسئولين چنين اتفاقي برايشان بيافتد... هاشمي، خاتمي، احمدي‌‏نژاد يا هركسي كه الان هست به فكر دوا و درمانش نيستند؟ ببينيد من چه دلي دارم كه جلوي چشمم دست بچه‌‏ام دارد براي همه عمر فلج مي شود و به خاطر پانصد هزارتومان نميتوانم... يا همين همسايه‌‏ام. شب تا صبح دخترش از درد به خودش مي‌‏پيچد. ديوار به ديواريم. انگار توي خانه ما ضجه مي‌‏زند.»
كارگر ديگري در حلقه چهارم ـ پنجمي كه دور من شكل گرفته سعي ميكند با فرياد چيزي بگويد. راه مي‌‏دهند كه بيايد جلوتر: «اينهمه كه مي‌‏گويند مهرورزي و عدالت اجتماعي و كمك به بندگان خدا… من مانده ام كه كدام بندگان خدا. مگر من بنده خدا نيستم؟ همكار من بعد از يك عمر جان كندن و حق بيمه و ماليات دادن بنده خدا نيست اما اگر يك اتفاقي در يك كشوري آن سر دنيا بيافتد مردمش مي‌‏شوند بنده خدا و كمك مي‌‏كنند مشكلشان حل شود؟ اين عدالت اجتماعي پس كجا بايد برقرار شود؟ عدالت اجتماعي همين است. كدام مهرورزي؟ هركس از راه ميرسد و هرچه به دهانش مي‌‏آيد براي يك مشت عين خودش ميگويد و به به و چه چه تحويل مي‌‏گيرد. پس چرا من پيش هر مسئولي ميروم به من جواب نمي‌‏دهند و مي‌‏گويند كه به ما مربوط نيست؟ اين بعني مهرورزي؟ پيش استاندار رفتم. فرماندار و خيلي از مقامات شهر رفتم...»
كارگر ديگري مي‌‏گويد «خيال مي‌‏كنند ما گدائيم. وعده و وعيد صندوق قرض‌‏الحسنه و وام مي‌‏دهند... وام مهررضا و فلان و بيصار. وام براي خودشان خوب است كه بگيرند و بخورند و راست راست راه بروند و شعار بدهند. ما كار ميخواهيم. شغل ميخواهيم. ما اگر كار داشته باشيم از زور بازويمان خرجمان را درمي‌‏آوريم و به هر حقوق بخور و نميري راضي هستيم. چرا بيست هزار كارگر را از كارخانه انداختند بيرون؟ انداختند بيرون كه بيايند دستشان را مثل گداها دراز كنند و از اينها وام بگيرند؟ نساجي را تكه تكه كردند. كوچك كردند و حالا فقط سيصد ـ چهارصدتا كارگر را نگه داشته‌‏اند اما آنها را هم مثل ما تحت فشار گذاشته‌‏اند و بهشان حقوق نمي‌‏دهند تا بروند و از اساس كارخانه را خراب كنند. هر روز هم اسم كارخانه را عوض مي‌‏كنند تا كارگران اميدي به بازگشت به كار نداشته باشند. يك روز تابلو ميزنند "طبرستان" يك روز تابلو "سايپا" را ميزنند و خودشان هم نمي‌‏دانند كه مي‌‏خواهند با اين كارخانه چه كار كنند. امروز تابلواش را مي‌‏كنند و فردا باز يك تابلو ديگر نصب مي كنند.. همه كاري ميكنند غير از راه‌‏اندازي كارخانه. همين حالا برويد يك پارچه فروشي در خودِ قائم شهر كه يك روزي به همه ايران پارچه مي‌‏فرستاد. يك نمونه پارچه ايراني هم پيدا نمي‌‏كنيد. همه وارداتي است. اينها چرا به جاي واردات كارخانه را راه نمي‌‏اندازند؟ حتما آقاياني كه توي تهران نشسته‌‏اند يك نفعي از اين واردات مي‌‏برند.»
زني كه كنار شوهرش ايستاده بود از ميان جمع زن ديگري را نشان مي‌‏دهد. «شما چرا حرف نميزني؟ مگر شوهرت تو و بچه‌‏هايش را نگذاشته و رفته؟» زن از اين خطاب نامنتظره جا مي‌‏خورد. با لكنت شروع مي‌‏كند «بيست و يكسال توي نساجي شماره دو كار كرد بعد بازخريد شد و يك پولي بهش دادند. همان پول را كم كم خورديم و هي گفتيم امروز كارخانه راه مي‌‏افتد و فردا راه مي‌‏افتد... پارسال دم عيد يك ميليون تومان از پول مانده بود. برداشت و گفت ميروم تهران براي كار. رفت و از آن موقع به بعد هيچ خبري ازش نشد. نمي‌‏دانيم زنده اس يا مرده. من ماندم و چهار تا دختر دم بخت...» به گريه مي‌‏افتد و به سختي از ميان جمع خودش را رد مي‌‏كند. يكي از كارگرها آهسته ميگويد «چهارتا دختر جوان... از هفده سال دارد تا بيست و دو سال. ديروز همينجا داشت خودش را ميزد كه دختر كوچكم دو شب است كه خانه نيامده و به ما ميگفت برويم دنبالش. من نمي‌‏توانم همه چيز را بگويم...»
دوم: توي شهر كه گشت مي‌‏زديم به نظرم آمد اينهمه بنگاه معاملات ملكي براي يك شهر "صرفا توريستي" هم زياد است. اين دلالان در يك شهر كارگري چه كار مي كنند؟
صاحب بنگاه معاملات ملكي پشت ميزش نشسته بود و با تلفن حرف مي زد. منتظر ايستادم. همراهم كمي پس از من وارد شد و يكي از آشنايانش را در رديف صندلي‌‏هاي انتهاي بنگاه ديد. به طرف او رفت و ايستاد به سلام و عليك. دلال كه كارش با تلفن تمام شد گفتم كه براي چه كاري به قائمشهر آمده ام و سئوالم را پرسيدم «بعد از تعطيلي نساجي وضعيت فروش مسكن چه تغييري كرده؟ از مشتريانتان كارگري را مي‌‏شناسيد كه به خاطر از دست دادن شغل حاضر باشد خانه‌‏اش را ارزان بفروشد؟» سردستي و بي‌‏حوصله جواب داد «نه آقا. من خبر ندارم. بفرماييد بيرون» بيش از من انگار خودش از لحن و كلامش يكه خورد و آرامتر ــ شايد براي جبران ــ مثلاينكه كه نگران تلف شدن وقت من باشد ادامه داد «شما بايد تشريف ببريد در خيابان روبروي كارخانه گوني بافي. آن طرف ها از اينجور موردها زياد پيدا مي‌‏شود. چندتا بنگاه هم آنجا هست.» داشتم مي‌‏رفتم بيرون و به همراهم اشاره كردم كه بيايد. هنوز در كار احوالپرسي بود. وقتي آمد گفتم كه اينجا چنين موردي سراغ ندارند و برويم جاي ديگر. گفت «چطور ممكن است؟ همكار من همين الان توي بنگاه نشسته و با خريدار خانه اش قرار دارد.» ناگهان همه چيز روشن شد. مرد دلال كه تازه فهميده بود همشهرياش راهنماي من است براي توجيه نك و ناله‌‏اي كرد و توضيحاتي داد كه نشنيديم. راهنما همكارش را صدا زد و با هم به بيرون از بنگاه رفتيم.
مردي كه براي فروش خانه اش آمده بود، بعد از بيست و يك سال كار كردن در نساجي شماره دو قائم‌‏شهر، تحت فشار مديرانش به اجبار زير برگه بازخريدي اش را امضا كرده بود و اينك او بود كه در آستانه چهل و پنج سالگي، با بيست و يك سال سابقه بي‌‏ثمر بيمه تامين اجتماعي به كارگر ساده ساختماني بدل شده بود. پرسيدم: «بعد از چهارسال بيكاري چرا حالا به فكر فروش خانه‌‏ات افتادي؟» با مكث و ترديد حرف مي‌‏زند... انگار كه بغض راه گلويش را گرفته باشد «گرفتاري، پسرم...» همكارش كه بهت من را مي‌‏بيند مي‌‏گويد: «دور از جان، هم سن شماست.» دست مي‌‏گذارد روي شانه‌‏ي مرد و دلدارياش مي‌‏دهد: «شفا مي‌‏دهد به حق ابوالفضل.» مرد براي انكار بغضش سمت ديگري را نگاه ميكند و همكارش رو به من مي‌‏گويد: «بعد از دانشگاه رفت سربازي و هنوز يك ماه از پايان خدمتش نگذشته بود كه فهميدند مريض است. "مريضي بد". هر بار شيمي درماني اش هشتصدهزارتومان خرج دارد.» مرد بي آنكه روبرگرداند، بي حواس و پراكنده خاطر مثل اينكه با هوا حرف بزند مي‌‏گويد «فقط شيمي درماني نيست كه... كلي داروي ديگر... اصلا بايد بستري شود. سه ميليون تومان به مردم بدهكارم. ماهي صدهزارتومان قسط وام دارم. همين يك خانه مانده بود. ديروز يكي از نزول خورها جلوي زن و بچه گرفتم به باد كتك... كلافه‌‏ام. صبحي آمدم بنگاه و گفتم هرچقدر مي‌‏خرند بفروش. نامرد به نصف قيمت مي‌‏خواهد بفروشد... زن و بچه‌‏ام را به خاطر هفت ميليون تومان دارم آواره مي‌‏كنم» دستش را مي‌‏گذارد روي صورتش. ديگر كار از كار گذشته شانه‌‏هايش ميلرزند «بچه‌‏م جلوي چشمم...»
نمي‌‏دانم در اين موقعيت بايد چه كار كنم. مثل دلقك‌‏ها دستگاه ضبط صدا را بالا گرفته‌‏ام و مجسمه‌‏وار به زمين خيره شده‌‏ام. چند دقيقه‌‏اي مي‌‏گذرد و هيچكدام از ما حرفي نمي‌‏زنيم مگر راهنما كه هرازگاهي با خودش مي‌‏گويد: «درست مي‌‏شود انشاالله!»
مرد دلال بيرون مي‌‏آيد و با داد و هوار مي‌‏گويد: «بنده خدا ده دقيقه است كه آمده» متوجه آمدنش نشده بوديم. اين "بنده خدا" را از پشت شيشه بنگاه مي‌‏بينم. هرگز هيچ دو برادري تا اين حد به هم شبيه نبوده‌‏اند كه دلال و خريدار! همراهم مي‌‏گويد «مي‌‏بيني؟ برادرش را آورده كه دوتايي خانه را از چنگ اين بيچاره دربياورند... اگر مي‌‏توانست چندماه صبر كند پانزده ميليون مي‌‏فروخت.»
سوم: كنار يكي از كوچه‌‏هاي روستاي "تلوك" ديديمش. پاچه‌‏هاي شلوارش را بالازده بود و داشت بي توجه به ما مي‌‏گذشت. پيدا بود از شاليزار مي‌‏آيد. برايش دست تكان داديم كه بايستد. مي‌‏گفت بيست و دو سال در نساجي شماره دو كار كرده و بعد از بازخريدي همه پولش را به اضافه پول خانه‌‏اش خرج ازدواج چهار تا از فرزندانش كرده و حالا او مانده و خانه‌‏اي اجاره‌‏اي و سه فرزند ديگر كه همگي دخترند.
مي‌‏گويد «ديگر چيزي از ما باقي نمانده. كارخانه كه خوابيد، همه شهر خوابيد.» او بسيار ديرتر از همشهريانش جذب نساجي شده بود «تا سي سالگي كشاورزي مي كردم. بعد همه زمين‌‏هايم را فروختم و در شهر خانه خريدم و كارگر نساجي شدم. بعد از بيست و دو سال گفتند خوش‌‏آمدي. بيرونم كردند.» در مورد كاري كه حالا در سن پنجاه و هشت سالگي انجام مي‌‏دهد سئوال مي‌‏كنم «توي زمين‌‏هاي مردم كارگري مي‌‏كنم... با اين سن مجبورم توي زمين‌‏هاي مردم كار كنم. تازه آنها هم دلشان به رحم كه مي‌‏آيد هر هفته دو سه روز به من كار مي‌‏دهند. روزي چهار هزارتومان.»
از اوضاع زندگي اش سئوال مي‌‏كنم «دلم آنقدر از درد پر است كه نمي‌‏دانم چطور بگويم... دخترم دانشجوي دانشگاه آزاد است. هر روز مي رود سوادكوه. روزي سه هزارتومان كرايه ماشين دارد. در اين دوسالي كه دانشجو شده من حتي نتوانستم كرايه ماشينش را بدهم چه رسد به شهريه... نمي‌‏دانم از كجا...؟» خودش را كنترل مي‌‏كند. آهسته‌‏تر، حرف‌‏هاي پراكنده‌‏اي ميزند اما تاب نمي‌‏آورد «مي‌‏بينم كه دخترم پنهاني كجا ميرود. چه كنم وقتي نميتوانم حتي شكمش را سير كنم...؟ خدا ميداند كه گناه نيست اگر هم او را بسوزانم و هم خودم را.» به گريه مي‌‏افتد «اين درد را به كي بگويم؟ به من ميگويد تو نمي‌‏تواني شكم من را سير كني... من چطور از او انتظار نجابت داشته باشم؟»
چندين بار صداي ضبط شده‌‏اش را مي‌‏شنوم تا كلمات را از ميان گريه‌‏اش تشخيص بدهم: «من مي‌‏دانم. گفته‌‏اند. ديده‌‏ام. دخترم سوار ماشين… دختر من! مي‌‏برندش بيرون ازش استفاده مي‌‏كنند. اين براي چيست؟ براي فقر است. دانشجويان را يك آدم همسن خودت مي‌‏برد و ازش استفاده مي‌‏كند. اين وقتي شكمش گرسنه است من بهش چه بگويم؟ وقتي اينها كارم را از من مي‌‏گيرند يعني مي‌‏خواهند دختر من كه يك عمر كارگري كرده ام به لجن كشيده شود. وقتي داريم توي لجن زندگي مي‌‏كنيم معلوم است پاي من هم گير مي‌‏افتد. اينطوري است كه جامعه ما مي‌‏شود لجن‌‏زار و دختر من مي شود همه كاره. حالا فلان حاج‌‏آقا كه ميرود بالاي منبر مي گويد دليل فساد فلان است و فلان است؛ اما من كه دارم توي اين لجن زندگي مي‌‏كنم مي‌‏بينم همه اينها به دليل نداشتنم است. نداري. بيكاري. كي بايد جواب بدهد؟!»
او تنها كسي است كه با شهامت در مورد اعتراضات كارگري چند سال پيش قائمشهر سخن مي‌‏گويد: «ما براي اعتراض به وضعمان به فرمانداري قائمشهر رفته بوديم كه ناگهان ديديم نيروي انتظامي و ضد شورش آمدند و براي ترساندن ما رگبار هوايي بستند. بعد ماشين‌‏هاي ارتشي آمدند و با يك "تورهاي" مخصوصي ما را مثل حيوان جمع كردند و تحويل دادند. چرا؟ من رفته بودم كه بگويم نان ندارم. كه زن و بچه ام گرسنه‌‏اند. من كه بي‌‏سوادم جريانات سياسي چه مي‌‏فهمم چيست؟ من با يك عمر كارگري عامل بيگانه‌‏ام؟ مي‌‏خواهم براندازي كنم؟! من ميگويم نان ندارم آنها مثل حيوان مي‌‏اندازندم داخل تور.»
حرف‌‏هايش هنوز تمام نشده بود. دائم مي‌‏گفت و ترجيع‌‏بندش اضافه مي‌‏كرد «اينها را كه بنويسي فايده‌‏اي به حال ما دارد؟» جواب نمي‌‏دادم. جوابي نداشتم كه بدهم. كلمات چطور مي‌‏توانند درد يك شهر را منعكس كنند؟ از كلمات من كاري ساخته نيست.
٢٩ شهريور ٨٥